قاصدک به اضافه موبایل
داستانک

قاصدک به اضافه موبایل

نویسنده : اسمارتیز:)

« همه‌‌ی گل‌های کنار جویبار باغ، داشتن با همدیگه پچ پچ می‌کردن. خبر داغ و دست اولی بود. یکی شون صدا بلند کرد و گفت:

-همین رو کم داشتیم!! دیگه خودش کم خبرکش بود که حالا دیگه موبایل دار هم شد.

یکی دیگه گفت:

-حالا کجاشو دیدی؟؟ برنامه حال گیری بعد از اینه!

-راس میگی. روز روزش چی بوده که حالا نوروزش باشه!!

همین موقع یکی از گلها داد زد: اومد اومد. خودتون رو به اون را بزنین؛ انگار که اصلا ندیدینش.

قاصدک روی شونه‌ی باد از را رسید.کنار هر گلی که می رسید، موبایلش یه زنگ می زد. اون هم با غرور خاصی، گوشی رو می گرفت دم گوشش و هی می گفت:

-بله، بله، نه بابا؛ خب بعدش؟؟...دیگه چی ؟!...آره اشکال نداره. نه بابا نمی خواد اصلا بهش بها بدی...چی؟ قیمت چی رفته بالا؟.... نه نگران نباش خودم خبرشو واست پخش می کنم...

گل های بیچاره هم به حساب خودشون، با کم محلی داشتن حالشو می گرفتن. آخرین بار گلها شنیدن که قاصدک می گفت:

-خب چی کار کنم مامان بزرگ؟... من تا جایی که می تونم دارم سعی می کنم که دیگه شایعه پراکنی نکنم...خب وقتی به آدم بها نمیدن، آدم مجبوره هر طوری که می تونه گوشی جورکنه، تا هواشو داشته باشن دیگه...

در همین موقع بادی وزید و کلاه قاصدک رفت توی هوا. تلفنش هم تلپی افتاد توی جوی آب کنار گلها.... وگلها هم که از خدا خواسته، حالا نخند کی بخند...»

 

منبع: کتاب هذیان های بهاری، نوشته ی خانم اعظم رضوی زاده

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/٠٨/١١
١
٠
من اصل ماجرارو نگرفتم؟ فضيه چي بود(@_@)
Z_M
Z_M
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
دقیقا منم همینطور
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
(@_@) :| یکی ما رو از گمراهی نجت بده!:)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
سلام ... آخههههههههههههههههههه قاصدك جون الهي چمنا برات قرمز شَن
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٢/٠٨/١٢
٠
٠
ینی چی چمنا برات قرمز شن؟ o.O
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
کمبود محبت داشته :دی // شاید خیلی از مشکلات ما هم از همین کمبود محبته دیگه...
سهره
سهره
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
این ربطی به گوشی های سامسونگ که نداشت؟؟؟؟چون من خیلی تعصب دارم
عاطفه-مزرعی
عاطفه-مزرعی
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
دقیقن منظورشون ب گلکسی سامسونگ بوده!:)))))))) دچار گمراهی شدم:l
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
اره دیگه ارزش قائل شدن برای هر دوستی مهمه و گرنه برای اینکه تو اون جمع خودشو جا کنه دست به هر کاری میزنه :)
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
داستان یه جور کمبود و عقده بود فک کنم....عقده ای که قاصدت از کم محلی داشت...ممنون :)
m_ganjlou
m_ganjlou
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
نتيجه مي گيريم بايد واسه دوستامون ارزش قائل شيم...............وگرنه گوشيمون خراب ميشه
r_ariats
r_ariats
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
یعنی آخر نتیجه گیری بود!!مرررررسی واقعا:)))))
z_ghasemi
z_ghasemi
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
مگه قاصدک یه جور پیاو آور رنیست چرا به خبرچین تشبیه شده ...
r_ariats
r_ariats
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
اووووم...جالب بود!حسابی حالش گرفته شد قاصدک جان!!!/ممنون :))
مهدیس خانووم
مهدیس خانووم
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
جالب بود خیلی قشنگ شکل تکنولوژی الانو به تصویر شیده بود ممنون
maede
maede
٩٢/٠٨/١٢
٠
٠
بد نبود!
ali007
ali007
٩٢/٠٨/١٣
٠
٠
داستان زیبایی بود......ازتون مچکرم!!!!
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
هرگز نمی توانی...

ماه حلول می کند

٩٦/١١/٠٢
مرسی همه!

دلتنگت بودم

٩٦/١١/٠٢
چند خطی درباره سانسور کتاب

سانسور ممکن نیست

٩٦/١١/٠٢
کسی چه می داند!

سابقه کهیر

٩٦/١١/٠٣