شب عاشورا و لبخند بر لبان بی‌بی زینب کبری(س)

شب عاشورا و لبخند بر لبان بی‌بی زینب کبری(س)

نویسنده : razeqi

فخر بانوان حضرت زینب علیها السلام فرمودند: شب عاشورا از خیمه خود بیرون آمدم تا حال برادرم حسین علیه السلام و یارانش را بجویم. او را در خیمه خود تنها دیدم که نشسته و با خداى سبحان مناجات مى‌کند و قرآن مى‌خواند. پیش خود گفتم آیا در چنین شبى باید او تنها بماند؟! مى‌روم و برادران و عموزادگان خود را سرزنش مى‌کنم. به سوى خیمه عباس علیه السلام آمدم. ناگاه همهمه و صداى غرایى شنیدم در پشت خیمه ایستادم دیدم بنى‌هاشم همه حلقه زده گرد عباس بن على علیه السلام - که همچون شیر بر زانو تکیه داشت– نشسته‌اند و او همانند حسین علیه السلام خطبه‌اى مشتمل بر حمد و ثناى خداوند و سلام بر پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم ایراد کرد و در آخر گفت: برادران! و برادرزادگان! و عمو زادگانم! چون صبح درآید چه مى‌کنید؟

گفتند: تو فرمانده مایى هر چه فرمایى همان کنیم. عباس علیه السلام فرمودند: بار سنگین را جز صاحبانش بر نمى‌دارند. این اصحاب با امام علیه السلام خویشى ندارند پس چون صبح درآید اولین کس که به کارزار مى‌پردازد، شمایید. ما پیش از آن‌ها کشته مى‌شویم تا مردم نگویند! اصحاب خود را پیش انداختند و چون آنان کشته شدند خود با شمشیر ساعت به ساعت به درمان پرداختند. بنى هاشم برخاسته شمشیر از نیام کشیدند و به برادرم عباس علیه السلام گفتند: ما بر همانیم که تو بر آنى.

من چون این یکپارچگى و تصمیم قاطع ایشان را در یارى امام علیه السلام دیدم قلبم آرام گرفت و خوشحال شده چشمانم اشکبار شد. خواستم به سوى برادرم حسین علیه السلام رفته به او خبر دهم که ناگاه از خیمه حبیب بن مظاهر نیز همهمه و صدا شنیدم بدان سو رفته پشت خیمه ایستادم و دیدم اصحاب همانند بنى‌هاشم برگرد حبیب حلقه زده‌اند و او مى‌گوید: همراهانم! چرا به این‌جا آمده‌اید؟ خدا رحمت‌تان کناد، آشکارا گویید؟ گفتند: آمده‌ایم تا حسین فاطمه علیها السلام را یارى کنیم. گفت: چرا زنان خود را طلاق گفتید؟ گفتند: براى یارى حسین علیه السلام؟ گفت: چون صبح در آید چه مى‌کنید؟ گفتند: تو فرمانده مایى هر چه فرمایى همان کنیم. گفت: چون صبح در آید اول کس که به میدان نبرد مى‌رود شمایید. ما پیش از بنى‌هاشم به پیکار مى‌پردازیم و تا خون در رگ ماست نباید یک نفر از ایشان کشته شود مبادا که مردم بگویند: بزرگانِ خود را پیش انداختند و خود از بذل جان دریغ ورزیدند. اصحاب شمشیران خود را به اهتزاز درآوردند و گفتند: ما همه بر آنیم که تو مى‌پسندى.

من با دیدن این صحنه‌ها خوشحال شده گریان برمى‌گشتم که با برادرم حسین علیه السلام روبه‌رو شدم. خود را آرام نموده، در چهره او تبسم کردم. فرمودند: خواهرم. عرض کردم: بلى برادر جان! فرمودند: خواهرم! از وقتى که از مدینه کوچ کردیم تبسم تو را ندیده بودم. اینک چرا خندانى؟ عرض کردم: برادر جان! به سبب این رویدادها که از بنى‌هاشم و اصحاب دیدم... فرمودند: خواهرم ! بدان، اینان از عالم ذر اصحاب من بوده‌اند. این مژده جدم رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم است. آیا مى‌خواهى پایدارى ایشان را ببینى؟ گفتم: آرى. فرمودند: در پشت خیمه باش. من در پشت خیمه ایستادم برادرم ندا داد: خویشان من کجایند؟ بنى‌هاشم از خیام برخاستند و عباس پیش از همه شتافت و عرض کرد: بله آقا جان! بله چه مى‌فرمایى؟ امام علیه السلام فرمودند: مى‌خواهم پیمان تازه کنیم. فرزندان حسین، حسن، على علیهم السلام، جعفر و عقیل همه آمدند و فرمودند تا بنشینند.

سپس ندا داد: حبیب بن مظاهر، زهیر، هلال و دیگر یارانم کجایند؟ آنان نیز از خیمه‌ها سر بر آوردند و حبیب پیش تاخته عرض کرد: بلى یا اباعبدالله! همه شمشیر به دست آمدند و حضرت فرمودند تا بنشینند. خطبه بلیغى ایراد کرد و فرمودند: یاران من! بدانید که اینان جز آهنگ کشتن من و هر که با من باشد ندارند. من نگرانم شما کشته شوید. بیعتم را از شما برداشتم اینک هر که مى‌خواهد در این تاریکى شب ره خود گیرد و برود بنى‌هاشم و اصحاب هر کدام سخن گفتند و بر وفادارى خود پا فشردند.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات