روزهای مهد كودك
روزهايي كه ديگر هيچ‌وقت برنمي‌گردند

روزهای مهد كودك

نویسنده : Elahe.n

آلما، خواهرم تا پارسال در همان مهد كودكي بود كه من بودم، همان مهد كودكي كه از 11، 12 سال پيش ماژيك‌ها و دفتر نقاشي‌ام را جا گذاشتم. يك جشن مثلا برای فارغ التحصيلي‌شان برگذار كرده بودند. فكر كنم من بيشتر از خودش ذوق داشتم. تا پایم را روي اولين ورودي مهد گذاشتم، بغض گلویم را گرفت، ياد روزهايي كه فقط 5، 6 سالم بود افتادم. ياد زماني كه چقدر بالا رفتن از اين پله‌ها برایم مشكل بود. ياد نقاشي‌هايي كه مي‌كشيديم و كاردستي‌هايي كه درست مي‌كرديم. ياد هم‌بازي‌هایم، ياد شيطنت‌هایم، ياد آن روزهاي قشنگ، آن روزهايي كه ديگر هيچ‌وقت برنمي‌گردند، چقدر دلم برای‌شان تنگ شده است.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
blue girl
blue girl
٩٢/٠٣/٠١
١
٠
آخی............طفلی..من که از اون مهد کودک بیزارم چون همش به خاطر شر بازی وشیشه شکستن و ..... دعوام میکردن!
سهره
سهره
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
بله از شما که هیچی بعید نیس والا........:))))
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
من عاشق مهد بودم:))
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
اي جونم:))عزيزم
R-Rad
R-Rad
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
من دو روز رفتم بعدش منو بیرون کردن!هیچی رفتم مدرسه الانم از دوستام یکسال کوچیکترم! :))
سهره
سهره
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
مگه ممکنه؟؟
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
آخي:))خب حتما بلا بودي ديگه
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
چه چیزا ؟
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٣/٠٢
٠
٠
چه چيزا؟؟!!!
s.a
s.a
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
هعی........ من که خاطره زیادی ندارم از مهدکودک....... آخ آخ آخ الان یه چی یادم اومد........ چند وقت قبل تو خیابون با مامانم بودم بعد یه نفری رو دیدیم به احوال پرسی و اینا....... یهو طرف پسرشو صدا زد بیاد! پسره ازین هیکلا....... سیبیلو و اینا......... برگشته میگه شماها تو مهدکودک همبازی بودین....... خخخخخخخخخخخ
firuze
firuze
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
الهییییییییییییییییی
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
فدات شم:))
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
مگه چیه! عیده دیگه ! (با نوع گفتن پسر خاله!)
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
چه باحال(:...منم هم بازی دخترو پسر مربی مهدم بودم....همیشه وقتی بازی میکردیم پسرش آقامون بود و دخترش بچمون خخخخخ...الان خونشون همین دوروبر ماست....پارسال دیدم پسرشو اینقد بزرگ شده بود مهندسی شده برا خودش
radmehr
radmehr
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
من رضا و زهرا میرفتم و بازم بارها اونجا رفتم اما دیگه مربی ما اونجا نبود واسه جشن فارغ التحصیلی خواهرمم رفتم البته یه مهدکودک دیگه بود یادش بخیر چقدر نقششو باهاش تمرین کردم...
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
ولي من مربي مو ديدم...چقد عوض شده بود...با اينگه بعده چند سااال ديدمش ولي يه احساس نزديكيه خاصي باهاش داشتم...خدا نگهدارش باشه
سهره
سهره
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
ممنون متن زیبایی بود منو یاد دوران مهد کودکی ام انداخت حیف که دیگه اون روزا برنمی گردن..........
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
قابلي نداش عزيزم
نسیم
نسیم
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
یاد این خاطرات بخیر.
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
اره واقعا...
باران
باران
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
ممنون
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
خواهش:)
firuze
firuze
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
آلما یعنی چی ؟
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
آلما يني سيب...اسم تركي اس
firuze
firuze
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
یاد بچگی هامون بخیر هی قدیمی کجایی..........
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
ههععععييييي
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
الو؟نظرا مياد؟؟!!!!
h_nim82
h_nim82
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
الو ... بله :))
v-qavam
v-qavam
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
يادش به خير...اسم مربي مون مينو جون بود...مينو جون مينو جون از زبونم نميفتاد
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
اسم مربي ما بهناز جون بود:))اينقدم روش حساس بودم:))نميذاشتم بهش بهناز خالي بگن:))
v-qavam
v-qavam
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
خيلي ممنون الهه بانو بابت نوستالژي زيباتون
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
خواهش ميشه...نظر لطفته
saiideh70
saiideh70
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
هی من که اصلا نرفتم مهد ولی تا تونستم تو کوچه اتیش میسوزونمدم
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
ما تو كوچه هم آتيشارو سوزونديم:))
Milad
Milad
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
ممنون....من بیشتر عکسای مهد کودکم هنوز توی اتاقمه و هیچ وقت اون دورانو فراموش نمیکنم
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
منم تمام عكساي اون موقع رو دارم:))ممنون از نظرتون
h_nim82
h_nim82
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
مرسی
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
قربانت:)
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
عکس های مهد کودکم رو که نگاه می کنم دلم لک میزنه برای اون زمان ها...، دنیایی بود برای خودش...یادش بخیر/ممنونم خانوم نیازی
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٣/٠٢
٠
٠
خواهش عليرضاي عزيز
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
اخی یادش بخیر اسم مربیم کتایون بود بهش میگفتم کتی جون حالا که اسم دختر خواهرم کتایونه مدام یادش میکنم . زیبا بود . سپاس
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٣/٠٢
٠
٠
اسم مربي ما بهناز جون بود...ممنون
ati200
ati200
٩٢/٠٣/٠١
١
٠
من فقط یکماه مهدرفتم اونم به زور ...یادمه همیشه ازمهد فرار میکردم....
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٣/٠٢
٠
٠
وا؟؟!!!چرا؟؟!!!
ati200
ati200
٩٢/٠٣/٠٢
٠
٠
دوست نداشتم..هروقت میذاشتنم مهد تا کسی حواسش به درنبود فرار میکردم
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٣/٠٢
٠
٠
آخي...الهي:))
nika
nika
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
ممنونم............
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٣/٠٢
٠
٠
خواهش ميكنم
sahar
sahar
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
آخی! :(
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٣/٠٢
٠
٠
:))
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
مرسی الهه جان رفتیم به اون دوران(:
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٣/٠٢
٠
٠
قربونت برم
گربه ی گریان
گربه ی گریان
٩٢/٠٣/٠٢
٠
٠
سلام عزیزم.....:))....زندگی میگذرد و هر سال حسرت گذشته بر ذهنمان نقش میبندد........پس چه خوب نگذاریم اینطور شود:)))
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٣/٠٢
٠
٠
ممنون از نظرت...
A.hosseiny
A.hosseiny
٩٢/٠٣/٠٢
٠
٠
من مهدکودک نرفتم یک روز رفتم دیگه نرفتم همون روز اول با یک پسر دیگه دعوام شد .....چه شر بودم یادش بخیر الآن دیگه کرک و پرم ریخته....البت هنوز هم گاهی تو دانشگاه سربه سر استاد و دانجوها میذارم.... :) ممنـــــــــــــــــــــونم از مطلبتون
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٣/٠٥
٠
٠
پسرا كلا شيطونن
m_khatibi
m_khatibi
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
منم بغض گلومو گرفت یه صحنه ! خیلی خوب بود یادش بخیر !! من همیشه عقده داشتم که برم مهد کودک :(
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
مهد گلشاد؟؟؟!!!خخخخخخ.....
بامعرفت
بامعرفت
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
ممنون ... منو به یاد خاطرات مهدکودک و پیش دبستانی ام انداختین. مهد رو که چون شلوغ بودم و دعوا راه می انداختم اخراج شدم . همه ش 4 ساله م بود ولی موقع پیش دبستانی پسر خوب و مودبی شده بود. یادمه مغرور هم بودم. خلاصه خاطراتم رو زنده کردین . یادش بخیر مربی ام زری جون بود . چادری و متین و مهربون . خدا هر جا هست نگه دارش باشه .
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٣/٠٤
٠
٠
ان شاالله....ممنون از نظرتون
nikta
nikta
٩٢/٠٣/٠٤
٠
٠
ما اونجا می زقصیدیم.
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٣/٠٥
٠
٠
خخخخخ....دمتون گرم واقعا
روشناوند-r_roshnavand
روشناوند-r_roshnavand
٩٢/٠٨/٢٩
٠
٠
سلام ... از قرار معلوم انشالله چند سال ديگر دوباره خواهيد رفت و اينبار براي ثبت نام خخخخخخ
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٨/٣٠
٠
٠
:))))))
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات