یک حرف بس است!
حکایت

یک حرف بس است!

نویسنده : Negin.z.sh

میگویند یک روز بهلول سر زده به قصر حاکم کوفه وارد شد و بلافاصله بر مسند حاکم نشست. ناگهان فراشها و نگهبان‌ها ریختند و با چوب و چماق او را حسابی کتک زدند و از مسند به زیرش کشیدند.

در این بین حاکم سر رسید و با دیدن بهلول در آن وضعیت لبخندی زد و گفت چه شده است بهلول؟ بهلول نگاه معنا داری به حاکم انداخت و گفت من چند دقیقه‌ای بر این مسند تکیه زدم و بابتش این همه عذاب کشیدم. خدا می‌داند که از این بابت فردا بر سر تو چه خواهد آمد؟!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Paeez
Paeez
٩٢/٠٢/٢٨
٠
٠
حرف حساب جواب نداره:)
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٢/٢٨
٠
٠
جالب بود . سپاس
Milad
Milad
٩٢/٠٢/٢٨
٠
٠
بله دیگه
shahrzad_z
shahrzad_z
٩٢/٠٢/٢٨
٠
٠
نخیر دیگه
mahtab-k
mahtab-k
٩٢/٠٢/٢٨
٠
٠
مرسی...جالب بود
nika
nika
٩٢/٠٢/٢٨
٠
٠
مرسی.............
hamta
hamta
٩٢/٠٢/٢٨
٠
٠
دم بهلول گرم!!!!
shahrzad_z
shahrzad_z
٩٢/٠٢/٢٨
٠
٠
تنها چیزی که از بهلول میدونم اینکه خیلی خوب مردم رو ضایع میکرد!
radmehr
radmehr
٩٢/٠٢/٢٨
٠
٠
بهلول آدمی بود که همه دیوانه خطابش می کردند...
shahrzad_z
shahrzad_z
٩٢/٠٢/٢٨
٠
٠
اره ولی همیشه با حرف هایی که میزد باعث میشد که مردم دهنشون باز بمونه..............!!
e.niyazi
e.niyazi
٩٢/٠٢/٢٨
٠
٠
ممنون نگين بانو
shahrzad_z
shahrzad_z
٩٢/٠٢/٢٨
٠
٠
خواهش الهه بانو
باران
باران
٩٢/٠٢/٢٨
٠
٠
ممنون
٩٢/٠٢/٢٨
٠
٠
جالب بود.
پری_شاهی
پری_شاهی
٩٢/٠٢/٣٠
٠
٠
آفرین بهلول آفرین
گربه ی گریان
گربه ی گریان
٩٢/٠٣/١٦
٠
٠
منم خوندمش...........جالب............زیبا......اندیشمندانه.........نه والا؟؟؟؟ایششششششششش
پربازدیدتریـــن ها
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
هوا خیلی خیلی پس است!

هوای این روزها

٩٥/١٠/٢٥
چتر صورتی و قدم های دو تایی

سه حرفی جمع و جور

٩٥/١٠/٢٥
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
تبلیغات
تبلیغات