پسر ۸ سالشه از باباش تبلت می‌خواد
نوستالزیک دهه شصتی

پسر ۸ سالشه از باباش تبلت می‌خواد

نویسنده : mahshid

پسر ۸ سالشه از باباش تبلت می‌خواد

والا ما ۸ سالمون بود دستمونو گاز می‌گرفتیم

که جاش بمونه شبیه ساعت مچی بشه

به قدری کیف می‌کردیم انگار ساعت سواچ دستمونه

 

جمعه یعنی تلویزیون سیاه سفید ۲۱ اینچ پارس، گزارش هفتگی، بوی نم، مشق‌های ننوشته …

این تعریف از جمعه هیچ‌وقت از سرم بیرون نمی‌ره !

 

یکی از وحشتناک‌ترین لحظه‌های دوران مدرسه این بود که صبح دیر برسی مدرسه و ببینی هیچ‌کسی توی حیاط نیست .

 

شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم وقتی معلم‌مون می‌گفت «یه خودکار بدید به من»؛ زیر دست و پا همدیگه رو له و لورده می‌کردیم تا زودتر برسیم و معلم خودکار ما رو بگیره.

 

ﻣﺎ ﻓﻘﯿﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ، می‌خوﺍﺳﯿﻢ ﺗﻮﭖﭘﻼﺳﺘﯿﮑﯽ ﺩﻭﻻﯾﻪ ﮐﻨﯿﻢ ﻭﺍﻣﯿﺴﺎﺩﯾﻢ ﯾﻪ ﺗﻮﭘﯽ ﺳﻮﻻﺥ بشه و ﭘﺎﺭﻩ ﺵ ﮐﻨﯿﻢ. ﺍﻭﻧﺎیی ﮐﻪ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﺑﻮﺩﻥﺩﻭ ﺗﺎ ﺗﻮﭖ ﻧﻮ می‌گرفتن یکی رو ﭘﺎﺭﻩ می‌کردن!

 

یادش بخیر بچه که بودیم از این فرفره کاغذی‌ها درست می‌کردیم و می‌دویدیم تا بچرخه؛ بعضی وقت‌ها هم که دیوار رو نمی‌دیدیم و با سر می‌رفتیم توی دیفال.

 

«بی سرو صدا، وسایلتون رو جمع کنین با صف بیاید برید توو حیاط؛ معلمتون نیومده»

یکی از ناگهانی‌ترین و سورپرایز کننده‌ترین جملات دوران مدرسه.

 

شما یادتون نمیاد اون وقت‌ها شعر «قسم به اسم آزادی» از تلویزیون پخش می‌شد باهاش غلط غلوط می‌خوندیم تا می‌رسید به جای «همه به پیش... به یکصدا...

یه دفعه به تقلید از خواننده‌هاش اوج می‌گرفتیم و با شور داد می‌زدیم «جامدادی عزیز ما!»

 

یادش بخیر قدیما تلویزیون که کنترل نداشت یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانال‌ها رو عوض کنه.

 

یادش بخیر، اون قدیم‌ها وقتی چسب نواری کم می‌آوردیم از جلد کتابامون می‌کندیم …

 

مامانم که شیشه پاک کن می‌خرید، لحظه شماری می‌کردم تا اون ماده داخلش تمومه بشه بعد توش آب پر کنم بازی کنم. این بلند مدت‌ترین برنامه‌ریزی بود که تو بچگی انجام می‌دادم!

 

یادش بخیر یه برگ از درخت می‌کندیم می‌ذاشتیم روی دستمون با اون یکی دست محکم می‌زدیم روش می‌ترکید، کلی حال می‌کردیم !

 

یادتونه قدیما موقع پخش فوتبال می‌گفتن «کسانی که تلویزیون سیاه سفید دارن بازیکنای مثلا پرسپولیس رو به رنگ تیره می‌بینن»؟ 

 

کیا یادشونه وقتایی که معلم می‌خواست سوال بپرسه پاک‌کن‌مون رو می‌نداختیم زیر میز که بریم بیاریمش و تو تیر رس نگاه معلم نباشیم؟

 

بچه که بودیم هر جا خوابمون می‌برد، صبح توی تخت خودمون بیدار می‌شدیم.

 

بچگی‌ها تفریح‌مون این بود که وقتی جوراب می‌پوشیدیم و پامو روی فرش می‌کشیدیم و به یه نفر دیگه دست می‌زدیم تا جرقه بزنه !

 

دهه شصت یعنی:

یعنی بیدار شدن با بوی نفت بخاری نفتی

یعنی صف کیلومتری نون

یعنی آتاری و میکرو

یعنی برنج کوپنی

یعنی فخر فروختن با کتونی میخی

یعنی تلویزیون سیاه و سفید

یعنی آدامس خروس نشان

یعنی کارت بازی با دمپایی

یعنی کپسول بوتان و پرسی

یعنی نوار کاست

یعنی بوی نفتالین لای رختخواب

یعنی خریدن لب و و لواشک از سر کوچه مدرسه

یعنی سوختگی نارنجی رنگ بلوز کاموایی

یعنی نیمکت سه نفره

پوشیدن لباس داداش بزرگه

یعنی ساختن آدم برفی با لگن حموم

یعنی بوی نم زیر زمین

یعنی چوبین و برونکا

یعنی تیله بازی

قاشق زنی تو چهارشنبه سوری

عاشق شدن از پس پرده حیا و شرم

یعنی صدای آژیر قرمز

یعنی سریال اوشین

دهه شصت یعنی من

یعنی تو

یعنی ما!

 

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
باران
باران
٩٢/٠٢/٣١
١
٠
ممنون
radmehr
radmehr
٩٢/٠٢/٣١
١
٠
خیلی طولانی و البته جالب بود...من هفتادیم اما بعضیاشو تجربه کردم تکالیف عید،خودکار لای انگشتی که به خاطر چپ دست بودنم محکوم به تحمل کردنش بودم....
saiideh70
saiideh70
٩٢/٠٢/٣١
١
٠
یادش به خیر هر سال تابستونا جوجه میخریذیم
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩٢/٠٢/٣١
٠
٠
آخی یادش بخیر........
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٢/٣١
١
٠
خیلی جالب گفتین....کلی خاطرات اون زمان واسم مرور شد...ممنون
wolf
wolf
٩٢/٠٢/٣١
٠
٠
من بعضیاشو یادمه با اینکه دهه70هستم
ZB AE
ZB AE
٩٢/٠٢/٣١
١
٠
دهه شصتی یعنی ما که دنیامون با دنیای دهه های قبل و بعدمون فرق داره...
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/٠٢/٣١
١
٠
من نیز 70 ی تشریف دارم ولی خیلیاش رو تجربه کردم ... در ضمن شما کتاب یادتونه نخوندین احیانا ... خیلی آشنا بود متنش ... درهر صورت مرسی
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٢/٣١
٠
٠
ممنون:))باحال بود
blue girl
blue girl
٩٢/٠٢/٣١
٠
٠
البته ما هم بعضیا رو تجربه کردیم علی ای حال دم شما کولر گازی
باران
باران
٩٢/٠٣/٠٢
٠
٠
ک.لرگازی؟
ghazale
ghazale
٩٢/٠٢/٣١
٠
٠
ممنون ولی کمتر از نصفشو مام داشتیم :)))
ati200
ati200
٩٢/٠٢/٣١
٠
٠
مرسی
٩٢/٠٢/٣١
٠
٠
یک ساعت سواچ دارم پیش خودمون بمونه تو این گرون شدن ها قیمتش از 300 تومن رسیده 880 تومن! رفتم بندش رو عوض کنم ! نمایندگیش گفت 100 تومن فقط یک بند چرمی !
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٢/٣١
٠
٠
سپاس
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٢/٣١
٠
٠
بعضی هاش مشترکه ... یادش بخیر.../متن خاطره انگیز و جالبی بود ممنونم.
h-ghasedak
h-ghasedak
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
دستت درد نکنه گلم..........
h_nim82
h_nim82
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
مرسی
شناس قدیم و ناشناس جدید
شناس قدیم و ناشناس جدید
٩٢/٠٣/٠٢
٠
٠
خواهش .........قابلی نداشت.........از طرف نویسنده
Mohaddeseh.Gh
Mohaddeseh.Gh
٩٢/٠٣/٠٢
١
٠
منم 70 هستم ولی خیلیاشو تجربه کردم یادش بخیر...
nikta
nikta
٩٢/٠٣/٠٤
٠
٠
دهه ی 60 از چند تا چنده؟
mahshid2
mahshid2
٩٢/٠٣/٠٤
١
٠
وای سریال اوشینو خوب اومدی بی نهایت عالی بود .بی نهایت... واقعا ممنون
زمستان تنها
زمستان تنها
٩٣/١٢/٠٧
٠
٠
من دهه 80 هستم هیچ کدومو نمیفهمم
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥