خط فاصله
من یک دانش آموز بودم و حالا یک معلم هستم

خط فاصله

نویسنده : h-hidarpoor

من یک دانش آموزم. دانش آموزی که روی نیمکت‌های چوبی سه نفره خودش را جا می داده. از همان نیمکت‌هایی که نوبتی «سرِمیز» می‌نشستیم و به قول خودمان رئیس میز بودیم و از اینکه دانش آموزِ خپل کناری‌مان دم به دقیقه مداد و سرکن را بردارد و برود سمت سطل آشغال، شاکی می‌شدیم و خانم/آقا اجازه می‌گفتیم و اِلَخ...!! یا از آن دانش‌آموزهایی که وقتی معلّم درس می‌داد، بالای سرمان عین این کارتون‌ها ابری باز می‌شد و خودمان را می‌گذاشتیم جای آن خانم/ آقا معلم ِ خط کش به دست که پای تخته درس می‌داد، چه حالی می‌داد...

دانش آموز بودیم و کیف می‌کردیم وقتی معلم می‌گفت از امروز نوبت ماست که مبصر باشیم. خودمان را می‌گرفتیم و از آن روز بود که بچه‌ها با ما خوب می‌شدند و صبحانه‌شان را با هم می‌خوردیم و ... . از آن دانش‌آموزهایی بودیم که در همان رویاهای کودکانه‌مان نقش معلم را بازی می‌کردیم. عشق‌مان هم این بود که برای یک بار هم که شده خانم/آقا معلم دفترهای املاء های رنگاوارنگ بچه ها را بدهد تا غلط‌ها را ما بگیریم؛ و چه قدر غلط می‌گرفتیم و از همه بهتر موقعی بود که اجازه نمره دادن هم داشتیم، چه کیفی می‌داد خط کشیدن و تیک زدن و 20 گذاشتن‌ها ....!

کم کم بزرگ شدیم، رفتیم راهنمایی... کوچیک مدرسه بودیم و توسری خور! حالا دیگر مثل قبل یک معلم نداشتیم. اما شاید هر کدام از بچه ها برای خودشان یک معلم داشتند. بیچاره معلم ریاضی‌ها بودند و همیشه خوش به حال معلم ورزش‌ها می‌شد ...! موقع امتحان‌ها هم که گفتن ندارد. کم کم تقلب‌ها را در این مرحله باید پاس می‌کردیم! از مچ نویسی و رومیز نویسی و دیوار نویسی بگیر تا سوم راهنمایی که دیگر دل و جرات‌مان بیش‌تر شده بود و برگه عوض کردن و لای میله خودکار نوشتن و ... را برای اولین بار تجربه کردیم! بزرگ مدرسه بودیم و بچه‌های اول راهنمایی تو سری خورِ ما! کیف می‌کردیم... اما باز هم هرکسی برای خودش یک معلم داشت... یکی که تو همان ابر بالایِ سرش آروز می‌کرد عین او بشود... و اِلَخ...

رفتیم دبیرستان. باز کوچیک مدرسه و تو سر خور! اما با این همه یال و کوپالی به هم زده بودیم و قدی! کوله پشتی را هم انداخته بودیم کنار و از این کیف دستی‌ها برمی‌داشتیم! باکلاس‌های کلاس! هم سامسونت می‌آورند مدرسه. بیش‌تر به خودمان می‌رسیدیم و کمتر به درس‌ها. معلم‌ها هم انگار بزرگ تر شده بودند، «دبیر» می خواندیمشان. تا وقتی هم داخل کلاس نمی‌شدند، کلاس برو نبودیم. موقع درس دادن هم که نشانه گیری مان قوی بود. پشت گردن و  بازهم اِلَخ...!

اما هرجوری بود. بعضی معلم ها را نمی‌شد هیچ کاریشان کرد. یعنی معرفت‌مان نمی‌گذاشت. دستی دستی غرق می‌شدیم تو درس دادنش و وقتی بیرون می‌آمدیم که ای دل غافل زنگ «دینی» خورده و آخرین زنگ هم «حساب» داریم و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم...

کم بودند این جور معلم‌ها. اما بودند. اگر هم بودند کم بودند دانش آموزهای با معرفتی که قدردان باشند. کم بودند این جور معلم ها. از همان هایی که هوش و خلاقیت و دانش  و یک کمی بازیگری و خوب حرف زدن و حرفِ خوب زدن را خوب بلد بودند! و صبرشان هم دستِ کمی از صبر ایوب نداشت! کم بودند. اما بودند....

من حالا یک معلم‌ام. روبروی همان دانش آموزها و همان میزها و همان رویاها.... البته با یک خط فاصله‌ی گنده ... یک خط فاصله از آن معلم‌هایی که هوش و خلاقیت و دانش  و یک کمی بازیگری  و خوب حرف زدن و حرفِ خوب زدن را خوب بلد بودند! ... و هنوز مشغول پاک کردن این خط فاصله‌ام من ...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
admin
admin
٩٢/٠٢/٢٩
٠
٠
به افتخار همه معلم‌هایی که هوش و خلاقیت و دانش و یک کمی بازیگری و خوب حرف زدن و حرفِ خوب زدن را خوب بلد هستند / بعضی هاشون خیلی روی من تأثیر داشتند/ خدا آقای عابدین زاده معلم قرآن مدرسه راهنمایی سلمان پارسی رو حفظ کنه / هر چی از دین فهمیدم مدیون ایشون هستم
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/٠٢/٢٩
٠
٠
ادمین نظر گذاشته ... نویسنده در پوست خود نمی گنجد ...
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٢/٢٩
١
١
تبعیض قائل شدن یعنی همین .
admin
admin
٩٢/٠٢/٢٩
٠
٠
افسانه بانو؛ آقای حیدپور لطف دارند برای سایت جیم می نویسند؛ ایشون استاد بنده هستند؛ وظیفه کوچیک ما نوشتن کامنت پای مطالب ایشونه
ghazale
ghazale
٩٢/٠٢/٢٩
٠
٠
( آیکن حسودی شدید )
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٢/٢٩
٠
٠
سپاس از توضیحات جناب ادمین .
s-zahra
s-zahra
٩٢/٠٢/٢٩
٠
٠
والا شما رو نمی دونم ولی من از همون اول تا همین دبیرستان کله ام رو از توی کتاب بیرون نیاوردم تا ببینم دور وبرم چه خبره به خاطر همون نمی دونم چی باید بگم .من همیشه با معلم بد وخوبش وحتی بدون معلمش درس خوندم.یعنی میگید اشتباه کردم؟!!
radmehr
radmehr
٩٢/٠٢/٢٩
٠
٠
ممنون بسیار تاثیرگذار بود....هعــــــــــــی
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/٠٢/٢٩
٠
٠
خداییش دم همه معلم های عالم گرم ...
a-pooryousof1373
a-pooryousof1373
٩٢/٠٢/٢٩
٠
٠
خيلي طولاني بود ولي دم همه معلما گرم
سهره
سهره
٩٢/٠٢/٢٩
٠
٠
من که اصلا اهل تقلب واین جور چیزا نیستم.(تعریف از خود)
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٢/٢٩
٠
٠
سپاس
A.hosseiny
A.hosseiny
٩٢/٠٢/٢٩
٠
٠
یادش به خیر اون روزها و اون معلما
ghazale
ghazale
٩٢/٠٢/٢٩
٠
٠
ههی ما الان تو سری زنیم انقده حال مده !
s-zahra
s-zahra
٩٢/٠٢/٣٠
٠
٠
میازار موری که دانه کش است//که جان دارد وجان شیرین ناخوش است/ دِ آخه مگه مرض داری میزنی. گفتم سرم دو روز درد میکنه ،نگو تقصیر توِِ .نامرد:(
ghazale
ghazale
٩٢/٠٢/٢٩
٠
٠
منم دوس دارم معلم شم .. ولی پولش خووف نی ! :))))
nika
nika
٩٢/٠٢/٢٩
٠
٠
مرسی.................
Paeez
Paeez
٩٢/٠٢/٢٩
٠
٠
منم همیشه دوست داشتم معلمی باشم مثل معلم شیمی ام که زندگی منو تغییرداد..هرجاهست خانم بیرجندی نژاد دبیر شیمی ام زنده و سلامت باشن...
h_nim82
h_nim82
٩٢/٠٢/٢٩
٠
٠
فوق العاده بود...من ازین معلم های ناب زیاد داشتم...امیدوارم همشون هرجا هستن شاد و سلامت و سعادتمند باشند....بازم ممنون مطلبتون عالی بود
باران
باران
٩٢/٠٢/٢٩
٠
٠
ممنون معلم ها انسان های شریفی ان
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٢/٢٩
٠
٠
خیلی خیلی کمن ولی بازم هستن....تو این همه سال درس خوندن فقط دبیر شیمی پیش دانشگاهیم و استاد فارماکولوژیم محشر بودن
e.niyazi
e.niyazi
٩٢/٠٢/٢٩
٠
٠
ممنون
saheb zaman
saheb zaman
٩٢/٠٢/٢٩
٠
٠
زیبا بود ... ولی من هنوزم تو سن شما شک دارم !!!!!!!!!!!!
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٢/٢٩
٠
٠
من 3 سال مبصر بودم :) چه حس خوبی داره واقعا:))) یادش بخیر دورانی بود که قدرش رو کم دونستم..../متن خیلی نوستالوژیک و زیبایی بود ممنونم استاد.
blue girl
blue girl
٩٢/٠٢/٣١
٠
٠
ما چند تا معلم مرد داریم سوزن تو لوله خودکار و ..............
tanha
tanha
٩٢/٠٢/٣١
٠
٠
خیلی زیبا بود...مرسی
nikta
nikta
٩٢/٠٣/٠٤
٠
٠
بیشتر معلم های ما پر از هوش و خلاقیت اند.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠