خوشا یادش...
دلم برای قدیم‌ها یک ذره شده

خوشا یادش...

نویسنده : زمزم

دارم بستنی عروسکی‌ام را گاز می‌زنم! به قول داداشم که با شروع گرما هر روز یک بستنی را رونمایی می‌کند، عروسکی جزو بهترین‌هاست! ولی تهش تلخی دارد! مزه نمی‌دهد مثل بچگی‌ها!

نمی‌دانم من بزرگ شدم، سلیقه‌ام عوض شده یا خوراکی‌ها دیگر مثل قبل نیست واقعا! هنوز بوی مغازه پیرمرد سرکوچه‌مان را وقتی 4-5 ساله بودم یادم است! بویی مست کننده مخلوط از بوی چیپس (منحصرها چی‌توز) و پفک و بستنی (عموما ساده و دو قلو و لیوانی) و تی‌تاب! تخمه‌های جور و واجور... و یک خوراکی بسیار خوشمزه به اسم یخمک و یک نوع خانگی ترش به اسم آلاسکا که شدیدا غیر بهداشتی بود و دور از چشم مامان و باباها می‌زدیم توی رگ!

و چه کیفی داشت تقسیم کیم دو قلو با رفقا...

 

دلم برای یخچال مغازه‌اش که از داخلش بوی شیرینی و سرما می‌زد بیرون، سنگ‌های کوچک و بزرگ ترازویش، شانسی‌های مختلف، پیش‌خوانش که به زور قدم بهش می‌رسید، تنگ شده!

دلم برای دوستانم تنگ شده، برای هفت سنگ، سلطان بازی‌ها، گرگم به هوا، قایم باشک، وسطنا و شعرهای مخصوصش و حرص‌هایی که سر گل گرفتن از بقیه در می‌آوردیم!

دلم برای قدیم‌ها یک ذره شده! برای وقت‌هایی که هر چیزی بوی مخصوص به خودش را داشت! اغذیه، سوپر مارکت، لباس فروشی... من همه آن‌ها را حس می‌کردم! بوی خوش لباس نو، بوی مدهوش کننده ساندیچ فروشی‌های غیر بهداشتی وقتی گرسنه بودی! بوی اقاقیا که توی این فصل می‌پیچید توی کوچه، بوی اتوبوس‌ها، ماشین‌ها که خیلی هم خوش نبود! بوی زندگی...

بوی پونه، بوی نعنا، بوی نون!

برای مورچه‌هایی که روی دیوار حیاط خانه مامان بزرگ، برای خودشان برو و بیایی داشتند و کسی توی خانه‌شان سم نمی‌ریخت، چون مامانی می‌گفت برکت می‌آورد...

پیکان‌های رنگاوارنگ، جیپ‌های عجیب و غیب، اتوبوس‌های بنز، بلیط‌هایی که پشت‌شان جمله داشت و تمام راه می‌خواندم‌شان! و کلید استوپ روی میله عقب اتوبوس‌ها که یک بار از بس فشارش دادم، راننده دعوایم کرد!

آبمیوه‌هایی که از این‌جا بازشان نمی‌کردیم!

برای زمبه، برادر کایکو، حاکم بزرگ، پسر شجاع، هایدی، کلارا، لوسین، دنی و عصایش، نارنیا، موجود شنی، قصه‌های جزیره، دکتر مایک، مامان بزرگه، مخمل و جوجه‌های آقای همسایه، ننه سرما، بابا نوروز، پینوکیو، رامکال، جودی و بابا لنگ دراز، عمو قناد و... تنگ شده است!

دلم برای بچگی‌ام تنگ شده، برای آرزوهای کودکی‌ام، که از تمام‌شان فقط بزرگ شدم...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
imanhkt
imanhkt
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
آره ... هییییییییی ... یادش به خیر ...
a-pooryousof1373
a-pooryousof1373
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
خيلي زيبا بود.منم دلم برا اون شانسي ها تنگ شده. يعني نماادي از بد شانسي من هستن اونا:)))) يه بار نشد جايزه باز كنم
رادمهر
رادمهر
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
یه شانسی بود میخریدیم بعد یه شماره پشتش بود که براساس همون شماره بادکنک میداد بهمون اونم خیلی جالب بود....
sahar
sahar
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
زیبا بود و خاطره انگیز..ممنون
یه آدم
یه آدم
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
هییییییییییی پیر شدیم رفت
دایی علی
دایی علی
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
برای هادی هدی برای چاق ولاغر برای بیق بیق اول برنامه خانم خامنه برای چوبین برای فوتبالیست ها برای هولک و ولک برای تمام بچه های ده شصتی که به نسل سوخته معروفند
ارام
ارام
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
هییییییییییییییییییییییییییییییییییی خوب گفتی//////////
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
هر وقت به داداشم نگا میکنم میخوام بزنم زیر گریه...خوب منم بچگی میخوام...:(
باران
باران
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
این کارتون ها رو همیشه میذارن میشه دید
fahime72
fahime72
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
فوق العاده بود واقعا چه روزای خوبی بود البته الانم خوشی خودشو داره:)
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
.............
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
جوانی کجایی که یادت بخیر..
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
دلم برای بچگی‌ام تنگ شده، برای آرزوهای کودکی‌ام، که از تمام‌شان فقط بزرگ شدم... خیلی زیبا بود و درست . سپاس
mo_so
mo_so
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
اد بچگی بخیر که زمین حوصله داشت میشد تو هر وجبش امیدای عشق و کاشت
mahshid
mahshid
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
دلم برایشان تنگ شده است خیلی تنگ
A.hosseiny
A.hosseiny
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
هعـــــــــــــــــی...یادش بخیر واقعا
ghazale
ghazale
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
:(( باز شما خوبین ! ما که الان همین عروسکی هارو باید بخوریم نوشمکم نیست دیگه ما ته غیر بهداشتی بخوایم بخوریم ترشکه! نمیخاااااااااااااام :((((((((
ghazale
ghazale
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
یه تخم مرغ شاسی ای هایی بود زرد بود کوچیک بود دورش شکلات داشت ... اونا به صد تا سوک سوک و نمیدونم چیچی می ارزه !
Shazdehpesar
Shazdehpesar
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
فارغ از همه این ها،دوستی و صفا و صمیمیتی که در آن دوره وجود داشت...
taba_sa
taba_sa
٩٢/٠٤/١٤
٠
٠
منم می خوااااااااااااااام....
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
مرکز مشاوره دکتر گل آبی

فعلاً خیالتان راحت باشد

٩٦/٠٣/٣١
تبلیغات
تبلیغات