شیپور الملک و حب صدارت
روزی روزگاری/ قسمت دوم

شیپور الملک و حب صدارت

نویسنده : remisoli

شیخ الرئیس بحرالعلوم چنین روایت کند که: یوم فی الیام شیپورالملک را اطلاع حاصل گشت من باب رجالی که از برای شآن ریاست جمهوری در ممالک محروسه بر همدیگر پلیتیک می‌نمایند و خود را بر دیگران برتری می‌جویند ناگاه داعیه‌ای در باطنش پدید آمد. من باب مجاهدت هوایی در سر و فکری در دلش جنبیدن گرفت، مریدان را صلا داد که: «برخیزید و پیش آیید» مریدان نزد شیخ روان گشته. شیپورالملک بفرمود: «همانا که همین است و جز این نیست که مای همایونی از بابت مرتبت و همت و منش و بزرگی هیچ در خود کم نمی‌بینیم و گرچه ما را در مقامات عالیه مرتبت اضافی نیست اما چون اصرار میدارید در انتخابات کاندید می‌شویم. تا ما هم در خیل رهروان صندلی صدراعظمی کشور درآییم و شما را حال نیکو گردانیم.»

مریدان بگفتند: «ای شیپور، این عظیم کاری و صعب راهی است که آنان که درکارند و نامشان دست اندرکار، در کار خویش و اقوال خویش حیرانند، شما را پروای ریاست نباشد.» شیپور بفرمود: «ای یاران چون بسیار اصرار می‌نمایید همانا ما کاندید می‌شویم.» یاران بگفتند: «یا شیپورالملک آیا مهمل می‌گویی؟ اقبال مردم  بر شما کم است و هیچ باد موافقی به جانب شما نیست.» بفرمود: «حال که عوام الناس اصرار دارند کاندیدا می‌شویم.» یاران بگفتند: «بسیار احزابند که با طریقت شما مخالفند» بفرمود: «مرا ممنون ساختید اما مرا عهدی است تا خواسته شما و احزاب را اجرا نمایم و کاندید شوم.» یاران بگفتند: «یا شیپور اگر رفتید و نشد چه؟» شیپورالملک برخاست و یاران را صلا داد: «حال که اصرار می‌ورزید ما هم در آییم و حتما کاندید شویم.» یاران بدیدند جناب شیپور به هیچ سو سازگار نمی‌گردد و بر هیچ صراطی مستقیم نشود، لاجرم دست و پایش ببستند و او را از انظار مخفی ساختند.

و اما این را بدان معنی آوردیم تا جمله راهیان این صندلی و صدارت را ندا دهیم که ای یاران موافق که هر روز بر تعداد خواستاران این صدارت نفر اضافه می‌گردید. بدانید و آگاه باشید که  این مرتبت را فقط  یک نفر لازم است و این شان را همانا عوام الناس تعیین بفرمایند که ایشان را مرتبتی است بسی والاتر از هر امری. فلذا شوندگان این مرتبت را باید تا اول در کار خویش بنگرند و احزاب خویش از مردم شمارند و درکار مشکل عوام الناس فی الواقعه دقیق شوند و خود را نه خادم ملت و نه خدمتگذار ملت بنامند که کار مردم با خادمی و خدمتگزاری راست نگردد و احوال به یمن عمل واضح و معلوم و نیک، نیکو گردد نه اقوال نیک که فرموده اند: دوصدگفته چو نیم کردار نیست. زیاده جسارت است

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
blue girl
blue girl
٩٢/٠٢/٣٠
٠
٠
خخخخخخخ چه باحال..........
shahrzad_z
shahrzad_z
٩٢/٠٢/٣٠
٠
٠
همی طوری!ولی من موافقم
h_nim82
h_nim82
٩٢/٠٢/٣٠
٠
٠
بعله!!
باران
باران
٩٢/٠٢/٣٠
٠
٠
ممنون
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٢/٣٠
٠
٠
:))))))))))))))) خیلی باحال بود ،ممنونم از شما.
A.hosseiny
A.hosseiny
٩٢/٠٢/٣٠
١
٠
ممنون
radmehr
radmehr
٩٢/٠٢/٣١
٠
٠
ای روزگار....
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٢/٣١
٠
٠
جالب بود....مریدان احتمالا سر به بیابون گذاشتن اخرش
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٢/٣١
٠
٠
سپاس
ghazale
ghazale
٩٢/٠٢/٣١
٠
٠
کل دایره لغاتم را به کار بستم و یه چیزی فهمیدم :) ممنون خیلی قلم خوبی دارین :)))))))))
سهره
سهره
٩٢/٠٢/٣١
٠
٠
خعلی خوب بود
پربازدیدتریـــن ها
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
هوا خیلی خیلی پس است!

هوای این روزها

٩٥/١٠/٢٥
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
شعری سروده خودم

همچون «پلاسکو» میانِ دودها

٩٥/١١/٠٢
تبلیغات
تبلیغات