اجازه بده صحبت کنم! شاید آخرینش باشد

اجازه بده صحبت کنم! شاید آخرینش باشد

نویسنده : sam.ariyaee
گاهی احساس می‌کنم خیلی می‌فهمم 
گاهی آرام آرام قدم بر می‌دارم 
گاهی حتی توان راه رفتن هم ندارم
- خسته شدم از این همه «گاه‌گاه» حرفت را بزن مثل بچه آدم! از این که خودت را به در و دیوار می‌زنی خوشحالی؟!
+ من هم خسته‌ام، خسته از این همه حرف ناتمام؛ از این همه صحبت که تا می‌آید به زبان، گوش کسی وز وز می‌کند و باید جمله‌ای رو بگوید!
دست خودش نیست این صدا که از دهانش بیاید بیرون، گوش آروم‌تر می‌شود! ولی حرفی که وسطش قطع می‌شود را چطور می‌خواهی درستش کنی؟
شاید این نگاه، شاید این دست‌ها و این صورت‌ها برای بار آخر هم را ببینند. فردایی، صبحی، طلوعی دیگر را نببینند و هیچ نبینند و سکوت کنند.
از کجا معلوم فردا نوبت سکوت من نباشد، من که تازه شروع کردم! ولی وقتی نوبت برسد، وقتی شماره‌ات را می‌خوانند، باید بروی. باید این چشم و دهن و گوش را ببندی و با تمامی حرف‌های گفته شده و نگفته شده خداحافظی کنی. بروی برای سوال و جواب خودت را آماده کنی. که اگر راحت باشد، برنده‌ای و اگر ساده نباشد حالا حالاها کارت گیر است و باید حسرت همین روزها را بخوری.
احساس عجیبی است، معلق بودن بین زمین و آسمان... خدا خودت به همه ما رحم کن...
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات