من و روستا
خانه حاجی بابا هنوز بوی کاه گل می‌دهد

من و روستا

نویسنده : میثم

اگر به عنوان یک وبلاگ نویس آماتور خواسته باشم خودم را یک خرده تحویل بگیرم و از خودم تعریف کنم باید بگویم، نوشتن مثل شعر گفتن باید یک دفعه به آدم الهام شود. به صورتی کاملاً غیرمترقبه به فکر نوشتن در مورد روستای آباء و اجدادیم افتادم. داشتن روستا برای خیلی از ماها به جهت گذشته پدر و مادرامون طبیعی است. ولی برای من قضیه یک خرده فرق دارد.

 

روستای من به یک جهت برایم خیلی مهم است. آن هم این‌که تقریباً تمامی اقوام و خویشاوندانم ساکن آن‌جایند. به همین خاطر است که آن‌جا را یک جورهایی جدا از خودم نمی‌دانم. هر چقدر بزرگتر می‌شوم (چه سنّی و چه عقلی) بیشتر علاقه پیدا می‌کنم به روستا. شاید به این خاطر باشد که در عالم بچگی غصه وبالم نبود و به هیچ‌ چیز شک نداشتم و از دل آدم بزرگ‌ها هم خبر نداشتم.

 

هر چی بزرگتر می‌شوم، می‌فهمم قصه آدم و آدمیت قصه‌ی غصه‌ است. قصه، قصه رابطه‌هایی که ارزششان را فقط ترازوی کاسبی معلوم می‌کند، است. یکی از آن‌هایی که از بودن با او سیر نمی‌شوم، پدر بزرگم یا به قول خودمان «حاجی بابا» است. با این‌که تفاوت سنی من و او از زمین تا زیرزمین است، هیچ کسی مثل او حرف من را نمی‌فهمد. چنان رفاقتی با من گپ می‌زند که بعضی وقت‌ها به رابطه‌مان خندم می‌گیرد. بر خلاف مادربزرگم یا به قول خودمان «بی­بی». که فقط من را نصیحت می‌کند. ولی همین بی‌بی بعضی وقت‌ها به حرف‌های بی‌مزه من چنان می‌خندد که یکی نداند، فکر می‌کند چه پسر بامزه‌ای‌ام. خندیدن های‌شان هم بی خجالت است. گو این‌که وقتی می‌خندند کاملاً معلوم می‌شود که دندان ندارند!

 

وقتی از کار و کاسبی‌شان می‌پرسی مثل ما شهرنشین‌ها نیستند که همیشه کمتر می‌گوییم تا نکند یک موقع طرف طلب کمک کند. چنان با آب و تاب برات از کشت و زرعشان تعریف می‌کنند که انگار دارند با یک مقام مسئول! حرف می‌زنند.

چیزی که این‌جا معنی ندارد، رتبه و جایگاه است. رتبه تو را رفتارت معلوم می‌کند نه مدال‌های رنگارنگ مرئی و نامرئی چسبانده شده روی سینه‌ات. جایگاه تو رو مارک لباس‌هایت معلوم نمی‌کند، جایگاه تو را احترام به بزرگتر است که بالا می‌برد. وقتی می‌آیی روستا باید هرچه رتبه و منسب و جایگاه داری همان اول جاده خاکی در یک بقچه بگذاری کنار تا موقع برگشت به شهر دوباره استفادشان کنی. این‌جا بیشتر از این‌که مقام باشی، باید مسئول باشی. مسئول خیلی از چیزها...

 

شب نشینی‌های پر جمعیتش را با هیچ چیز عوض نمی‌کنم. در شب نشینی‌هایش فقط بگو و بشنو از خودت و دیگران. شب نشینی در اینجا مثل شهر محل نشان دادن جدیدترین سرویس طلا و چینی و مبلمان نیست. در شهر که آدم شب نشینی نمی‌رود، بیشتر می‌رود نمایشگاه، فرقش این است که یک پذیرایی هم از تو می‌کنند. ولی این‌جا نه، همه مثل هم هستند. چیزی برای جلب توجه وجود ندارد. خودت هستی و خودت. همین.

وانگهی الان هم، چه من دلم بخواد و چه نخواد، روستا هم دارد تبدیل می‌شود به یک شهر مینیاتوری. با تمام این تفاسیر همین که خانه «بی‌بی»ام و «حاجی بابا»ام هنوز در روزهای بارانی بوی کاه­گِل می‌دهد، برای من کافی است.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
h_nim82
h_nim82
٩٢/٠٣/٠١
١
٠
خدا ایشالا سایشون رو همیشه بالا سرتون حفظ کنه
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
آمین
h_nim82
h_nim82
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
خیلی این فضا فوق العادست
h_nim82
h_nim82
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
یادم رفت تشکر کنم...سپاس
ساحل مهربانی
ساحل مهربانی
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
خیلی زیبا توصیف کردین / منم گاهی ازین همه تجمل و مقام و شلوغی که خسته میشم پناه می برم به روستا / ولی وابستگی م به زندگی به اصطلاح مدرن انقد زیاده که زود باید برگردم :((
ساحل مهربانی
ساحل مهربانی
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
کاش از روستا عکس هم می زاشتین تا این وصف زیباتون کامل تر بشه
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
موافقم
باران
باران
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
بلیا
radmehr
radmehr
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
تصویر سازی زیبایی داشت
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
زیبا توصیف کردید . سپاس
wolf
wolf
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
ممنون!!!!!!!!!!!!
سهره
سهره
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
توصیف بسیار زیبایی بود..............
nika
nika
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
مرسی..........
باران
باران
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
ممنون
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
یادش بخیر خونه پدربزرگ منم کاه گلی بود... خرابش کردن... خیابون کشیدن... چه خاطرانی داشتم ، بچه که بودم تابستونا کلا خونه پدر بزرگم بودم.../جالب نوشتی میثم عزیز،ممنونم.
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
جالب گفتین...مرسی...ولی خوب الان دیگه تو روستاها هم خیلی از رسمو رسوما عوض شده و داره سبک زندگیا مثل شهر میشه
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٣/٠٢
٠
٠
ممنون:))
javad agha
javad agha
٩٢/٠٣/٠٢
٠
٠
خواهش میکنن
من
من
٩٢/٠٣/٠٢
٠
٠
خونه ی بابا بزرگ منم کاه گلی بود ولی دیگه نیست به قول شما روستاهم دارد تبدیل میشود به یک شهر مینیاتوری
sahar
sahar
٩٢/٠٣/٠٢
٠
٠
ممنون زیبا بود
ati200
ati200
٩٢/٠٣/٠٢
٠
٠
چه زیبا
ghazale
ghazale
٩٢/٠٣/٠٢
٠
٠
ممنون قشنگ توصیف کردید :)
ghazale
ghazale
٩٢/٠٣/٠٢
٠
٠
هعی .. یادش بخیر .. بچگیام میرفتیم تو روستای بابام خونه مادربزرگم . . یه همسایه داشتیم که بهش می گفتیم عمو حسین ! خدا بیامرزتش ... یه اسب سیاه داشت کلی سوارش می شدیم .. اسمشم به خاطر یه فیلمه گذاشته بودیم سیاه قشنگ :) کره اش هم تندباد بود :)))) حیف که اون خونه رو فروختیم . .معلوم نیس اسبه دست کی افتاده الان :(
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

بالا بلند مه لقا

٩٦/٠٤/٠٧
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
به یاد آن روزها

سالن مرجع

٩٦/٠٤/٠٦
محو نگاهش شده بودم

رویای مادرم

٩٦/٠٤/٠٥
با خوب، خوب بودن هنر نیست

معامله با زندگی

٩٦/٠٤/٠٥
شعری سروده خودم

آیا تو هم مرا...؟

٩٦/٠٤/٠٧
شعری سروده خودم

یا که می شوی...

٩٦/٠٤/٠٤
تبلیغات
تبلیغات