داشتم مسواک می زدم برم بخوابم!
داستانی بسیار زیبا و خنده دار

داشتم مسواک می زدم برم بخوابم!

نویسنده : سهره

روی کاناپه دراز میکشم. سطر به سطر کتاب را از حفظ می کنم. حالم از هر چی سلجوقیان ،چنگیز خان مغول و.......به هم می‌خورد. تاریخ، زبان، فلسفه، ریاضی، ادبیات و....... همه در مغزم قاطی شده‌اند. مخم داغ کرده وسوت می‌کشد؛ اما نه بابا! سوت کجا بود،چهچه می زند درست مثل بلبلی که صبح ها روی درخت مامان جون اینا می‌نشیند. درسم تمام می شود. لبخندی از ته دل می زنم و آماده ی خواب می شوم. مسواکم را بر می‌دارم و جلوی دستشویی می‌ایستم که زنگ تلفن به صدا در می‌آید.

-الو (دختر عمه پشت خط تلفن است.)

– سلام فاطمه !  چطوری؟چه کار می کنی؟ 

-سلام ! خوبم دارم مسواک می زنم که برم بخوابم. 

–پس خانه ای؟ چه خوب ! تا یک ساعت دیگه می‌آییم خانه تان .

-من الان که داشتم مسواک می زدم که برم بخوابم! 

–امشب آبجی زینبم با بچه‌ی کوچولوی خوشگلش آمدند خانه‌ی ما، حالا قراره همگی با هم بیاییم خانه‌ی شما.

- داشتم مسواک می زدم که برم بخوابم. آخه داشتم مسواک میزدم که برم بخوابم!

دختر عمه با لحنی جدی ادامه داد: «بچه چقدر حرف می زنی! اینو که صد دفعه گفتی! به جای این حرف ها برو به دایی و زن دایی خبر بده که داریم می آییم اونجا. کارنداری ؟خداحافظ.»

-خداحافظ! داشتم مسواک می زدم که برم بخوابم.

ساعت از ده شب به یازده، از یازده به یازده و پنجاه و پنج دقیقه که می رسد، دختر عمه با خانواده و ایل و تبار، به ترتیب وارد خانه می‌شوند. همه دور تا دور اتاق می‌نشینند. بعد از گذشت دو ساعت،دختر عمه رو به من کرد وگفت:«فاطمه جون! بچه‌ی زینب خسته شده، حوصله‌اش سر رفته و دارد گریه می‌کند. می شه برود با کامپیوتر بازی کند؟»

-باشه اما من داشتم مسواک می زدم که برم بخوابم.

بچه ی زینب، خود زینب، دختر عمه‌ی اینجانب، عمه ، شوهر عمه، پسر عمه، زن پسر عمه، شوهر زینب، نوه‌ی عمه، دختر برادر زن پسر عمه، پدر، مادر و برادرم، همگی وارد اتاق شش متری که کامپیوترآنجا قرار داشت شدند پدرم گفت:«فاطمه ، اون عکس هایی که شمال با عمه ات گرفتیم را بیار.» من در چه فکری بودم آن وقت این همه جمعیت در چه فکری بودند! من در این فکر بودم که چطور از بین این جمعیت به کامپیوتر برسم. با مشقت خودم را پای کامپیوتر رساندم و با فشار، درحالی که کشوی کیبورد کامپیوتر، به پیراهن شوهر عمه گیر کرده بود، با هزار بدبختی آن را جلو می کشم و به دنبال موس می گردم. ناگزیر موس را از داخل حلق دختر برادر زن پسر عمه در می آورم! موس خیس شده و کش می آید.

بچه از کاری که کردم ناراحت می‌شود و شروع به جیغ زدن می کند. سرم در حال انفجار است. کامپیوتر ،خانواده ی عمه، پدر، مادر، برادر، درس، مشق ، تحصیلات عالی و از همه مهم تر مسواک! همه و همه را فراموش می کنم وبه حیاط پناه می‌برم.

ساعت به چهار صبح می رسد. زن پسر عمه با دل سوزی هر چه تمام می گوید: «الهی بمیرم! بچه ام خوابش گرفته. حاجی پاشو بریم دیگه!» همه از جا بلند می‌شوند و رفع زحمت می کنند. چشم هایم سرخ شده واز حدقه بیرون زده است. مامان می‌گوید:«فاطمه این وقت شب چکار می‌کنی؟».

-داشتم مسواک می‌زدم که برم بخوابم.!!!

منبع: مجله‌ی باران

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٢/٢٩
٠
٠
خیلی جالب بود ممنون ولی مهمونی اخر شب خوبه
سهره
سهره
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
نه خیلی!
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٣/٠٢/٢٩
٠
٠
خخخخخ.......بچه داشته مسواک میزده که بره بخوابه خو.......من که در این مواقع میرم میخوایم.....بیخیال مهمون....دستت مرسی :)
سهره
سهره
٩٣/٠٢/٢٩
٠
٠
خواهش می شود
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٢/٢٩
٠
٠
خسته نباشيد :))) مام از اين موردا زياد داشتيم.... اين بنده حقير كه ايستاده هم ميخوابم چه برسه به نشسته....باس بي خيال دنيا يه گوشه چشاشو ميبست ميخوابيد ديگه :))
سهره
سهره
٩٣/٠٢/٢٩
٠
٠
خخخخخ.../اره برا منم خیلی اتفاق افتاده
z-dadras
z-dadras
٩٣/٠٢/٢٩
٠
٠
جالب بود ،مرسی
سهره
سهره
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
ممنون
neyosha
neyosha
٩٣/٠٢/٢٩
٠
٠
خخخخ....من اگه خییییییلی خوابم بیاد میرم میخوابم ...البته قبل از اینکه بیان میخوابم...ولی من مهمونیا رو دوست میدارم ....:) تحمل میکنم.....!!
سهره
سهره
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
من که اعصابم به هم میریزه
neyosha
neyosha
٩٣/٠٢/٢٩
٠
٠
ولی سهره جآن ب مامانت بگو برگ ها رو با دست بازتصحیح کنه ها...:)
d_toktam
d_toktam
٩٣/٠٢/٢٩
٠
٠
خخخخخخخ
neyosha
neyosha
٩٣/٠٢/٢٩
٠
٠
تو چرا میخندی؟خب من 20 میشم...ولی اگه خیلی خیلی سخت و ریز تصحیح کنه شاید 20نشم....
سهره
سهره
٩٣/٠٢/٢٩
٠
٠
باشه حتما نمی گم!!
t_tanin
t_tanin
٩٣/٠٢/٢٩
٠
٠
خخخخخخخخخ:)
سهره
سهره
٩٣/٠٢/٢٩
٠
٠
:)))
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٢/٢٩
٠
٠
جدن خندیدم خخخ داستانت جالب بود.. خخخخ:)الهی که مسواکت رو بزنی و بری بگیری بخوابی خخخ
سهره
سهره
٩٣/٠٢/٢٩
٠
٠
:)))))
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٢/٢٩
٠
٠
البته فک کردم خودتون نوشتین سهره جان ولی از اینکه زحمت گذاشتن روی سایت هم کشیدی خیلی ممنان:*
سهره
سهره
٩٣/٠٢/٢٩
٠
٠
اره این مال یه سال پیشه. .... اون موقع ها زیاد طنز نمی نوشتم ولی خواستم طنز بزارم
mahshid
mahshid
٩٣/٠٢/٢٩
٠
٠
باحال بود
سهره
سهره
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
اوهوم
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٢/٢٩
٠
٠
جالب بود بسی ممنون
سهره
سهره
٩٣/٠٢/٢٩
٠
٠
متشکر که وقت گذاشتید و خوندین
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٢/٢٩
٠
٠
1 سوال:مهمان حبیب خداس...در مورد اینام صدق میکنه؟!!1....
سهره
سهره
٩٣/٠٣/٢١
٠
٠
نه این همه دیگه
hamta
hamta
٩٣/٠٢/٢٩
٠
٠
جا داره من این نکته رو تذکر بدم که مسواکو باید بعد هر وعده غذایی زد نه حتما قبل خواب!!!!!خخخخخخخ ولی جدن این مهمونای ناخونده مثلا در ایام امتحانات و... خیلی رو اعصابن!!! و نکته مهمتر اینکه مهمون در هر صورت حبیب خداست و احترامش واجب!
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٢/٣٠
٠
٠
نکته خیلی مهمی بود :دی با تشکر از برنامه خوبتون :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٢/٢٩
٠
٠
سلام:سپاسگزارم
سهره
سهره
٩٣/٠٤/١٩
٠
٠
منم هم
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٢/٣٠
٠
٠
:خخخ جالب بود :))) خیلی ممنونم.
سهره
سهره
٩٣/٠٤/١٩
٠
٠
...
samira_h
samira_h
٩٣/٠٢/٣٠
٠
٠
خخخخخخخخخخ جالب بود دستت درد نکنه
سهره
سهره
٩٣/٠٤/١٩
٠
٠
قابلی نداشت سمیرا جان
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤