حکایت من
حکایت انتظار...

حکایت من

نویسنده : خآنوم خآصــ

حکایت من…

حکایت کسی بود که عاشق دریا بود اما قایقی نداشت.

دلباخته سفر بود اما همسفر نداشت.

حکایت کسی بود که زجر کشید اما ضجه نزد.

زخم داشت اما ننالید.

گریه کرد اما اشک نریخت.

حکایت من حکایت کسی بود که.

پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه صداها را بشنود.

و این بود حکایت کسی که با تمام وجودش منتظر بود

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
R-Rad
R-Rad
٩٢/٠٣/٢١
٠
٠
عجب جالب بود!
D_masoud74
D_masoud74
٩٢/٠٣/٢١
٠
٠
منتظر کی بودی حالا؟
wolf
wolf
٩٢/٠٣/٢١
٠
٠
چه خوشگلی!
RKO
RKO
٩٢/٠٣/٢١
٠
٠
از منم خوشگل تره؟
wolf
wolf
٩٢/٠٣/٢١
٠
٠
نه عزیزم!
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٣/٢١
٠
٠
ممنون...قشنگ بود
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٢/٠٣/٢١
٠
٠
زیبا بود...تشکر:)
m-kia
m-kia
٩٢/٠٣/٢١
٠
٠
فوق العاده بود خانم.
پری_شاهی
پری_شاهی
٩٢/٠٣/٢١
٠
٠
بهش برسی ایشالا
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩٢/٠٣/٢١
٠
٠
حکایت خیلی ها
mahshid
mahshid
٩٢/٠٣/٢١
٠
٠
مغسی
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٣/٢١
٠
٠
خیییییییییییلی قشنگ بود ... ممنون گریه کرد اما اشک نریخت...
radmehr
radmehr
٩٢/٠٣/٢١
٠
٠
زیبا بود ماله شماست؟
tanha
tanha
٩٢/٠٣/٢١
٠
٠
زیبا بود ... ممنون
nika
nika
٩٢/٠٣/٢١
٠
٠
ممنونم
firuze
firuze
٩٢/٠٣/٢١
٠
٠
خیلی جالب بود........و چقدر برام آشناس این متن.ممنون.........
javad agha
javad agha
٩٢/٠٣/٢١
٠
٠
حکایت منم بود
a-pooryousof1373
a-pooryousof1373
٩٢/٠٣/٢١
٠
٠
زیبابود خیلی هم زیبابود
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٣/٢١
٠
٠
دلباخته سفر بود اما همسفر نداشت....هععععععییییییی....ممنون زیبا بود
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠٣/٢١
٠
٠
دختر خاص خیلی به متنت می یومد.ممنون.
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٣/٢١
٠
٠
خیلی مرسی دوست عزیز
باران
باران
٩٢/٠٣/٢١
٠
٠
زیبا ممنون
s-zahra
s-zahra
٩٢/٠٣/٢١
٠
٠
می دونید یاد یک شعر از فریدون مشیری افتادم درباره ی یک قو که عاشق دریا بود نتیجه دل وبه دریا زد ودر دل دریا در هرم آفتاب محو شد.ممنون زیبا بود.موفق باشید
taba_sa
taba_sa
٩٢/٠٣/٢١
٠
٠
خیلی قشنگ بود.... آفرین....
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/٢١
٠
٠
زیبا بود . سپاس
A.hosseiny
A.hosseiny
٩٢/٠٣/٢١
٠
٠
بسیار زیبا بود...ممنون
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٣/٢٣
٠
٠
حکایت عجیبی بود...
دختر خاص
دختر خاص
٩٢/٠٣/٢٤
٠
٠
سلام ممنون از همه نگاه ها ونظراتتون... دوستان حکایت من مربوط میشه به از پشت خنجر خوردن از یکی از بهترین دوستام... بیخیال حالم ازش بهم میخوره.. تا حالا شده از صمیمی ترین دوستتون متنفـــــــــــــــــر باشین؟؟
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
تبلیغات
تبلیغات