اسطوره‌ای به نام مادر
به بهانه روز مادری گفت‌‍وگو با فرشته‌ای که هم مادر است و هم پدر

اسطوره‌ای به نام مادر

نویسنده : مازیار حکاک

مازیار حکاک

خیلی سخت است که در سن 30 سالگی و در اوج جوانی برچسب طلاق به پیشانی مادری بخورد. خیلی سخت است که در این جامعه پر از گرگ مادری تمام پیشنهادات ازدواج را رد کند تا تنها فرزندش را برای رسیدن به موفقیت به دندان بگیرد. خیلی سخت است نیش و کنایه آشنا و غریبه را به جان دل بخرد و تمام زندگی‌اش را فدای فرزندش کند. خیلی سخت است که در دوران بلوغ پسرش، مسائل دینی را به او منتقل کند. خیلی سخت است صبح‌ها ساعت 4 صبح از خواب برخیزد و برای گذراندن زندگی تا ساعت 3 بعد از ظهر در یک مجموعه تولیدی کار کند و زحمت بکشد. تحملش برای آدم سخت است که آثار ناشی از کار، سرفه‌هایی باشد به دلیل عفونت ریه که در بین مصاحبه چندین بار او را مجبور به ترک گفت‌وگو کند. خیلی سخت است چرخاندن زندگی و داماد کردن فرزند با حقوق 500 هزار تومانی کارگری. خیلی سخت است عاشقانه زندگی خودت را فدای فرزند کنی و در یک جمله خیلی سخت است که هم مادر باشی و هم پدر و گلایه‌ات را از بی‌کسی تنها به پیشگاه خالق هستی ببری.

مادر داستان ما از آن دست مادرهایی بود که تمام زندگی‌اش را به پای فرزندش ریخته بود. داستان زندگی تلخ و ناجوانمردی‌ها در حقش را برای ما تعریف کرد اما به ما گفت که دوست ندارد که کام مخاطبان را با گذشته خود تلخ کند. مادر داستان امروز ما از آن دست مادرهایی بود که بوسیدن دست او و گوشه چادرش برای نگارنده افتخار است. نه این مادر بلکه تمام مادرانی که فرشته‌وار زندگی‌شان را فدای فرزندشان کرده‌اند.

 

* خیلی سخت است هم پدر باشید و هم مادر، این طور است نیست؟

این‌که گفتید خیلی، فقط گفتنش ساده است. امروز پدرهایی با درآمد خوب، با وضع رفاهی مناسب در راه مدیریت زندگی‌شان درمانده‌اند چه رسد به مادری که هم باید کار کند، هم باید خانه را بچرخاند و هم علاوه بر نقش مادری، پدر هم باشد. گاهی که خیلی از روزگار ناراحتم به خدا گلایه می‌کنم که اگر فرزندم پدر داشت این‌قدر فشار مشکلات روی من نبود اما هیچ وقت گله از قسمت و تقدیرم نکرده‌ام. چون معتقدم همین که خدا من را از زندگی نکبت بار با شوهرم نجات داد، لطف بی‌انتهای اوست و آبرو و عزت امروز را هم مدیون لطف خدا هستم. حالا با هر سختی که  به دست آمده باشد.

 

* این‌که می گویید نکبت بار یعنی چه؟ اصلا چرا از همسرتان جدا شدید؟

شوهر من مردی بی‌قید و بند و خیال‌پرداز بود. اعتیاد هم که اضافه شد روز به روز زندگی‌مان بیشتر رو به نابودی رفت. تا فرش زیر پای من را فروخت. شاید برای نسل امروز باور نکردنی نباشد که من هر روز از او کتک می‌خوردم اما به خاطر تنها فرزندمان چشم به روی همه چیز می‌بستم. کار به جایی رسید که یک لقمه نان که نبود و دائما توهین و تهمت به من، زندگی را برایم سخت کرده بود. به همین دلیل زندگی با او را ترک کردم و با حمایت پدر و مدرم و البته سختی‌های خیلی خیلی زیاد توانستم از او جداشوم. فرزندم هم تا مدت‌ها پیش من نبود اما آن‌قدر پیاده به حرم امام رضا(ع) رفتم تا فرزندم را به شکل معجزه آسایی برایم فرستادند.

 

* چرا در این مدت ازدواج نکردید؟

راستش را بخواهید ازدواج برای آدمی مثل من که خاطرات بسیار تلخ از زندگی مشترک داشت، خیلی سخت و مشکل بود. اما از آن مهم‌تر دوست نداشتم فرزندم زیر دست ناپدری بزرگ شود. شاید ناپدری لزوماً هم بد نبود اما هیچ وقت نتوانستم با خودم کنار بیایم که پسرم در خانه کسی دیگری زندگی کند و یا سر سفره پدری غیر از پدر خودش بشیند. این موضوع برایم قابل هضم نبود. برای همین خودم شروع به کار کردم و زندگی‌ام را ساختم.

 

* از فرزندت راضی هستید؟

خیلی. این را بدون تعارف می‌گویم، که هر چقدر که من پای فرزندم ایستادم او امروز باعث افتخار من است. حتی این روزها که ازدواج کرده و کمی از من دور شده باز هم به موفقیت‌های کاری و اجتماعی اوست که به من امید زندگی می‌دهد. او از همان بچگی هم باعث افتخار من بود و همین بود که دلم نمی‌آمد برای او کم بگذارم. هر چند اگر تا این اندازه هم خوب نبود من باز همین کاری را می‌کردم که تا به حال انجام دادم.

 

* با دوری‌اش چطور کنار می‌آیید؟

(اشک در چشمان جمع می‌شود) خیلی سخت. خیلی سخت. اوایل ازدواجش که داشتم دیوانه می‌شدم. با این‌که خودم او را مجبور به ازدواج کردم اما تحمل دوری‌اش برایم سخت و غیر قابل تحمل بود. من به غیر از او کسی را نداشتم و تنهایی برای من خیلی سخت بود. البته به مرور با این موضوع هم کنار آمده‌ام و می‌دانم او باید به سمت سرنوشت خودش برود. اگر زندگی من خراب شد حداقل او زندگی خوب و موفق داشته باشد.

 

* چقدر برایش دعا می‌کنید؟

خیلی. من تقریبا بیشتر اوقات در محل کار و یا در تنهایی خانه برای او و همشرش دعا می‌کنم. نمی‌گویم هر روز چون من از سردردهای میگرنی به دلیل کتک‌های زندگی مشترک رنج می‌برم، برای همین چند روزی هم در ماه سردردم. اگر سردرد نباشم هر روز در بین دعا و راز و نیاز با خدا برای پسرم هم دعا می‌کنم.

 

* به عنوان آخرین سوال؛ اگر تنها یک آرزو داشته باشید، آن آرزو چیست؟

تنها آرزوی من خوشخبتی فرزندم است. من برای خودم آرزویی ندارم هر چه که بوده و هر چه هست خوشحالی و شادی فرزندم است و من همیشه از خدا همین را خواسته‌ام.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
PAEEZ
PAEEZ
٩٢/٠٢/١١
٠
٠
مادر ...چی بگم!
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٢/١١
٢
٠
ممنون آقای حکاک .... خدا حفظشون کنه ممنونم
f.haghighat
f.haghighat
٩٢/٠٢/١١
١
٠
به صرف اینکه اسمت مادر باشد بهشتی نمی شوی.... مادربزرگ من از پدربزرگم جدا شد، پدر سه سالم ام را تنها گذاشت... پدرم سال زیر دست نامادری و پدری بداخلاق و کنار خواهر برادران ناتنی عزیزکرده و تافته ی جدا بافته بزرگ شد، گاهی تعریف می کند از صبح هایی که چشم هایش به خاطر گریه های شبانه باز نمی شد... :'( اسم مادر حیف است روی بعضی آدم ها گذاشتن... و بهشت زیر پای مادری ست که از همه ی زندگی اش می گذرد تا یک دانه پسرش خوشبخت باشد. :)
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠٢/١١
٠
٠
الهی بگردم...
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٢/١١
٠
٠
سپاس
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩٢/٠٢/١١
٠
٠
طفلک.....چقدر سخت....
پری سا
پری سا
٩٢/٠٢/١١
١
٠
.........................
s.a
s.a
٩٢/٠٢/١١
٠
٠
مادره دیگه....... هعی.........
ati200
ati200
٩٢/٠٢/١١
١
٠
..............
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠٢/١١
٠
٠
.....................................................................................................................................(همه ی این نقطه ها حرف دارند.گوش دهید...)
m-nik110
m-nik110
٩٢/٠٢/١١
٠
٠
یا خدا!کی میتونه این همه را بخونه!؟
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٢/١١
٠
٠
جدی میگید ! واقعا زیاده !؟ این که 1 صفحه هم نمیشه ! ارزش خوندن داره...
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٢/١١
١
٠
انشاالله فرزندشون همیشه قدرشون رو بدونن... فقط می تونم بگم مدران ما یک فرشته اند که به خاطر فرزندشان حاضرند دار و ندار خود را بدهند.../ خیلی ممنونم مطلب جالب و زیبایی بود.
radmehr
radmehr
٩٢/٠٢/١٢
٠
٠
مادر...چه کلمه ی عمیقیه...
mike
mike
٩٢/٠٢/١٢
٠
٠
داد معشوقه به عاشق پیغام که کند مادر تو با من جنگ گر تو خواهی به وصالم برسی باید این ساعت بی خوف و درنگ روی سینه ی تنگش بدری دل برون اری از ان سینه ی تنگ پسرک حرمت مادری از یاد ببرد مست از باده و دیوانه زبنگ رفت و مادر را افکند به خاک سینه بدریدو دل اورد به چنگ از قضا خورد دم در به زمین و اندکی رنجه شد اورا ارنگ ان دل گرم که جان داشت هنوز اوفتاد از دست ان بی فرهنگ دید کز ان دل اغشته به خون اید اهسته برون این اهنگ اه دست پسرم یافت خراش وای پای پسرم خورد به سنگ ایرج میرزا
mike
mike
٩٢/٠٢/١٢
٠
٠
شرمنده فاصله هارو نخونده
mike
mike
٩٢/٠٢/١٢
١
٠
داد معشوقه به عاشق پیغام ............که کند مادر تو با من جنگ ...........گر تو خواهی به وصالم برسی................ باید این ساعت بی خوف و درنگ ر..............وی سینه ی تنگش بدری........... دل برون اری از ان سینه ی تنگ ................پسرک حرمت مادری از یاد ببرد......... مست از باده و دیوانه زبنگ.......... رفت و مادر را افکند به خاک .............سینه بدریدو دل اورد به چنگ ............از قضا خورد دم در به زمین و اندکی رنجه شد........... اورا ارنگ ان دل گرم که جان داشت هنوز.......... اوفتاد از دست ان بی فرهنگ .........دید کز ان دل اغشته به خون ...............اید اهسته برون این اهنگ................ اه دست پسرم یافت خراش ................وای پای پسرم خورد به سنگ .....ایرج میرزا
h_nim82
h_nim82
٩٢/٠٢/١٢
٠
٠
ممنونم.
نیوا
نیوا
٩٢/٠٢/١٣
٠
٠
سخته
mahshid
mahshid
٩٢/٠٢/١٦
٠
٠
عالی و واقعیتی تلخ
shahrzad_z
shahrzad_z
٩٢/٠٢/٣١
٠
٠
موافقم
mahboobeh
mahboobeh
٩٢/٠٣/٠٨
٠
٠
هیچ کی نمی تونه زحماتشو جبران کنه مادر
قرقی
قرقی
٩٢/٠٣/٠٨
٠
٠
خاک زیر پاتم مادر.....
ali007
ali007
٩٢/٠٣/٢٨
٠
٠
مادران نمونه ای از صبر و استقامت.
فرشته کوچولو
فرشته کوچولو
٩٢/٠٤/٢٠
٠
٠
ممنونم باهاتون موافقم :)
@@@***@@@
@@@***@@@
٩٢/٠٥/٠٣
١
٠
مادر واژه ای توصیف ناپذیر
T_babaei
T_babaei
٩٢/٠٦/٠٣
٠
٠
مادر یعنی به اندازه تمام روزهای گذشته فداکار بودن و اندازه تمام روزهای آینده نگران بودن...
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٦/٢٧
٠
٠
سلام به نظر من اين مادر هيچ كار افتخار اميز ديگري نكرده است . خودش را از زندگي محروم كرده پسرش را از داشتن پدر محروم كردن آينده خودش را با رفتن فرزند تاريك كرده آينده فرزمدش را با آموزش اينكه همسرش بايد مثل مادرش رفتار نمايد تاريك كرده است
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤