روزی رسید که دیگر از تنهایی طاقت نیاوردم. هیچ کس را نداشتم، گریه‌هایم تمامی نداشت، امیدی به زندگی نداشتم. دیگر هیچ کس نبود که مرا دلداری دهد. هیچ‌کس نبود که دست نوازشش را بر سرم بکشد و مرا آرام کند. بالاخره توانی در من نماند، به همین دلیل خواب چشمانم را ربود و دیگر هیچ نفهمیدم.

در خواب چهره‌ای نورانی را دیدم که راهی را به من نشان داد. او به من گفت آن را بپیمایم تا به بهشت برسم، از تنهایی نجات یابم و به آرامش و سعادت برسم. صبح که بیدار شدم خواب دیشب هنوز جلوی چشمانم بود، انگار خواب نبود، واقعیت بود. راه همان راه بود. ولی چطور ممکن بود راهی را در این دنیا طی کنم و به بهشتی که در دنیایی دیگر است برسم! حالا هر نشانه‌ای که مرا به سعادت برساند را واقعیت می‌پنداشتم. آن خواب را تنها راه باقی مانده برای خود تلقی کردم و شروع به حرکت در آن مسیر کردم. راهی بسیار طولانی در پیش داشتم، خیلی طولانی، کیلومترها بود ولی من سعادت را می‌خواستم، آرامش و بهشت را می‌خواستم.

نیروی عجیبی از امید در من ایجاد شده بود. حالا می‌توانستم طولانی‌ترین راه را بدون خستگی طی کنم فقط با یک امید و انرژی روحیه بخش. مدتی گذشت ولی تعجب من در این بود که چرا خسته نمیشوم؟ چرا؟ درست بود من هیچ وقت خسته نمی‌شدم. من پاهایم را به جلو هدایت نمی‌کردم بلکه پاهایم مرا به جلو هدایت می‌کردند! چون پاهایم دیگر از مغزم فرمان نمی‌گرفتند، آن‌ها از قلبم فرمان می‌گرفتند، همان منبع امید... 

زمان به تندی گذشت طوری که متوجه گذر آن نشدم در همین لحظه بود که به خانه‌ای کوچک ولی بسیار زیبا رسیدم. خانه‌ای که گلدانی از گل‌های رنگارنگ کنار پنجره‌اش، به آن طراوت و زیبایی می‌داد. با هیجانی سرشار از امید در زدم. کسی در را باز کرد، کسی که همان ابتدا وجودش به من آرامش بخشید. کسی که سال‌ها ندیده بودمش، من با امید و انرژی که مادرم در وجودم ایجاد کرده بود این مسیر طولانی را پیمودم. بله مادرم، بهترین کسی که ممکن بود پیدایش کنم. مسلما من بهشت را پیدا نکردم، کسی را پیدا کردم که بهشت زیر پایش بود. یافتن مادرم از بهشت هم برایم بهتر بود... مادرم...

این متن مختص به مادران است. مادر کسی است که بتوان به او تکیه کرد. مادر کسی است که هر لحظه در کنار ماست! مادر... چه کلمه زیبایی.... کلمه سرشار از امید و آرامش.... مادرم دوستت دارم...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sepehr-g
sepehr-g
٩١/٠٩/١٩
٢
٠
مادرم...دوستت دارم.
fanaz
fanaz
٩١/٠٩/١٩
٠
٠
نبودش طاقت فرساس...
alish
alish
٩١/٠٩/١٩
١
٠
madar .... kheyli maani tooshe
sam.ariyaee
sam.ariyaee
٩١/٠٩/٢٠
٠
٠
زیباســـــــــــــــــــــــــــــــــــت
mahshid2
mahshid2
٩١/٠٩/٢٠
١
٠
خیلی قشنگ بود m-ghorbani عزیز
m-ghorbani
m-ghorbani
٩١/٠٩/٢٠
٠
٠
مهی جون لااقل می تونی یکم مهربون تر نظر بدی که،گفتم اون نمیشه ولی این که میشه!
m_kabiri
m_kabiri
٩١/٠٩/٢٠
٠
٠
ممنون.خيلي مرسي
f.qabel
f.qabel
٩١/٠٩/٢٠
٠
٠
آه.............کریشنا................... خوب بود.
m-ghorbani
m-ghorbani
٩١/٠٩/٢٠
٠
٠
ممنون از ابراز نظرتون دوستان:))))
salman-b
salman-b
٩١/٠٩/٢٢
٠
٠
زیبا ترین ....مادر
salman-b
salman-b
٩١/٠٩/٢٢
٠
٠
زیبا ترین ....مادر واقعا
m_sepehri
m_sepehri
٩١/٠٩/٢٣
٠
٠
مادر...واژه ای به وسعت دنیا
.شبنم.
.شبنم.
٩١/١٠/٠٩
٠
٠
با اين مطلب قدر مادر را بيشتر ميفهمم. متشكرم
m-ghorbani
m-ghorbani
٩١/١٠/٠٩
٠
٠
خواهش میکنم.قابلی نداشت شبنم جون
zendegitalabegi
zendegitalabegi
٩١/١٠/٢٧
٠
٠
حتی یک لحظه هم نمی توان نبودش رو تصور کرد
هم سطر ، هم سپید
هم سطر ، هم سپید
٩٢/٠٢/٢٥
٠
٠
...
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨