باب سوم: خوشا شیراز و وصف بی‌مثالش
شیرازو نامه

باب سوم: خوشا شیراز و وصف بی‌مثالش

نویسنده : مریم غلامزاده

به روز سیّم از آغاز سفر، رفیق و خاندان را بدرورد گفتیم و در مهمانسرای دانشگاه علوم شفای شیراز مستقر شدیم تا آن‌چه از اوصاف شیراز را که استماع کرده بودیم به چشم نظاره کنیم.

اول از همه عزم باغ ارم نمودم، رقعه‌ای تهیه کردم و خواستم وارد شوم که در چهار چوب در جوانکی پدیدار شد، تارک الحمام با شلوار کردی و تک پوش قرمز که پیش‌تر از من به باغ شد و من نیز از پس او...

چون به باغ شدم بهشت برین را دیدم که از هفت طبق آسمان به زمین رسیده . درختان سر به فلک کشیده سبز و ریاحین هزار رنگ و هزار نقش که هر یک را عطر و جلوه‌ای بود بس دلفریب.

 درختان بهار نارنج اردی‌بهشت، باغ را آن‌چنان معطر نموده بود که مست و مدهوش از رایحه دل انگیز همراه با نسیم خنک بهاری لابه‌لای شاخه‌ها پیچ و تاب خوردم و در شاخ و برگش جاری شدم و دامنم از دست برفت.

و در این میان بهار نارنج و ریاحین را مست و مدهوش از عطر دلاویز جوانک تارک الحمام بدیدم و هوا را بس مسموم یافتم و عشاق را یکایک نعره زنان و جامه‌دران به سوی بیابان در فرار ...

 

و چون مرا به سبب همجواری با جوانک فوق الذکر از ناحیت بینی کر بویی عارض گشت، هیچ رنج و تعب نرسید و پوزخندی حواله نمودیم جوان را، که قرن بیست و یک و چنان تن پوش و پای آزاری معرکه می‌نماید.

و سر خویش بگرفتیم و برفتیم ...

و چون جوانک پوزخند ما را به حساب آن گذاشت که مبادا در طمع تمبان بگش هستم به هر سرای که شدم از پس من بشد...

یکسره به باغ دلگشا شدم که جنتش می‌خواندند، درختان پیری را به چشم دیدم که بعضا پوست بر تن نداشتند ولی همچنان پا برجا و استوار عمارت مرکزی باغ را احاطه می‌نمودند.

و گلها و گیاهان رنگ به رنگ که همچون ستارگان صور فلکی در این مزرع سبز چشمک زنان هوش از سر هر ره‌گذر به در می‌کرد.

 

سپس در طمع آن قند پارسی که به بنگاله همی شد، اندر سرای حافظ شدم و عشاق را غزل‌خوان و سرمست بر مزارش یافتم، فاتحه‌ای و عرض ارادتی نمودم و او را به جان شاخه نباتش قسمی دادم و تفالی زدم که هیچ مرا سر از آن به در نیامد.

در گوشه سمت راست آرامگاه حوضچه‌ای بود که هر کس به قصد حاجت سکه‌ای در آن می‌انداخت و من هر چه جیب و بند و بساطم را پال پال نمودم، جز اسکناس پاره پوره‌ای به سان جگر زلیخا هیچ نیافتم و به آب دادم و هماندم مرا پشیمانی عارض گشت که مبادا حاجتم را نصفه نیمه و کج و کوله تحویل دهد.

و چون غروب نزدیک می‌شد، طی یک حرکت انتحاری از طول خیابان عبور نموده و خود را به دروازه قرآن رساندم و بر فراز کوه کنار دروازه درآرامگاه خواجوی کرمانی به نظاره شیراز نشستم.

 

صبح روز بعد به قصد ارگ وکیل بیرون شدم و در آن سرای گشتم، در مقابل ارگ موزه پارس یا باغ نظر با یک ساختمان مرکزی هشت گوش خود نمایی می‌کرد و درون همین بنا آرامگاه وکیل الرعایا قرار داشت، چون از آن برون شدم به تماشای سرد آب و حمام وکیل شدم که مرا در خاطر آن جوانک زیرپوش قرمزی بیامد و جایش را در این سرا خالی بدیدم که مشت و مالی شود و رنگ کیسه و سفید آبی ببیند، بلکم شوخ دو هزار و پانصد ساله از تن بر گیرد.

 

باغ عفیف آباد که موزه ارتش نیز نام داشت از آن دست باغ‌ها بود که زندگی پر رنگ و لعاب شاهانه را در ذهن نمودار می‌کرد، آن‌چنان که در هر اتاق که وارد می‌شدی از رنگ گلبته‌های نقاشی شده در سقف گرفته تا پرده و گل‌های مبل و قالی همه به یک رنگ انتخاب شده بود و سالن اصلی که در مقابل پنجره مشرف به ایوان آن زیباترین منظره باغ رقم می‌خورد که مربوط به حوض بزرگ و چمن زار و درختان سر به فلک روبه‌روی عمارت بود.

 

و سپس به مزار شیخ اجل وارد شدم، فاتحه‌ای نثار داشتم و آن‌چه از اشعار نغز و دلکش که بر بوستان و گلستان خوانده بودم بر در و دیوار حک شده یافتم.

القصه این حکایت که در شیراز مرا رفت برای چهار روز بود که مرور خاطرات آن و بازگو کردنشان برایم انگار چندین روز به درازا می‌کشد و اگر بگویم آن‌چه در آن سرا بر من گذشت، انگار که به دیوان عمر مرا حساب نیامد به گزاف نگفته‌ام هر چند مجال گفتن جزء به جزء سفر نیست به همین کل بسنده می‌کنم.

 والسلام

 

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
radmehr
radmehr
٩٢/٠٢/٢٢
٠
٠
آدم یاد تاریخ بلعمی میفته با این ادبیات شما:)))
wolf
wolf
٩٢/٠٢/٢٢
٠
٠
بابا........تاریخ بلعمی خونده.........ولی اصولا من که یاد تاریخ فردریک میفتم!!!!!!!!
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/٠٢/٢٢
٠
٠
بعله ولی این تاریخ مریمیه
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٢/٢٢
٠
٠
اینا چی میگن ! بلعمی ! فردریک! ً!! من یاد کتاب تاریخمونم نمی افتم !
radmehr
radmehr
٩٢/٠٢/٢٢
٠
٠
بله شما ادبیاتو متحول کردین کلا!!!
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٢/٢٢
٠
٠
سپاس من عاشق شیرازم .
nika
nika
٩٢/٠٢/٢٢
٠
٠
اره من هم عاشق شیرازم .................ممنون
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/٠٢/٢٢
٠
٠
من هم عاشق شیرازم
h_nim82
h_nim82
٩٢/٠٢/٢٢
٠
٠
خیلی دوست دارم برم...مرسی از شما
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٢/٢٢
٠
٠
دم شما گرم بابا ، خیلی جالب می نویسید ، خوندنش خودش کلی کاره :))) /ممنونم.
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/٠٢/٢٢
٠
٠
شما لطف داری داداش ما عددی نیستیم
v-qavam
v-qavam
٩٢/٠٢/٢٣
٠
٠
خيلي دوست دارم برم شيراز...ديدني هاي زيادي داره...
v-qavam
v-qavam
٩٢/٠٢/٢٣
٠
٠
اي کاربروهاي سايت جيمو چه استعدادو ها دارن...ممنون از شما بابت سفرنامه زيبا و جالبتون...
tanha
tanha
٩٢/٠٢/٢٣
٠
٠
ممنون!
mahshid
mahshid
٩٢/٠٢/٢٣
٠
٠
مری باحال بود حس خوبی داشت البته خوندش سخت بود .والا
وصال
وصال
٩٢/٠٢/٢٣
٠
٠
مرسی مریم بانو خوب مینویسی
باران
باران
٩٢/٠٢/٢٣
٠
٠
ممنون
پری_شاهی
پری_شاهی
٩٢/٠٢/٣٠
٠
٠
کلا شهر خوبیه مخصوصا دختراش
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
تبلیغات
تبلیغات