ازدواج را توصیف کنید!
موضوع انشاء:

ازدواج را توصیف کنید!

نویسنده : g.h

پیش بابایی می‌روم و از او می‌پرسم:

«ازدواج چیست؟»

بابایی هم گوشم را محکم می‌پیچاند و می‌گوید:

«این فضولی‌ها به تو نیومده، هنوز دهنت بوی شیر میده، از این به بعد هم دیگه توی خیابون با دخترای همسایه‌ها لی لی بازی نمی‌کنی، ورپریده!»

متوجه حرف‌های بابایی و ربط آن‌ها به سوالم نمی‌شوم، بابایی می‌پرسد:

«خب حالا برای چه می‌خوای بدانی ازدواج یعنی چی؟!»

در حالی که در چشم‌هایم اشک جمع شده است می‌گویم:

«بابایی بهتر نیست اول دلیل سوالم رو بپرسید و بعد بکشید؟!»

بابایی با چشمانی غضب آلوده می‌گوید:

«نخیر! از اونجایی که من سلطان خانه هستم و توی یکی از داستان‌ها شنیدم سلطان جنگل هم همین کار رو می‌کرد و ابتدا می‌کشید و سپس تحقیقات می‌کرد، در نتیجه من همین روال را ادامه خواهم ...» بابایی همان‌طور که داشت حرف می‌زد یک دفعه بیهوش روی زمین افتاد، باز هم مامانی با ملاغه سر بابا رو مورد هدف قرار داده بود، این روزها مامان به خاطر تمرین‌های مستمرش در روزهای آمادگی‌اش به سر می‌برد و قدرت ضربه و هدفگیری‌اش خیلی خوب شده، ملاغه با چنان سرعتی به سر بابایی اصابت کرد که با چشم مسلح هم دیده نمی‌شد.

مامانی گفت:

«در مورد چی صحبت می‌کردین که باز بابات جو گیر شده بود و می‌گفت سلطان خونه است؟!»

و من جواب دادم: «در مورد ازدواج»

مامانی اخم‌هاش توی همدیگر رفت و ماهی‌تابه را برداشت و به سمت بابایی که کم‌کم داشت بهوش می‌آمد قدم برداشت، مامانی همان‌طور که به سمت بابایی می‌آمد گفت: «حالا می‌خوای سر من هوو بیاری؟! داری بچه رو از همین الان قانع می‌کنی که یه دونه مامان کافی نیست؟! می‌دونم چکارت کنم!»

مامانی این جمله را گفت و محکم با ماهیتابه به سر بابایی زد و بابایی دوباره بیهوش شد.

بعد از بیهوش شدن بابایی، مامان از من خواست کل جریان را براش توضیح بدهم، من هم گفتم که موضوع انشاء این هفته‌مان این است که «ازدواج را توصیف کنید.»

بابایی که تازه به هوش آمده بود گفت: «خب خانم! اول تحقیق کن، بعد مجازات کن! کله‌ام داغون شد!»

و مامانی هم گفت: «منم مثل خودت و اون آقا شیره عمل می‌کنم، عیبی داره؟!»

بابایی به ماهیتابه که هنوز توی دستای مامانی بود نگاهی کرد و گفت: «نه! حق با شماست!»

مامانی گفت: «توی انشات بنویس همه مردها سر و ته یه کرباس هستند!»

بابا بزرگ که گوشه اتاق نشسته بود و داشت با کانال‌های تلویزیون ور می‌رفت و هی شبکه عوض می‌کرد متوجه صحبت‌های ما شد و گفت: «نوه گلم! بیا پیش خودم برات انشا بگم!»

مامانی هم گفت: «آره برو پیش بابا بزرگت، با هشت ازدواج موفق و دوازده ازدواج ناموفقی که داشته می‌تونه توضیحات خوبی برات در مورد ازدواج بگه!»

پیش بابابزرگ می‌روم و بابابزرگ می‌گوید: «ازدواج خیلی چیز خوبی است و انسان باید ازدواج کند، راستی خانم معلم‌تون ازدواج کرده؟ چند سالشه؟ خوشـ ...»

بابابزرگ حرف‌هایش تمام نشده بود که این بار ملاغه‌ای از طرف مامان بزرگ به سمت بابابزرگ پرتاب شد، البته چون مامان بزرگ هدفگیری‌اش مثل مامانی خوب نیست ملاغه به سر من اصابت کرد.

به حالت قهر دفترم را جمع می‌کنم و پیش خواهرم می‌روم، نمی‌دانم چرا با گفتن موضوع انشاء در چشمان خواهرم اشک جمع می‌شود و وقتی دلیل اشک‌های خواهرم را می‌پرسم، می‌گوید: «کمی خس و خاشاک رفت توی چشمم!»

البته من هر چی دور و برم را نگاه می‌کنم نشانی از گرد و خاک نمی‌بینم، به خواهر می‌گویم: «تو در مورد ازدواج چی می‌دونی؟» و خواهرم باز اشک می‌ریزد.

ما از این انشاء نتیجه می‌گیریم بحث در مورد ازدواج خیلی خطرناک است زیرا امکان دارد ملاغه یا ماهیتابه به سرمان اصابت کند، این بود انشای من ...

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/٠٤/١٥
٠
٠
خواهر کوچکم از من پرسید من به او خندیدم. کمی آزرده وحیرت زده گفت: "روی دیوار و درختان دیدم!" باز هم خندیدم. گفت: "دیروز خودم دیدم، مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو می داد." آن قدر خنده برم داشت، که طفلک ترسید. بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم: "بعدها، وقتی باریدن بی وقفه ی درد، سقف کوتاه دلت را خم کرد، بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنی دارد.
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٤/١٥
٠
٠
سپاس
g.h
g.h
٩٢/٠٤/١٥
٠
٠
بسیار زیبا!ممنون
mahshid
mahshid
٩٢/٠٤/١٥
٠
٠
لایک
firuze
firuze
٩٢/٠٤/١٥
٠
٠
خخخخخخ جالب بود ممنونم طفلی خواهره عاشق بوده////
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٤/١٥
٠
٠
اره عاشق بوده
g.h
g.h
٩٢/٠٤/١٥
٠
٠
بله!ممنون
ارام
ارام
٩٢/٠٤/١٥
٠
٠
مرسی
g.h
g.h
٩٢/٠٤/١٥
٠
٠
خواهش
ارش
ارش
٩٢/٠٤/١٥
٠
٠
خیلی با حال بود
g.h
g.h
٩٢/٠٤/١٥
٠
٠
ممنون
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٤/١٥
٠
٠
خخخخخخخخ :-) جالب بود . منو باش فکر کردم سؤال جدیه میخواستم تجربیاتو بگم . سپاس
firuze
firuze
٩٢/٠٤/١٥
٠
٠
:)
g.h
g.h
٩٢/٠٤/١٥
٠
٠
خواهش!
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩٢/٠٤/١٥
٠
٠
ههههههههههه..بهترینش بابابزرگه بوده...یاد بابا شاه افتادم....
g.h
g.h
٩٢/٠٤/١٥
٠
٠
:)))
رادمهر
رادمهر
٩٢/٠٤/١٥
٠
٠
اونوقت پدرتون به شما که نگفتن دهنتون بو شیر میده؟؟؟فک کنم در اینجا شما نقش خواهر بزرگه رو بازی می کردین خخخخخخخ.......خب از اول میگفتین بابا بزرگ من بود دیگه ایشون سه بار ازدواج کردن و همسر سومشون هم از بلاد آلمان می باشند که البته فوت کردن،تو جنگ جهانی دوم باهم آشنا شدن....البته بابا بزرگم هم الان فوت کردن متولد 1288 بودند....
firuze
firuze
٩٢/٠٤/١٥
٠
٠
my god!!!
رادمهر
رادمهر
٩٢/٠٤/١٥
٠
٠
این مای گاد برای چی بود؟
g.h
g.h
٩٢/٠٤/١٥
٠
٠
ممنون از نظرت!خدا پدرتو بیامرزه!
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/٠٤/١٥
٠
٠
خخخخخ...ممنون...بابابزرگت 8 تا زن داشته؟؟؟خدا زیاد کنه...
g.h
g.h
٩٢/٠٤/١٥
٠
٠
بابا بزرگ خودم که نه!!!!خواهش میکنم!
Shazdehpesar
Shazdehpesar
٩٢/٠٤/١٥
٠
٠
داستان خنده داری بود...تشکر بنده خدا پدر و پدربزرگ...از دست خانم هایشان،کتک می خوردند!!!!!بعد می گویند که حقوق خانم ها پایمال شده است...در واقع،الان حقوق مردان پایمال شده است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ندا
ندا
٩٢/٠٤/١٥
٠
٠
جالب بود... موفق باشی
نگارا
نگارا
٩٢/٠٤/١٥
٠
٠
:))))
g.h
g.h
٩٢/٠٤/١٥
٠
٠
:))))))
g.h
g.h
٩٢/٠٤/١٥
٠
٠
خواهش
mahshid
mahshid
٩٢/٠٤/١٥
٠
٠
ههههههههههههههه باحال بود مغسی
ف.ش
ف.ش
٩٢/٠٤/١٥
٠
٠
داستان جالبي بود
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠٤/١٥
٠
٠
خیلی جالب بود ممنون
blue girl
blue girl
٩٢/٠٤/١٦
٠
٠
چه جالب
sh_freeboy
sh_freeboy
٩٢/٠٨/٠٥
٠
٠
صدف يه خواهش هم برا من بنويس...هههههه نيگا از بالا تا پايين چندتا خواهش نوشتي!!!!!!!!!!!!!!!
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

الغوث خدایا

٩٦/٠٣/٢٥
بغضم می گیرد

تله پاتی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

چشم ها در انتظار آشنای نیمه شب

٩٦/٠٣/٢٥
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات