نمی‌توانستم آن‌طور ببینمش
حالا روی تخت بیمارستان بود

نمی‌توانستم آن‌طور ببینمش

نویسنده : افسانه بانو

لحظات به کندی می‌گذشت، حتی ساعت هم سر لج افتاده بود و به جلو نمی‌رفت. خدایا چقدر این لحظات سخت و کشنده است. تسبیح سبز رنگ مامان یک لحظه در دستش آرام و قرار نداشت. می‌رسید به اول، می‌رسید به آخر، می‌رسید به اول...

صبح وقتی همه بودند، خودم پیشنهاد دادم که پیش مامان می‌مانم، می‌خواستم دلداریش بدهم اما الان احتیاج داشتم که مامان دلداریم بدهد، یک حرفی بزند بلکه ذره‌ای آرام و قرار بگیرم، دست‌هایم یخ کرده بود.

مامان آمد کنارم و گفت :

- توکلت به خدا باشه .

نگرانی را به وضوح در چهره‌اش می‌دیدم اما دم نمی‌زد، باز هم آرام بود . وای مامان، تو دیگر که هستی. خداییش خدا برای خلقتت سنگ تمام گذاشته .

 

در اتاق عمل باز شد و بابا را آوردند بیرون. روی تخت بیهوش بود، می‌ترسیدم بابا را ببینم، نتوانم خودم را کنترل کنم. چشمم در صورت بابا گره خورد. وای خدای من بابا جانم. صورتش کبود بود، از گوشه لبش خون بیرون می‌زد، دستم را جلوی دهنم گرفتم که جیغ نکشم. بابا را بردند. نگاهم زوم شد روی مامان، قطرات اشک بی‌اختیار روی گونه‌هایش به بازی گرفته شده بودند، باز هم تسبیح در دستش بی‌حرکت نبود.

برگشت و نگاهم کرد؛

- دعاکن شکیبا.

خدایا بابا را از خودت می‌خوام .

 

باباکه به هوش آمد، همه مان را صدا می‌کرد، مامان، من، شیدا، شهروز. وقتی به دستانش بوسه زدیم اجازه نمی‌داد و امتناع می‌کرد. با دستی که سرم بهش وصل بود، سرمان را نوازش کرد، دیگر طاقت نداشتم، از اتاق آمدم بیرون و گریه کردم .

در این بیست و دو سالی که دختر بابا بودم، هیچ‌وقت این‌طوری ندیده بودمش. بابا همیشه استوار، محکم، راسخ، سر زنده و شاد بود. درس استقامت را بابا به من آموخت، بابا معلم زندگیم بود. حالا روی تخت بیمارستان بود و قدرت هیچ کاری را نداشت. نمی‌توانستم آن‌طور ببینمش.

 

همه چیز با یک سرماخوردگی شروع شد، وقتی یک هفته گذشت بابا بهتر نشدکه هیچ، بینایی سمت راستش را هم از دست داده بود. همان روز دکتر اعلام کرد که غده هیپوفیز بزرگ شده و به اعصاب بینایی فشار وارد می‌کند و همین باعث نابینایی شده است. جراحی حرف اول و آخر دکتر بود، بابا هم بدون چون و چرا قبول کرد . شب قبل ازعمل هیچ‌کس خواب راحتی نداشت، مگر می‌شد سر راحت بر بالین گذاشت. تا صبح قرآن از دست مامان، شهروز، من و شیدا بر زمین قرار نگرفت.

صبح روزعمل بابا همه مان را صداکرد، دست شهروز را گرفت وگفت:

- شیدا و شکیبا را به تو سپردم، بعد از من برای‌شان پدری کن.

چقدر شهروز تودار بود، توی خودش می‌ریخت و دم نمی‌زد.

+ خودتون باید براشون پدری کنید، من پدر یکی دیگه دارم می‌شم. دو روز دیگه برمی‌گردید. با پای خودتون می‌رید و برمی‌گردید.

- شکیبا آروم باش به فکر مامان باش باید بهش روحیه بدیم.

برگشتم، پشت سرم شهروز بود.

+ می‌دونم هر چندکه مامان خودش به همه روحیه میده .

چشمانش را روی هم گذاشت وگفت: بابا بهتر می‌شه .

 

حالایک سال از آن روزمی‌گذرد، اصلاً دوست ندارم یاد و خاطرات آن لحظات برایم زنده شود. بابا سلامتی کاملش را به دست آورده و باز هم استوار، محکم، شاد و سرزنده است. پدر خیلی دوست دارم، ببخش که گاهی ناخواسته ناراحتت کردم .

===================

پ.ن: (واقعی)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سهره
سهره
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
آه چه غمگین..............مزید امتنان
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
سپاس سهره .
ati200
ati200
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
انشالا همیشه ایام سلامت باشن..هم ایشون و هم تمامی پدرهای جهان
سهره
سهره
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
آمین
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
سپاس آتی .
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
خداروشكر كه الان حالشون خوبه...ممنون
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
سپاس الهه .
radmehr
radmehr
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
داستان جالبی بود هممون ممکنه همچین مشکلی داشته باشیم...
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
سپاس برادر رادمهر .
sahar
sahar
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
خدا رو شکر که سلامتیشون رو بدست آوردن...ممنون..زیبا بود
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
سپاس سحر .
h_nim82
h_nim82
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
خدا رو شکر...
nika
nika
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
واقعا............
قرقی
قرقی
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
ارزش پدر حد نداره
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
سپاس
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
سپاس از شما .
باران
باران
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
ممنون انشاالله همیشه سلامت باشن
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
سپاس باران .
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
خداروشکر که سلامتیشونو بدست اوردن
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
سپاس مهتاب .
من
من
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
دیگه واقعا اشکم در اومد،ممنون
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
سپاساز شما .
mo_so
mo_so
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
حرفی به ذهنم نمی رسد
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
برادر میشه بگید دردتون چیه ؟
javad agha
javad agha
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
اررررررررررررررررررررره
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
چی آره ؟
javad agha
javad agha
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
هیچی با خودم بودم
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
بله قانع شدم .
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
انشاالـ... هیچ خونه ای بی پشتیبان و بی پدر نشه ... به سلامتی همه بابا ها...
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
سپاس برادر علیرضا .
sd_hadi
sd_hadi
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
دنیای بدون بابا خیلی سخته فقط خدا باید کمک مون کنه
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
موافقم . سپاس
A.hosseiny
A.hosseiny
٩٢/٠٣/٠٣
٢
٠
انشاالله همیشه سالم و سلامت باشند و سایه شان بالای سرتون.....ممنونم
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/٠٤
٠
٠
سپاسگذارم
blue girl
blue girl
٩٢/٠٣/٠٤
٠
٠
انشا ا... سلامت همراه ما باشد....... جواب افسانه بانو: سپاس بلو گرل شايدم فاطمه:)))
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/٠٤
٠
٠
:-)
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/٠٤
٠
٠
سپاس فاطمه :-)
Paeez
Paeez
٩٢/٠٣/٠٤
٠
٠
من هم دقیقا یک درد یک ساله مشابه دارم اما خیلی فاجعه بار تر:((خدا رو شکر که پدرت سلامتیشو به دست آورده تمام این لحظه ها رو درک کردم...ایشالا سالم باشن تا آخرعمر:)
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/٠٤
٠
٠
سپاس پاییز .
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/٠٤
٠
٠
من هم دقیقا یک درد یک ساله مشابه دارم اما خیلی فاجعه بار تر ؟ میشه بگید چی هست ؟
Paeez
Paeez
٩٢/٠٣/٠٤
٠
٠
معذورم افسانه جان:)
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/٠٥
٠
٠
:-) ان شاالله خیره
گربه ی گریان
گربه ی گریان
٩٢/٠٣/٠٨
٠
٠
منم هم:((((((((((((......مطمئنم هیش کدومتون مث من سختی نکشیدید:((((
mahboobeh
mahboobeh
٩٢/٠٤/٢٢
٠
٠
کیف کردم
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٤/٢٨
٠
٠
سپاس محبوبه
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/١٩
٠
٠
عالی..من این مطلبو امروز خوندم :)) این طرحیه که من ریختم واسه خوندن مطالب همه :))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨