حال و احوالی با مترسک
من و کوچه باغ

حال و احوالی با مترسک

نویسنده : h-hidarpoor

آسمان تعطیل است، بادها بیکارند، ابرها خشک و خسیس ... «دلم این شعر زنده یاد قیصر را زمزمه می‌کند. به این‌جاهایش که می‌رسد انگار که به «باد»ها برخورده باشد، زوزه‌ای می‌کشند و سر می‌رسند! نازم می‌کنند و قلقلکم می‌دهند. این‌جا بادها «با» کارند! این‌جا اگر «کوچه باغِ» روستا باشد و در کنار «باغِ طلا» قدم بزنی دیگر معلوم است حال و هوایت...

راه می‌روی. هر چند پاها روی سنگ باشد. اما انگار بال فرشتگان فرش پایت شده باشد و سنگ‌ها نظاره‌گر گام‌هایت. سنگ‌های «نامنظمی» که نامنظم هم چیده شده‌اند. و  همین «بی‌نظمی» چه «نظمی» داده به این چیدمانِ حیرت انگیز!

 

سر بالا می‌کنم. نگاهم به شاخه‌های درختان گردو و انگور می‌افتد. از آن بالا نگاهم می‌کنند. نگاه‌شان اما «بالایی» نیست! «خوش»حال می‌شوم. انگار درخت‌های این‌جا «اکسیژن» را سخاوت‌مندانه‌تر می‌بخشند و بی‌منت! حالم خوب است، خیلی...

جلوتر می‌روم. حالا تقریباً کوچه باغ را رد کرده‌ام؛ اما ردهایی این‌جا باقی است. مزرعه گندمی که درو شده و حالا فقط زردی‌اش برای ما مانده! و البته یک کامیونتِ آبیِ خوش رنگ که با میله‌ای آهنی به زمین حمایل شده و آرام به من چشمک می‌زند! انگار که خودت باشی. گرد و خاک بر آبیِ آسمانی‌ات نشسته و گوشه‌ات با رنگ سفید نوشته‌اند «عشق» و قلبی هم رویت کشیده‌اند؛ آن هم سفید. دیگر چه می‌خواهی باشی جز این کامیونت!

 

خوش حال و خرمان خرمان و مست، چوبِ خشکیده‌ای را بر می‌دارم و یورتمه می‌روم. چشمم به انار قرمز رنگ بالای درخت می‌افتد؛ دستی برایش تکان می‌دهم و سلامی می‌کنم... لبخند می‌زند و ترک بر می‌دارد! قرمز می‌شود، سرم، دلم، دستم، حالم خوب است، خیلی...

جوی‌ها که حالا با سیمانی شدن‌شان آب‌ها را روان و روانی‌تر! کرده‌اند به کمکم می‌آیند. دستی می‌شویم. تمام وجودم گوش می‌شود. «صدای پای آب» می‌آید. وضویی می‌گیرم. یاد دوستانی می‌افتم که «بهتر از آب روان»‌اند و خوب گوش می‌کنم بلکم صدای‌شان را بشنوم! آهنگ و ضرب‌شان اما فرق کرده گویا! درست لحن‌شان را متوجه نمی‌شوم. انگار «سیمانی» شده باشند، آن‌طوری حرف می‌زنند. اما خوش حالم از این‌که حداقل «روان» اند و همین روانی بودن‌شان! مرا می‌برد نزد «خدایی که همین نزدیکی است» ... «لای این شب بوها» سرک می‌کشم و راه می‌روم. «کاج» اما نیست این‌جا...

به مترسکی می‌رسم که دست و دلش خالی است. حال و احوالی می‌کنیم. با همان حالِ نزارش می‌گوید «منتظر کلاغ تنهایی‌اش است که بیاید و بر مغز کاهی سرش نوکی بزند» آتش می‌گیرم اما...

حالم خوب است ... خیلی  

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
نگارا
نگارا
٩٢/١٠/١٩
٠
٠
یاد این جمله افتادم: حاصل دوستی مترسک با کلاغ مرگ یک مزرعه بود........
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/١٠/٢٠
٠
٠
سلام بزرگوار/ مرگ یک مزرعه.../ جالب بود/ ممنون
m_famous
m_famous
٩٢/١٠/١٩
٠
٠
زیبا بود...ممنون...:)
f_etemadi
f_etemadi
٩٢/١٠/١٩
٠
٠
من خوبم خسته نیستم فقط گاهى دست و دلم به این زندگى نمیرود...!
a_arabpour
a_arabpour
٩٢/١٠/١٩
٠
٠
خيلي هم عالي
saiideh70
saiideh70
٩٢/١٠/٢٠
٠
٠
خوب بود من مترسکارو دوس دارم
Paeez
Paeez
٩٢/١٠/٢٠
٠
٠
همین بی نظمی که نظمی داده به این چیدمان حیرت انگیز؛انگار درست مقابل "کوچه باغی که از خواب خدا سبزتر بود "؛ایستاده اید ومی پرسید "خانه ی دوست" کجاست.یک حس خوشایند و همراهی با اشعار سهراب. سیمان و سیمانی شدن،روان و روانی شدن با ذهن من بازی کرد؛سهم من از این کلی احساس خوب بود،مرسی:)
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/١٠/٢٠
٠
٠
سلام بزرگوار/ خوشحالم که متن احساس خوبی داد به شما...
M_BARF
M_BARF
٩٢/١٠/٢٠
٠
٠
خیلی قشنگ بود مرررسی
admin
admin
٩٢/١٠/٢٠
٠
٠
بسیار عالی بود. فکر کنم این نوشته رو خیلی وقت پیش ارسال کرده بودید. درست میگم؟
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/١٠/٢٠
٠
٠
سلام بزرگوار/ خیلی وقت پیش ارسال کرده بودم اما جالب تر اینکه خیلی وقت پیش تر تو دفتر نوشته بودم و بعدش اوردم تو word !!! تفریبا مطلب برای دو سال پیشه!!
جارچی
جارچی
٩٢/١٠/٢٠
٠
٠
ديگر هيچ زميني را به اميد مترسک زيرکشت نخواهم برد. چرا که من ديده ام يک آسمان کلاغ رقص باران را در کلاه مترسک به ريشخند گرفته اند... قشنگ بود ممنونم
f_dehghan
f_dehghan
٩٢/١٠/٢٠
٠
٠
خيلي هم عالي......!!!و باب دل دوستاني ک طرفدار قيصرند.......!!!!!!!
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/١٠/٢٠
٠
٠
سلام بزرگوار/ ممنون از لطفتون...
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/١٠/٢٠
٠
٠
خیلی زیبا بود./یعنی خیلی خیلی زیبا بود (: شده بود از یه مطلبی تو جیم انقدر خوشم بیاد و تا حالا نشده بود مطلبی رو چند بار بخونم ولی اینو چندین بار خوندم و حسابی منو برد تو رویا/ممنون (:
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/١٠/٢٠
٠
٠
سلام بزرگوار/ ممنون از لطفتون... خیلی ممنون
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/١٠/٢١
٠
٠
معرکه بود...ینی فوق العاده بود....یکی از بهترین مطالبی بود که تا حالا تو جیم خونده بودم....ممنون :))
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/١٠/٢٣
٠
٠
سلام بزرگوار/ شما لطف داريد... خيلي هم ممنون
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/١٠/٢٣
٠
٠
من مترسکا رو دوست دارم همیشه آروم و ساکت
amin20
amin20
٩٣/٠١/٢٦
٠
٠
بسیار زیبا بود ممنون
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥