شرف اهل ولا حادثه کرب و بلاست...

شرف اهل ولا حادثه کرب و بلاست...

نویسنده : h-hidarpoor

تقریبا مثل همیشه باید دنبال خط واحد مسیر شهربازی به فردوگاه بدوم تا بهش برسم. به هر زوری هست خودم را می‌رسانم. راننده درِ بسته را با یک دکمه برایم باز می‌کند! سوار می‌شوم. همه صندلی‌ها پر است! صندلی خالیِ مانده را هم یک خانم تک و تنها پر کرده!  می‌خواهم خودم را بزنم به آن راه و با پررویی تمام بنشینم. مثل همیشه این کار را نمی‌کنم! کنار همان صندلی غضب شده! میله اتوبوس را می‌گیرم و با دست دیگر مجله‌ام را ورق می‌زنم. هنوز صفحه اول را رد نکرده‌ام که راننده می‌زند روی ترمز و من مطابق معمول این جور وقت‌ها، با خودم کلنجار می‌روم که چرا از  اول زیر بار این (شاید) ظلم! رفتی و حقت را نگرفتی!
 
چند قدمی جلوتر می‌روم و چند ورقی هم. دو، سه ... . خودم را به وسط اتوبوس می‌رسانم . حالا دیگر به بسیج رسیده‌ایم! دو دانش‌آموز که بسیجی بودن‌شان در هاله‌ای از ابهام است! سوار می‌شوند! توجهی نمی‌کنم و دوباره ورق می‌زنم. چهار، پنج، شش .... این‌جا که می‌رسم راننده نگه می‌دارد و یکی از مردها -که در ردیف وسط اتوبوس نشسته- پیاده می‌شود. در یک حرکت محیرالعقول! خودم را به صندلی می‌رسانم و زودتر می‌نشینم! حالا دیگر دانش‌آموزها سرپا هستند! و منِ معلم نشسته‌ام...!

هفت، هشت... همین طور که ورق می‌زنم؛ زیر چشمی لکه‌های گچِ روی ناخن‌ها و لباس‌های مشکی دو نفر جلویی را وَرانداز می‌کنم! از خودم می‌پرسم چرا این‌قدر سفید روی سیاه خود نمایی می‌کند؟! و بعد بدون این‌که کسی جوابم را بدهد قیافه خسته و یحتمل کوفته سفیدکارها توجهم را جلب می‌کند. حتما خیلی سفید کاری کرده‌اند بندگان خدا که این‌طوری آش و لاش شده‌اند. سفید کاری هم که می‌دانید، کار سختی است. بتونه کن، لکه گیری کن، برو بالای داربست، بیا پایین، با ماله خوب صافش کن! گچی که درست می‌کنی زیاد سفت نباشد که بعد چند مدت خشک بشود و بریزد یا بچسبد به لباس این و آن، آن‌قدر هم شل نباشد که روی لکه‌ها ننشیند و زود از بین برود و...! سفیدکاری سخت است!

نُه، ده، یازده... . مجری رادیو که تا الان داشت یکریز صحبت می‌کرد، بالاخره رضایت می‌دهد و آهنگران شروع به خواندن می‌کند: «هله عشّاق جگر سوخته داغ حسین/ گوش دل را بسپارید به پیغام حسین»  همان‌طور که گوش می‌کنم، مجله را هم ورق می‌زنم. دوازده، سیزده ... هنوز به چهارده!  نرسیده‌ام که به مقصد می‌رسم. به پل آفرینش! دیگر باید پیاده شوم. پای رفتنم اما لنگ می‌زند؛ شاید به خاطر صدای آهنگران است! «من حسینم، قدم از راه نگیرم هرگز...»

»شیر آب!» نام ایستگاه بعدی است. نمی‌دانم چه می‌شود که  تشنه می‌شوم! اما پای رفتم همچنان می‌لنگد. روی صفحه چهارده! همچنان زوم کرده‌ام؛ نگاه دلم اما به سمت دیگری است! حالا دیگر به آخر خط رسیده‌ام. فردوگاه!... باید از شهربازیِ دنیا دل بکنم و در فرودگاه قیامت پیاده شوم. پیاده می‌شوم و حسرت می‌خورم که چرا همه به فرودگاه می‌رسند پرواز می‌کنند، ما که می‌رسیم باید پیاده شویم!

موقع پیاده شدن اما با خودم فکر می‌کنم شایدم این افتادن‌ها و پیاده شدن‌ها خودش یک نوع پرواز باشد، درست مثل حسین... آهنگران همچنان می‌خواند: «شرف اهل وَلا حادثه کرب و بلاست...»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
(D-mehraboon)
(D-mehraboon)
٩١/١٠/٢٩
٠
٠
سلام اول واقعا تاسف میخورم که مطلب به این خوبی خواننده ای نداشته باشه و مطالب مسخره ای که ارزش وقت گذاشتن نداره پر است از نظرات دیگرانی همچون خود نویسنده ...! دوم اینکه واقعا تشکر میکنم چون خط به خطش درسه و بس... سوم یه نکته : "با خودم کلنجار می‌روم که چرا از اول زیر بار این (شاید) ظلم! رفتی و حقت را نگرفتی! " اگر هم ظلم نباشه بالاخره حق الناس هست......... تقریبا مطمئنم... موفق باشین التماس دعای فرج
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٦/٠٣
٠
٠
خیلی عالی بود.............ممنون
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

کاسب دیوانه

٩٦/٠١/٣٠
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
گذار بازهم ببینمت...

چشم هایم را بگیر

٩٦/٠٢/٠٢
یادم تو را فراموش

خنده هایش آغاز ماجرا بود

٩٦/٠١/٣٠
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
شعری سروده خودم

به نام عشق

٩٦/٠١/٣١
حس دلتنگی

همه ی دار و ندارم به تو بر می گردد

٩٦/٠٢/٠٦
از والیبالیستی تا خوابیدن با چشم های باز

معلم ها در گذر زمان

٩٦/٠١/٣١
بارها خدا را شکر!

یک صبح دانشجویی

٩٦/٠٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات