واي به وقتي كه قلم مي‌خشكد
درباره حال و هواي آن روزهايي كه حس نوشتن وجود ندارد

واي به وقتي كه قلم مي‌خشكد

نویسنده : ایمان فروزان نیا

شما از كدام دسته از نويسنده‌ها هستيد؟ از آن‌هايي كه گاه‌گاهي مي‌نويسند يا از آن‌هايي كه زياد مي‌نويسند و يا جزو آن دسته كه زياد زياد مي‌نويسند؟ جزو هر دسته كه باشيد مطمئنم زماني را تجربه كرده‌ايد كه ديگر قلم‌تان مي‌خشكد و هر چقدر هم كه به خودتان فشار مي‌آوريد و يا در دور دست‌ها به افق خيره مي‌شويد، مطلبي به ذهن‌تان نمي‌رسد تا آن را بپردازيد و يك چيز بدرد بخور از دل آن بيرون بكشيد. يك چيز به درد بخور كه حس نمور بي‌فايده بودن را از آدم دور كند.

اين جور وقت‌ها چه كار مي‌كنيد؟ تصميم مي‌گيريد بخوابيد و به زندگي فحش زشت مي‌دهيد؟ يا شايد هم به خودتان، كه چرا ديگر قادر نيستيد مسير دنيا را با چند خط نوشته‌تان تغيير بدهيد. براي من يكي كه بعضي وقت‌ها نوشتن از جان كندن هم سخت‌تر مي‌شود، البته منظورم آن نوشتني نيست كه از قبال آن شكمم را سير مي‌كنم و يك نون و چغكي به سر سفره مي‌برم. منظورم آن نوشتني است كه بعد از آن احساس انسان بودن به من دست مي‌دهد.

آخرين باري كه به اين وضعيت دچار شده بودم، يادم مي‌آيد نشستم در خانه و به مدت 10 ساعت پشت سر هم يك سريال خارجي را نگاه كردم و آخرش مي‌دانيد به چه نتيجه‌اي رسيدم، اين‌كه ديدن سريال از كشيدن سيگار هم بدتر است و آدم را معتاد مي‌كند. براي همين شال و كلاه كردم و رفتم كمي در پارك ملت دويدم و وقتي برگشته بودم خانه دوباره حس خوب نوشتن به سراغم آمده بود؛ ولي حس خواب هم همين‌طور! پس مثل خرس خوابيدم و صبح كه بيدار شدم دريغ از اندكي توان در نويسندگي!

نمي‌دانم آخرش چطور درست شدم، چيز زيادي در خاطرم نيست. دقيق تر بگويم نمي‌دانم كدام اتفاق بود كه من را دوباره به نوشتن رساند ولي الان فهميده‌ام كه اين قسمت سخت از نويسندگي، جزو بخش‌هاي خاطره انگيز آن است و بعد از هر بار تمام شدنش آدم را به سطح جديدي از نوشتن مي‌برد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
f_bi3daa
f_bi3daa
٩١/٠٨/٢٤
٨
٠
اسمش نیارید که هر چی میکشیم از همین قلم نیم وجبی میکشیم! --آدم رو با خشم سردبیر(که کمتر از خشم اژدها هم نیست) روبه رو میکنه! -- در اکثر مواقع هم موقعیت شناس نیست! جایی که باید نرم باشه تند وتیزه! جایی که باید تندو تیز باشه  یواش مینویسه! -- انگار نه انگار وظیفه ش به تحریر درآوردن رشته افکار ما میباشد! گاهی اوقات عجیب سرخود میشه! --با قانونی که ناپلئون وضع کرد  مجبوریم پای وراجی های قلممان هم بایستیم!!(همون قانونی که میگه یا حرف نزن اگه حرف میزنی  چیزی بگو که قابل نوشتن باشه جیزی رو بنویس که قابل امضا کردن باشه و چیزی رو امضا کن که بتونی پاش واستی!!) پس ما یا باید افسار قلممان را محکم بگیریم یام وقتی رم کرد پای خساراتی رو که میزنه بایستیم!! --گاهی اوقات جون آدم رو هم میگیره!!!!!!!! -- اما خب بازم امان از اون روزی که همین نیم وجبی بخواد بخشکه  رسما خیلی ها رو از نون وآب خوردن میندازه!!!
sam.ariyaee
sam.ariyaee
٩١/٠٨/٢٥
٢
١
خیلی با این بخشش حال کردم ... واقعا قلمت بی نظریه دوست من :) حس خوب نوشتن به سراغم آمده بود؛ ولي حس خواب هم همين‌طور! پس مثل خرس خوابيدم و صبح كه بيدار شدم دريغ از اندكي توان در نويسندگي!
i.forouzan
i.forouzan
٩١/٠٨/٢٥
٠
١
قلم خودت بي نظيره. قلم من سوسمار نشانه تازه تهش رو هم با دندون جويدم!
mhv1994
mhv1994
٩١/٠٨/٢٥
١
٠
یک موقع میبینی در یک برهه از زندگی هستی که اصلا دستت به قلم نمیره با دوش فیلمم درست نمیشه!/مطلب خوب و مخصوصا به موقعی بود
f_etemadi
f_etemadi
٩١/٠٨/٢٥
٠
٠
سلام بله حق با شماست من هم مي نويسم ولي گاهي احساس مي كننم ديگه هيچ كلمه و جمله جديدي واسه نوشتن پيدا نميشه !
f.qabel
f.qabel
٩١/٠٨/٢٥
٠
٠
آقای فروزان نیا گل گفتی!الان من دقیقا توی همین حسم.دلم میخواد بنویسم ولی وقتی قلم و کاغذ رو میذارم مقابلم چیزی جز یه مشت چرند و پرند عایدم نمیشه!
i.forouzan
i.forouzan
٩١/٠٨/٢٥
٠
٠
باز شما يك گام جلوييد! من كه بعضي روزها همون چرند و پرند رو هم كاسب نميشم!
parisima
parisima
٩١/٠٨/٢٥
٠
٠
به نظر من برای کسی که مینویسه این بدترین شکنجه ی ممکنه احساس اینو به ادم میده که ادم ابلهی باشی و خودتو با کش دار بزنی. هیچ وقت اینجوری نمیمیری اما در نهایت یه بدن کوفته و درب و داغون با یه ذهن خسته نصیبت میشه ...از وقتی فهمیدم جیم قراره از توی سایت نویسند انتخاب کنه بیشتر روزا میام و تلاش میکنم که یه چیزی بنویسم اما درنهایت به این نتیجه میرسم که باید بذارمش برای بعد ...خلاصه که حال بدی ...باید دعا کنیم که کلمه زود تر برگردند
i.forouzan
i.forouzan
٩١/٠٨/٢٥
٠
٠
خدايا همه قلم به دست‌هاي جهان رو شفا بده
افسانه
افسانه
٩١/٠٨/٢٥
٠
٠
درود . منم چند روزی است که به این درد مبتلا شدم و حسابی داره اذیم میکنه . بر اخری که این مریضی را گرفتم یک دوست خوب کمکم کرد و درمان شدم اما الان اون دوست خوب هم نیست . نمیدونم چیکار کنم بی اندازه کلافم ....
حسن
حسن
٩١/٠٨/٢٦
٠
٠
من که ندیده ام. اما جایی دیدم نوشته بود "وودی آلن" فیلمی دارد به نام" ساختار شکنی هری". مثل اینکه داستان فیلم هم از این قراره که نویسنده ی مشهوری دچار وفقه نویسندگی شده است، یعنی ذهنش قفل شده و دیگر نمی تواند داستان تازه ای بنویسد، تا اینکه در همین هیر و ویر مدرسه کودکی اش از او دعوت می کند تا یک سخنرانی جانانه برای دانش اموزان داشته باشد. نکته جالب ماجرا هم اینجاست که این مدرسه همان مدرسه ای است که نویسنده ما به خاطر خنگی و شیطنت اش از آن اخراج شده و.... بالاخره هم همین ماجراها باعث می شود قفل نویسندگی اش باز شود" حالا ما هم بد نیست سری به مدرسه تون بزنید...
sahar
sahar
٩١/٠٨/٢٨
٠
٠
این قسمت از نوشتن واسه من مثل حس اًدسه زدن میمونه مثل وقتی که دهنتو با تمام وجود باز میکنی اما نمیتونی این اًدسه ی لعنتی رو بزنی و واقعا بدجور آدمو عذاب میده...در اینجور مواقع سعی میکنم هرجور شده بنویسم..حتی شده چرند و پرند...درسته..شاید خوب از آب درنیاد..ولی حداقلش دوباره برمیگردم به شرایط عادی و نوشته های بعدیم رو خیلی روون میارم رو کاغذ. راستی بعضی مواقع یه جور حس به خصوص دیگه هم بهم دست میده..درست برعکس این حس قبلی ولی درحقیقت این یکی هم زیاد جالب نیست...بعضی اوقات کلی ایده همزمان به مغزم هجوم میارن...خیلی هیجان زده میشم...دوس دارم همشونو یه جا بیارم رو کاغذ ولی درآخر میبینم فقط یه مشت چرندیات درهم و نامفهوم نوشتم...درست مث وقتی که خودکارت یهو جوهر پس میده و جوهر تموم صفحه ی سفید ذهنتو سیاه میکنه
اسمانه
اسمانه
٩١/٠٩/١٨
٠
٠
سلام خسته نباشید اقای فروزان نیا من مدت ها قبل شعر می نوشتم البته نه خیلی حرفه ای.. بعد دست به مطلبم خوب شده بود چون دست به خاطره نویسیم خوب بود.... اما الان حدود یک ساله که کلا تعطیل شدم خودم نه ....مغزم متروکه شده دیگه ...چون واقعا نوشتن برام سخت شده....حالا برای درمان خودم تصمیم گرفتم بیشتر بخونم ..کلی کتاب در انتظار هستند تا من برای گشایش مغزم انها را مستفیض کنم.. توکلت علی الله...
A.hosseiny
A.hosseiny
٩٢/٠٣/٠٨
٠
٠
بله واقعا ...ممنون
طلایه
طلایه
٩٢/٠٨/١٦
٠
٠
من اینجور مواقع نقاشی میکشم هم نقاشیم خوب میشه هم حالم
خورشید
خورشید
٩٣/١٠/٠٤
٠
٠
من هیچ وقت عاجز از نوشتن نبودم از13سالگیم تا الان که10ساله میگذره هر لحظه زندگیم در حال نوشتن بودم اگر هم قلمی در دست نبوده و کیبوردی هم برای تایپ نبوده توی ذهنم مدام نوشتم و مدام در حال خلق وازه ها و جملات بودم
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠