ز مثل ... زندگی
معرفی یک کتاب الهام بخش

ز مثل ... زندگی

نویسنده : sorme

روزی پدری ثروتمند، پسر و خانواده‌اش را برای گردش به یک دهکده برد تا به پسرش نشان دهد مردم فقیر و زحمتکش چگونه زندگی می‌کنند.

آن‌ها یک روز و یک شب در مزرعه خانواده‌ای بسیار فقیر زندگی کردند.

زمانی که از مسافرت برمی‌گشتند پدر از پسر پرسید: سفر چگونه بود؟

پسر: خیلی خوب بود پدر.

پدر: آیا دیدی که مردم فقیر چگونه‌اند؟

پسر: بله

پدر: و چه آموختی؟

پسر پاسخ داد: آموختم ما در خانه یک سگ داریم و آن‌ها چهارتا. ما استخری داریم که تنها در وسط حیاط است و آن‌ها مردابی دارند که پایانی ندارد. ما در باغمان چراغ داریم و آن‌ها ستاره‌ها را دارند. حیاط ما تا حیاط خانه روبه‌رو ادامه دارد و آن‌ها تمام افق را دارند.

زمانی که حرف پسر به پلیلن رسید، پدر دیگر نمی‌توانست حرفی بزند، پسر با این جمله به حرف‌هایش خاتمه داد.

متشکرم پدر که به من نشان دادی که ما چقدر فقیر و زحمتکش هستیم.

============== 

این داستان یکی از داستان‌های کتاب «ز مثل ... زندگی» به قلم مسعود لعلی بود.

این کتاب الهام بخشی زیادی دارد. امیدوارم خریداریش کنید و از آن لذت ببرید.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
radmehr
radmehr
٩٢/٠٣/١٩
٠
٠
البته اینا گاهی خیلی تخیلی مینویسن الان من با این سنم نمیدونم افق چیه اونوقت اون اینهمه فهمیده؟؟
v-qavam
v-qavam
٩٢/٠٣/١٩
٠
٠
من اين کتاب رو خوندم و ازش راضي بودم...خوب بود
nika
nika
٩٢/٠٣/١٩
٠
٠
ممنون
میلاد
میلاد
٩٢/٠٣/١٩
٠
٠
تخیل محض....1:به بچه نمیخوره این حرفا2:بچه پررو رو حرف باباش حرف میزنه باید میگفت بله من از این به بعد قدردان لحظات شاد زندگی هستم!3:اصلا اگه بچش این قدر عاقله چرا برداشته برده که بهش مردم فقیر و نشون بده.از این بچه بعیده قدر نشناسی!4:با تشکر از قلم مسعود لعلی که این قدر توهم زا بوده!!
ساحل مهربانی
ساحل مهربانی
٩٢/٠٣/١٩
٠
٠
در مَثَل هیچ مناقشه نیست :))
mo_so
mo_so
٩٢/٠٣/١٩
٠
٠
این کتاب را خواندم
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩٢/٠٣/١٩
٠
٠
من هم شنیده بودم قبلا...ولی ممنون
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/١٩
٠
٠
جالب بود . سپاس
negin_z_sh
negin_z_sh
٩٢/٠٣/١٩
٠
٠
جالب بود
A.hosseiny
A.hosseiny
٩٢/٠٣/١٩
٠
٠
ممنون
javad agha
javad agha
٩٢/٠٣/١٩
٠
٠
سپاس در هر صورت
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٣/١٩
٠
٠
نوشته هاشونو دوست دارم....ممنون
باران
باران
٩٢/٠٣/١٩
٠
٠
ممنون
mahshid
mahshid
٩٢/٠٣/١٩
٠
٠
ممنون
ارام
ارام
٩٢/٠٣/١٩
٠
٠
خونده بودم ولی نمیدونم کجا؟ به نظرم تو آفتابگردون خونده بودم شاید........... ولی بازم ممنون
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٣/١٩
٠
٠
ممنونم برای معرفی .
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠٣/٢٠
٠
٠
با تشکر از معرفی کتاب.
mahshid72
mahshid72
٩٢/٠٣/٢٧
٠
٠
ممنون
h_nim82
h_nim82
٩٢/٠٣/٢٨
٠
٠
خیلی هم ممنون
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠