یک عشق مرده
داستان تک درخت پیر

یک عشق مرده

نویسنده : naeeme-chakeri

تک درخت پیر دل بسته بود به خورشید. غروب که می‌شد می‌خوابید تا طلوع روز بعد. اما خورشید هیچ وقت حس درخت را نفهمید. درخت قصه ما، در وسط یک بیابان بود. تنهای تنها. اما حالا خورشید را از صمیم قلب دوست داشت. و هیچ کس به اندازه او، حضور خورشید را ضروری نمی‌دانست. وقت‌هایی که ابرها گریه می‌کردند، درخت پیر هم از فراق خورشید.

 

داستان عشق تک درخت، همه جا را پر کرده بود. اما خورشید، هم چنان به او توجهی نداشت. تک درخت اما، می‌دانست که عشقش بی‌سرانجام نیست. غروب خورشید، از پس شاخه‌های نیمه خشک درخت، زیباتر بود. درخت هر روز بیشتر و بیشتر ناامید می‌شد. سن او روز به روز بیشتر می‌شد و عشقش عمیق‌تر. اما خورشید، ناجوانمردانه، به او می‌تابید و عرصه زندگی را بر او تنگ‌تر می‌کرد. در آن صحرا، آبی نبود که تک درخت قصه بخورد و فقط نور شدید معشوقش بود که او را لحظه به لحظه خشک‌تر می‌کرد. با این‌که خورشید داشت تک درخت را از بین می‌برد، اما درخت، عشقش استوارتر می‌شد. دیگر دقیقه‌های پایانی عمرش بود:

- همه بدانند که من عاشق خورشید بودم. هنوز هم هستم. او مرا از بین برد اما عشق من به او بیشتر شد. مهر او در تن من آمیخته شد و هر روز صبح، با طلوع دلنوازش، شاخه‌های خشکیده‌ام را جان تازه‌ای می‌دادم. اما درطلوع فردا...

 

دیگر نتوانست حرفی بزند و به سرفه افتاد. سرفه‌هایی که پایانی بود بر زندگی یک درخت عاشق. نفسش گرفت و چشم در چشمان خورشید دوخت. خورشید برای اولین بار، صدایش کرد. اما دیگر دیر شده بود. تک درخت جز چند شاخه خشکیده چیزی از خود باقی نگذاشته بود. خورشید باز هم صدایش کرد اما باز هم جوابی نشنید. دیگر حتی صدای معشوقه‌اش هم برای زخم‌های عمیق روحش مرهمی نبود. اما هیچ‌کس نتوانست بفهمد که خورشید هم در این مدت تک درخت را...

غروب همان روز دیگر خورشیدی نبود؛ تک درختی هم نبود. به جای خورشید، ابرهای تیره و تار بودند و به جای تک درخت، زمین سفت کویر. همه چیز یک عشق مرده را نشان می‌داد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
maede
maede
٩٢/٠٨/٢٥
٠
٠
عشق مرده....چه غمگین:(
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٨/٢٥
٣
١
آخ چقد این نفهمیدن احساس بده....بعضی وقتا هم طرف میفهمه ولی خودشو به اون راه میزنه...امیدوارم هیچ عشقی هیچوقت نمیره...ممنون :)
mah_mahdizadeh
mah_mahdizadeh
٩٢/٠٨/٢٥
٠
٠
وای اره خیلی بده طرف ادم نفهمه ......این تقریبا مثل داستان شمع و پروانه است که پروانه میسوزه و تموم میشه در راه عشقش....مرسی...
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٨/٢٥
٠
٠
داستانتون خوب بود خوب ولی ی چیزی ....بین درخت و خورشید هیچ تناسب عشقی و عاشقی وجود نداره ...مثلا میدونیم که بلبل عاشق گله و یا پروانه عاشق شمعه ولی تا حالا نشنیدیم درخت عاشق خورشید باشه....ممنون
saiideh70
saiideh70
٩٢/٠٨/٢٥
٠
٠
خورشید ، درخت فرقی نداره باید نکته داستانو بگیری
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٨/٢٦
٠
٠
آخه مثل لیلی و مجنون زمونه نذاشت باهم باشن: (
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٢٦
١
٠
اووووووم...به نظرم سنخیتی بین درختو خورشید نبود ... که خورشید عاشق یک درخت بشه..چون این درخته که به خورشید نیاز داره و اگر عشقی هست بایستی از سوی درخت به خورشید یگانه میبود ورنه خورشید که نیازی به درخت نداره که تو عالم فقط به اون یک درخت خاص توجه کنه و عاشقش بشه ..این نظره منه ..نمیدونم درسته یا غلط اما نظرمه..مرسی از شما
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٨/٢٦
٠
١
اوووم این اولین مطلبی بود که درخت و خورشید رو نسبت عاشقی بهم داده بودین! وجدانن ارتباطی باهم ندارن! :).... این همه داستان عشقی ! بابا این عشق هر وقت اسمش میاد همراه با اندوهه! بلافاصله هم اون دسته از به اصطلاح عاشقا که شکست عشقی مثلا خوردن ! :)وقتی اسم عشق میاد میگن:هیییییییع!چی رمانتیک!چی عاشقانه ! :))))))
روشناوند-r_roshnavand
روشناوند-r_roshnavand
٩٢/٠٨/٢٦
٠
١
سلام ... درخت تنها «درخت قصه ما، در وسط یک بیابان بود. تنهای تنها.»چطور عشقش همه جا را پر كرده است «داستان عشق تک درخت، همه جا را پر کرده بود. »
ahoora
ahoora
٩٢/٠٨/٢٦
٠
٠
اميدوارم موفق باشي ممنون
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/٠٨/٢٦
٠
٠
همينه ديگه! خواستن ونرسيدن. حكايت طلوع وغروبه (-_-) دست شما مرسي.
ali007
ali007
٩٢/٠٨/٢٧
٠
٠
بسیار زیبا و غمگین بود ممنون:((((((((((
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
... چقدر غم ناک ...
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠