پدر بزرگی کردن در ملأ عام
در صف نانوایی نوشت!

پدر بزرگی کردن در ملأ عام

نویسنده : کاربر ناشناس

به نانوایی که رسیدم با جمعیت نه چندان کمی روبه‌رو شدم؛ خب از آن‌جایی که آن روز موانع را سریع پشت سر گذاشته بودم، حدس می‌زدم خیلی در صف معطل نمی‌مانم؛ با یک برانداز و برآورد سر انگشتی 4 تا بابابزرگ دور خودم مستقر دیدم که نصفی‌شان از آن رو پاها و از همان‌هایی که به قول خودشان جوان دیروزند را شامل می‌شدند و آن نصفی دیگر در زمره عصا قورت دادگان محترم بودند. که البته کُلُّهم اجمعین در دو صف خلاصه می‌شدند. 

 

از قضا من پشت پدر جلویی مستقر شدم و در حالی که به صف طویل متقاضیان بیشتر از یک نان- صف زیادی‌ها- (از بچگی نفهمیدم این صف را چه باید نامید.) نگاه می‌کردم، خدا را برای این‌که یک نان بیشتر نمی‌خواستم سپاس گفتم. همان‌جا بود که دیدم پدری خسته پشت من ایستاده، گفتم: شما یکی می‌خواین؟ پدر دیگر (نه بخاطر حس نوع دوستی بل بخاطر همان خستگی پدر اول) گفت: نه دوتا می‌خواد. خودش گفت: نه شایدم یکی بخوام! به هر حال در همین اثنا پدر جلویی من نان بدست دور شد. امیدوارانه و در حالی که یک موسیقی متن با مضمون حماسی و با هدف رسیدن من به اول صف نواخته می‌شد خودم را به پشت میز شاطر رساندم که یک صدای ضد حال به نظرم همان پدر اولیه می‌آمد، به گوشم خورد که: حاج آقا (منو می‌گفت) بگذار این بابا یک نون بگیره مریضه می‌خواد بره.

 

در همین حال یک پدر اتو کشیده وارد صحنه شد که از قضا نابینا هم بود. از طرف خانم‌ها با شاطر گفت: 4 تا نون برای ماهم بذار من میرم این گوشه می‌شینم تا حاضر بشه. در آن موقع متوجه یک زن شدم که این پدر آخری‌مان را با یک دختر بچه همراهی می‌کرد، من توی فکر این بودم که این خانم از حس انسان دوستی دست این پدر جدیده را گرفته یا با هم نسبتی دارند، (حوصله پاورقی نوشتن نداشتم، همین جا توضیح می‌دهم که البته ما از آن خانواده‌هاش نیستیم؛ فضول)

 

نمی‌دانم چرا نظرم جلب شده بود، خلاصه بنده خدا همان‌طور که ایستاده بود، خانم رفته بود از مغازه آبمیوه فروشی یک صندلی نارنجی رنگ پلاستیکی برای پدر مذکورمان گیرآورده بود. من همین‌طورکه درگیر این صحنه شده بودم جمله‌های خاصی نظرم را این طرف گود جلب کرد، که ملت سن زیاد دور و برمان به یک رأی می‌گفتند که اشکالی ندارد حالا اگر یک نان می‌خواهد بدهید برود ما کاری نداریم و از این حرف‌ها...

 

من مانده بودم که ای بابا، این پدرمان که قرار بود اولش دو تا نان بگیرد، جلوی من آمد که حرفی هم نیست ولی بذل و بخشش پدران گرامی با این تاقچه بالاها برایم جالب بود؛ خلاصه با هزار منت، نانی نصیبش شد و رفت و بعد هم نَقل این که «بعله ما بهش جا دادیم، عوض تشکر می‌خواست توی صف یکی، دو تا بخرد» نُقل مجلس شد. من در حال شنیدن سخنان گهربار دوستان بالای 60 سال خودم بودم که یک باره بحث کشید به همان شخص نابینایی که دقیقه‌ای پیش شرح حالی را از او به زبان آوردم که کاشف به عمل آمد بنده خدا چند وقت پیش از سر کم بینایی عمل کرده و از قضا هر دو چشمش را از دست داده است. همین‌جا بود که ریل بحث افتاد روی این موضوع  که بعله یک دختری هم سر همین کوچه چند وقت پیش عمل کرده همین‌طوری شده! ای بابا بنده خدا، آخ آخ آخ، باید یک چشمش را عمل می‌کرد که اگر کور شد حداقل یک چشم داشته باشد، بله اصلا باید همین کار را می‌کرد!+! توضیح این‌که تعجب دومی مال حاضران بود که یا نفهمیدن پدرجان چی گفتند یا همان جا در دم پکیدند)

 

من که پولم را حساب کرده بودم دیدم با عجله پدرمان برگشت نان را روی میز گذاشته و در همان حال غری به سر شاطر می‌زد که آره حالا دو تا نان ندادی(!) همان یکی که دادی سوخته بود (علی الظاهر بعد از بردن به خانه برگشت داده شده بودند.) و با کلی اخم و تخم دور شد ولی نمی‌دانم چرا برعکسِ مسیری که آمده بود را رفت (یعنی به راه خود ادامه داد!) به هر حال همه این خاطره برای من وقتی خاطره شد که دیدم در همه این بزن بزن‌های پدران ما، پدر اتو کشیده نابینای ما فارغ از همه این دعواها روی همان صندلی پلاستیکی نارنجی‌اش نشسته بود و از نانی که قبلا دست خانمی که کمکش کرد روی صندلی بنشیند، بود و الان روی پای پدر مذکور بود به بچه همان مادر می‌داد و لبخندی هم به لب داشت و کلی من را در این خماری گذاشت که واقعا چطور می‌شود که آدمی که چنین شرایط جسمی و روحی دارد، در این همه شلوغی و بزن دعواهای الکی آن جمع، این‌گونه و بی‌ریا برای آن دخترک پدربزرگی می‌کرد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/٠٤/١٦
٠
٠
ممنون...
R-Rad
R-Rad
٩٢/٠٤/١٦
٠
٠
جالب
رادمهر
رادمهر
٩٢/٠٤/١٦
٠
٠
خیلی جالب نوشته بودین مخصوصا اون که نون سوخته رو گذاشته و رفته انگار تو افق محو شده ولی موضوع اصلی که پیرمرد نابینا بود هم جالب بود...ی سری آدم ها هستن که خیلی وقتا دیده نمیشن اما ی کار کوچیک اونا حسابی تکونت میده مثه همین ادم...
کاربر ناشناس
کاربر ناشناس
٩٢/٠٤/٢١
٠
٠
موافقم
tanha
tanha
٩٢/٠٤/١٦
٠
٠
ممنون
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٤/١٦
٠
٠
جالب بود .سپاس
blue girl
blue girl
٩٢/٠٤/١٦
٠
٠
چ جالب
a-pooryousof1373
a-pooryousof1373
٩٢/٠٤/١٦
٠
٠
جالب بود خسته نباشين
ghazale
ghazale
٩٢/٠٤/١٦
٠
٠
جااااالب بود مچکر :)))))))))))
کاربر ناشناس
کاربر ناشناس
٩٢/٠٤/٢١
٠
٠
قااااابلی نداشت.
neyosha
neyosha
٩٢/٠٤/١٦
٠
٠
llk,k
neyosha
neyosha
٩٢/٠٤/١٦
٠
٠
ممنون
کاربر ناشناس
کاربر ناشناس
٩٢/٠٤/٢١
٠
٠
این دقیقا ترجمه بالایی بود؟!!
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٤/١٦
٠
٠
مرسی...جالب بود...
v-qavam
v-qavam
٩٢/٠٤/١٧
٠
٠
جالب بود...حواست به همه جا بوده ها
کاربر ناشناس
کاربر ناشناس
٩٢/٠٤/٢١
٠
٠
والا یک دفعه شد و چون سریع نوشتمش جزییات کمتری ازیادم رفته بود.
Shazdehpesar
Shazdehpesar
٩٢/٠٤/١٧
٠
٠
زیبا بود.مخصوصا قسمتی که در هیاهوی دعوا،آن پیرمرد نابینا،به دخترک نان می داده است...تشکر
کاربر ناشناس
کاربر ناشناس
٩٢/٠٤/٢١
٠
٠
من هم موافق بوده هستم شد!
mahshid
mahshid
٩٢/٠٤/١٧
٠
٠
مغسی جالب بود
نوشا
نوشا
٩٢/٠٤/١٧
٠
٠
ممنون خوب بود
new24
new24
٩٢/٠٤/١٧
٠
٠
نخوندمش ولی تشکر
کاربر ناشناس
کاربر ناشناس
٩٢/٠٤/٢١
٠
٠
من هم همین جوری میگم قابلی نداشت
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٤/١٧
٠
٠
جالب بود...ممنون
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٧
٠
٠
جالب بود..من نانوایی نرفتم خیلی ساله
کاربر ناشناس
کاربر ناشناس
٩٢/٠٤/٢١
٠
٠
آخی پس شما غذا چی می خوردی تو این چند ساله؟!
taba_sa
taba_sa
٩٢/٠٤/١٧
٠
٠
خیلی ممنونم....
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٣/٠٤/٠٥
٠
٠
تولد تولد تولدتون نآرنجی ، نآرنجی نآرنجی تولدتون نآرنجی *:)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣