شقایق
داستان کوتاه

شقایق

نویسنده : اسمارتیز:)

چادرش را آرام می‌گیرد و از پله‌ها می‌رود بالا. هنوز سنی ندارد و وقتی با چادر از پله می‌رود بالا، می‌ترسد که بیافتد.

بابایش صدایش می‌کند: «شقایق جان بابا کجا داری می‌ری؟» آرام سرش را بر می‌گرداند و می‌گوید: «بابا مگه خودت نگفته بودی مامان رفته اون بالا پیش خدا؟ خب منم دارم میرم اون بالا پیش مامان.»

یک قطره اشک بزرگ توی چشم‌های بابایش جمع می‌شود و می‌گوید: «دخترم بیا پایین. بهت قول می‌دم خودم مامان رو صدا کنم بیاد پیشت.»

شقایق حرف بابایش را قبول کرد، با احتیاط برگشت پایین. رفتند توی اتاق. توی اتاق، مامان بزرگ و عمویش هم بودند. مامان بزرگش تا شقایق رو دید، گفت: «دختر گلم، بیا قربونت برم. بیا عزیزم.»

- مامان بزرگ، چرا خدا مامانو برده پیش خودش؟

- چون خیلی مامانو دوست داشته دخترم.

- من کی می‌تونم برم پیش مامانم؟

- هر وقت که خدا بخواد.

- خب خدا کی میخواد؟

بابای شقایق بغضش ترکید و از اتاق بیرون رفت. هنوز مامان بزرگ به دنبال یک جواب برای سوال شقایق بود که شقایق رفت پیش بابایش.

- بابا، بابا، می‌خوای بری پیش خدا؟ بابا نرو پیش خدا. خدا که دیگه تنها نیست. مامانم پیشش هست. ولی تو اگه بری، من تنها می‌شم. نرو بابا.

و اشک‌های زلالش روی گونه‌های لطیفش جاری شد. بابایش او را بغل کرد و گفت: «نه دخترم. من پیشت می‌مونم عزیزم. تازه مامانم پیش ماست؛ فقط ما نمی‌تونیم ببینیمش. ما همیشه با هم هستیم دخترم.»

شقایق آرام گرفته بود، پدرش پیشش می‌ماند.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
fahime72
fahime72
٩٢/٠٧/١٤
٢
٠
ای جان چقدر غمگین:(((
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
بعله دیگه.....همه چیز هم شاد نیست که
m_ganjlou
m_ganjlou
٩٢/٠٧/١٤
٣
٠
فوق العاده بود.........اشك توي چشممون جمع شد........دستتون مرسي
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٢/٠٧/١٥
٢
٠
چشمتووووت؟چند نفرین شما؟:D
m.ganjlou
m.ganjlou
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
همراه با يكي از دوستان داشتيم مي خونديم
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
خواهش می کنم......خوشحالم که حس داستان بهتون منتقل شد:)
مهدیس خانووم
مهدیس خانووم
٩٢/٠٧/١٤
٢
٠
خیلی قشنگ بود این متن بلخره امروزمم بارونی کرد
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
ممنونم.......چنین واقعیاتی هست که متأسفانه ما به دلیل مرفه بودن خودمون اونا رو نمی بینیم........خواشحالم که تحت تأثیر داستان قرار گرفتی:)
آبان
آبان
٩٢/٠٧/١٤
٣
٠
خدایا شکرت که مامان و بابا دارم / خدا پدر و مادر ها برای بچه ها حفظ کنه
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
واقعا مادر و پدر یکی از بزرگترین نعمت هایی هستن که خدا بهمون داده......ایشالا همیشه زنده باشن
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
واقعا مادرو پدر خیلی نعمت های بزرگی هستن
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٧/١٤
٣
٠
چقدر زیبا و درعین حال غم ناک ...
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
بله.......این هم بخشی از واقعیات های دردناکه که البته دست ماهم نیست که بخوایم براش کاری انجام بدیم
neyosha
neyosha
٩٢/٠٧/١٤
٢
٠
چه قشنگ ولی غمناک..ممنون
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
بله......ممنونم از حضورتون
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/٠٧/١٤
١
٠
آخی...پر از احساس...عاااالی بود..ممنون..:)
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
ممنونم دخدر مشرقی..........
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٥
١
٠
سلام ... ممنونم قشنگ بود
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
سلام....خواهش می کنم:)
جادوگر
جادوگر
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
بهتره چیزی نگم !
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
چراااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
jalal
jalal
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
حال و هوای این روزهای من
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
جدی؟؟؟؟؟؟نمی دونستیم........تسلیت
ali007
ali007
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
چه زیبا .ممنون:)
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
خواهش می کنم انیشتن
Z_M
Z_M
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
عالی
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
مثل پلو تو دری حتما؟؟؟؟؟
Z_M
Z_M
٩٢/٠٩/٠١
٠
٠
دقیقا
mahshid
mahshid
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
الهی ...........مغسی
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
خواهش
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
:(((( اشکمو درآورد....خیلی قشنگ و غمگین بود...ممنون :((((((
سحر
سحر
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
چه غمناک :(( ولی قشنگ بود ممنون :)
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/١٦
٠
٠
قشنگ بود خدا همه پدر مادرا رو سلامت نگه داره
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
تبلیغات
تبلیغات