پدر من دمپختک می‌خورد
پدر من این طوریا بود!

پدر من دمپختک می‌خورد

نویسنده : nikta_21

پدرم عاشق دم پختک بود. دم پختک یک جور غذایی است، زرد و بدمزه که با ترشی لیته نوش جان می‌کنند. پدرم هر وقت می‌خواست خودش را لوس کند به مادرمان می‌گفت: خانم! برای ما یک دمپختک نمی‌پزی؟ مادرم هم می‌گفت: وای! ذله شدم از این خرده فرمایش‌های شماها! اسیری آوردین؟هر روز یکی، یک هوسی می‌کنه!

 

واقعیت این بود که هیچ‌کس به مامانم کاری نداشت. برای همین هم مامانم برای این‌که نقشش را مهم جلوه بدهد هر ازگاهی باید داد می‌زد تا ما یادمان بیاید که مادر داریم و از این بابت شکرگذار باشیم. بابام خودش می‌رفت توی آشپزخانه غذا می‌پخت. خیلی هم دست پنجول خوبی داشت. به گمانم این را از عمه بلقیس به ارث برده بود. بابام راستش خیاطی‌اش هم خوب بود. یک روز دختر خاله‌ام از در آمد تو، دید بابام دارد سوزن نخ می‌کند و خشتکش را می‌دوزد. یکهو زد تو صورتش و گفت: اوا، خاک به گورم هوشنگ خان! شما چرا؟!

 

بابام سوزنش را مثل نیزه دن کیشوت گرفت تو هوا و عینکش را برداشت و گفت: پس خانم کی؟ لباس خودم جر خورده، خودم باید بدوزم. دختر خاله‌ام گفت ولی دوخت و دوز یک کار زنانه است! دوید که سوزن نخ را بگیرد اما  بابام سوزن را مثل اسلحه گرفته بود و کوتاه نمی‌آمد. اگر بهش اجازه می‌دادی به آن بیچاره فوفوله دوزی هم یاد می‌داد. گفت ببخشید خانم، من، هر کاری که یک زن بتواند انجام بدهد را می‌توانم انجام بدهم، شاید هم بهتر! بعد کمی به فکر رفت و گفت: به جز زایمان. آن هم به دلایل کاملا فیزیولوژیک!

 

خلاصه بابام همچین آدمی بود. منظورم این است که دم پختک خیلی دوست داشت. اما مادرم سرجمع چهار بار هم برایش دمپختک نپخت. برای این‌که ما از دمپختک‌های مامانم متنفر بودیم. شاید هم مامانم بلد نبود درست دمپختک درست کند. بابام می‌گفت دمپختک باید پیاز داغش زیاد باشد، بعد هم می‌گفت زیاد این‌که چی می‌خوری مهم نیست! چون هرچی خوردی را باید دیر یا زود دفع کنی. مهم این است که آدم باشی. مهم این است که هر شب که می‌خوابی به اندازه خوراکت کار کرده باشی وگرنه داری غذای یکی دیگر را می‌خوری. کلا با مفت خوری موافق نبود.

 

مامانم همیشه به بابام می‌گفت خاک به سرت کنند! هوشنگ. این دخترها پس فردا خرج دانشگاه دارند، هزار کوفت و زهر مار می‌خواهند، اما بابام شانه‌اش را می‌انداخت بالا و می‌گفت: می‌گی چیکار کنم؟ از دیوار مردم برم بالا؟ مامانم ته نگاهش یک چیزی توی مایه‌های این بود که خوب برو بالا دیگر مرتیکه!  اما روش نمی‌شد بگوید.

 

نه این‌که بابام آدم بی‌خیالی باشد. بابام آدم خوبی بود. از آن آدم‌هایی که این روزها به‌شان می‌گویند آدم‌های بی‌خودی. از آدمی که غذای مورد علاقه‌اش دمپختک باشد چه انتظاری دارید. هیچ وقت به ما نگفت کجا می‌روید یا چرا و چطوری. البته بابام نگران آینده ما بود. برای همین یک بار آمد در اطاق را زد و گفت: بچه جان! داری درس می‌خوانی؟ بیشتر بخوان. چون من پول ندارم خرج دانشگاه آزاد بدهم. سعی کن دولتی قبول شوی. برای خودت هم بهتر است! خلاصه این‌طور آدمی بود.

 

با همه این‌ها بابام همیشه می‌خندید. از در که می‌آمد با همه شوخی می‌کرد، به نظر می‌آمد زیاد هم ناراحت نیست، تا آن شب که من از مامانم خواسته بودم که از بابام بخواهد که یک پول اضافه‌ای برای یک کار مدرسه به ما بدهد. نمی‌دانم مامانم چقدر اصرار کرد یا چطوری بابام را چزاند. من هیچی نشنیدم. می‌دانم که همه چیز در آشپزخانه می‌گذشت و ما قرار نبود بشنویم. من آمدم رد شوم که دیدم پدرم با آن قد بلند دم در یخچال تا شد. انگار شکست. باورم نمی‌شد که این بابای من است که این‌طوری زانو زده. بعد به گریه افتاد. گفت: ندارم، من یک کارمندم، ندارم، ندارم. من هم نمی‌خواستم چرخ این‌طوری بچرخد... و هق هق زد.

 

من در زندگی‌ام صحنه‌های گند زیادی دیدم. اما این گندترین چیزی است که تا حالا دیدم. من تا آن موقع گریه یک مرد را ندیده بودم. آن هم گریه مردی که همیشه سعی می‌کرد بخندد. دویدم در اطاقم و کیفم را برداشتم و از خانه زدم بیرون. رفتم نشستم در یک باجه تلفن و تا صبح لرزیدم، مثل سگ. تا شده بودم توی کیوسک تلفن و گریه می‌کردم. صبح با چشم‌های پف کرده برگشتم خوانه. بابام و مامانم از نگرانی چشم‌های‌شان داشت در می‌آمد. اما هیچ کسی به من چیزی نگفت. و این آخرین دعوای مامان بابام سر پول بود.

 

آره، چی می‌گفتم؟ بابام دمپختک دوست داشت. ما را هم دوست داشت. همان قدر که هر بابایی بچه‌هایش را دوست دارد. ما هم دوستش داشتیم. این روزها بابام پیر شده، دمپختک نمی‌خورد اما دود و غصه می‌خورد. دوست داشتم آن‌قدر پول داشتم که می‌آوردمش این‌جا و برایش تا آخر عمرش هر روز دم پختک درست می‌کردم. حیف که پول ندارم. می‌خواهم دم یخچال خم شوم و گریه کنم و بگویم که ندارم، ندارم، ندارم. اما دو تا مشکل دارم، یک این‌که کسی را ندارم که نگاهم کند، دو این‌که حتی یخچال به درد بخوری هم ندارم.

منبع : مجله اینترنتی سیاه و سفید

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/٠٤/١٦
٠
٠
به سلامتی همه پدرای زحمت کش....ممنون...
sanjaghak
sanjaghak
٩٢/٠٤/١٦
٠
٠
الهی.....قربون همه باباهای زحمت کش :)))))
رادمهر
رادمهر
٩٢/٠٤/١٦
٠
٠
با اینکه خیلی طولانی بود اما از خوندنش لذت بردم اگه کار خودتون باشه باید بگم که ادامه بدین شما داستان بلند خوبی مینویسین واقعا میگم که خط به خط باعث شد تا من ادامه بدم از وسطاش اشک تو چشمام جمع شد...عالی بود و همین
firuze
firuze
٩٢/٠٤/١٦
٠
٠
هیچی نگم بهتره//ممنون
Paeez
Paeez
٩٢/٠٤/١٦
٠
٠
بابا چه قدر پرمعنی...21 میشه یک ماه ..به کسی نگفتم بابا....
tanha
tanha
٩٢/٠٤/١٦
٠
٠
:(((
رادمهر
رادمهر
٩٢/٠٤/١٦
٠
٠
خدا بیامرزشون....ما همه از این اتفاق ناراحت شدیم....فقط خواستم بگم که درکتون میکنیم...
ghazale
ghazale
٩٢/٠٤/١٦
٠
٠
:(
باران
باران
٩٢/٠٤/١٦
٠
٠
خدا بیامرزشون
v-qavam
v-qavam
٩٢/٠٤/١٧
٠
٠
خدا بیامرزتشون...و به شما صبر بده
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٧
٠
٠
خدارحمتشون کنه
tanha
tanha
٩٢/٠٤/١٦
٠
٠
ممنونم
blue girl
blue girl
٩٢/٠٤/١٦
٠
٠
:((((((
a-pooryousof1373
a-pooryousof1373
٩٢/٠٤/١٦
٠
٠
جالب بود خيليم جال بود
a-pooryousof1373
a-pooryousof1373
٩٢/٠٤/١٦
٠
٠
خيلي خوب بود خسته نباشين
ghazale
ghazale
٩٢/٠٤/١٦
٠
٠
خیلی خوب مینویسین مچکر
neyosha
neyosha
٩٢/٠٤/١٦
٠
٠
ممنون
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٤/١٦
٠
٠
خیلی مرسی...عالی بود واقعا...و البته تاثیر گذار...
sahar
sahar
٩٢/٠٤/١٧
٠
٠
راستش خعلی طولانیه...الانم نصفه شبی بدجور خوابم میاد...بخونید لطفا...چکیدشو بهم بگید
v-qavam
v-qavam
٩٢/٠٤/١٧
٠
٠
خیلی جالب بود...ممنون
nasi
nasi
٩٢/٠٤/١٧
٠
٠
البته دمپختک خیلی خوشمزس ها
nasi
nasi
٩٢/٠٤/١٧
٠
٠
دم همه باباهای گل گرم
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩٢/٠٤/١٧
٠
٠
بابای خوب و مهربونم...........پاییز نکن با خودت اینجوری...اشکم دراومد
ati200
ati200
٩٢/٠٤/١٧
٠
٠
فدای همه باباها
ss
ss
٩٢/٠٤/٢١
٠
٠
ممنون
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠