دستم به نقاشی نمی‌ره!
خدا بیامرزد مایکل جکسون را!

دستم به نقاشی نمی‌ره!

نویسنده : firuze

یکی از دوستان من همسایه‌ای داشت که هنر جوی نقاشی بود، این طور که شنیده می‌شد ورود و خروج این هنر جوی مجهول‌الحال از منزل توسط هیچ یک از اهالی ساختمان رویت نشده بود، به هر حال صرف نظر از دانشگاه و خرید و هواخوری... برای بیرون گذاشتن زباله که باید بیرون می‌آمد. اما تنها شواهدی که از سلامت و در قید حیات بودن ایشان در دسترس بود صدای جناب مایکل جکسون بود که کل ساختمان را به لرزه در می‌آورد!

 

ماجرا از این قرار بود که این هنرجوی اهل فرهنگ و هنر برای برانگیخته شدن غلیان درونی و جاری شدن ذوق و قریحه و خلق آثار هنری باید گوش دل را به نوای روحبخش(!) مایکل نوازش می‌داد. البته هر کس تنها قطعه‌ای از آهنگ‌های این خواننده را شنیده باشد، می‌تواند تصور کند که آثار هنری ایشان از حیث ظاهر چگونه است اما آخرین باری که به ملاقات دوستم رفته بودم (البته ما ازون خانواده‌هاش نیستیم که سال به سال به دوستانمان سر نزنیم ایشان تغییر منزل دادند و منظور من از آخرین بار منزل قبلی ایشان است) گفت یک هفته‌ای آرامش به خانه برگشته و خبری از موزیک و دعوا و تهدید در ساختمان نیست، ولی خب دلش شور می‌زد نکند اتفاقی برایش افتاده باشد و برای رهایی از این دلشوره بی‌مورد یا شاید هم با مورد آشی درست کرده بود تا بهانه‌ای برای آگاهی از وضعیت هنرجوی مذکور باشد و از آن‌جایی که دیواری کوتاه‌تر از من پیدا نکرده بود، ماموریت خطیر بردن آش بر عهده من گذاشته شد.

 

کنجکاوی (نه فضولی) باعث شد چادر بر کمر بسته راهی شوم. چند باری زنگ زدم، ده دقیقه‌ای منتظر ماندم و من فرصت کافی داشتم که او را جوانی لاغر اندام با کلاهی کج و موهای بلند و صورت رنگی تصور کنم. اما با باز شدن در همه تصوراتم نابود شد. فکر کنم آقای بهداد سلیمی هم جای من بود احساس حقارت می‌کرد از دیدن این هیبت! آن‌قدر از دیدن این هیکل درشت وچشمان سرخ و موهای فرفری او ترسیدم که رنگ به رخسار نداشتم با من‌من سلامی تحویل دادم و کاسه را تحویلش دادم تا زود فرار کنم که گفت: نذریه؟

گفتم: بله. ینی راستش نه اهالی نگران شدن نه که صدای آهنگتون...

گفت: آهان. آره. یک هفته‌ای می‌شه که دستم به نقاشی نمی‌ره از وقتی که مرد...

گفتم: مرد؟ کی؟ خدا رحمتش کنه...

(با خودم گفتم حتما نامزدی چیزی داشته، بیچاره تنها شده...)

گفت: همه فهمیدن؛ شما نمی‌دونید؟

گفتم: نه. آدم خوبی بودن که همه فهمیدن؟

گفت: نه زیاد! ولی آهنگاشو خیلی دوست داشتم. از وقتی مرد دستم به طراحی نمی‌ره ....

(تازه بنده متوجه شدم منظور ایشان، مرحوم مایکل جان هستند، واقعا نمی‌دانستم به حال ایشان بخندم یا گریه کنم!)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٢/١٢
١
٠
عجب آدمی بوده ! :دی:))) /ممنونم جالب بود.
firuze
firuze
٩٢/٠٢/١٣
٠
٠
خواهش میکنم
Nika
Nika
٩٢/٠٢/١٢
٠
٠
خوب بوددددددد
v-qavam
v-qavam
٩٢/٠٢/١٢
٠
٠
خدا همه رفتگانو بیامرزه
firuze
firuze
٩٢/٠٢/١٣
٠
٠
الهی آمین
sahar
sahar
٩٢/٠٢/١٢
٠
٠
خدا بیامرزتش..روحش شاد ..:)
Paeez
Paeez
٩٢/٠٢/١٢
٠
٠
واعجبا!
firuze
firuze
٩٢/٠٢/١٣
٠
٠
لا عجبا
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٢/١٢
٠
٠
سپاس
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/٠٢/١٢
٠
٠
جالبه ولی بعضیا واقعا با این آهنگا آروم میشن من که صداشو میشنم گلاب به روتون تا دو روز بیرون روی دارم یعنی خدا بیامرز آروم تر نمیتونست بخونه باس داد بزنه گاهیم از ته اعماقش جیغ میزنه همچی که زهره ت آب بشه ولی خوب البد سبکش بوده چه میدونم والله ....
mo_so
mo_so
٩٢/٠٢/١٢
٠
٠
عجب آدمی!
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٢/١٢
٠
٠
عجب! ممنون ....
h_nim82
h_nim82
٩٢/٠٢/١٢
٠
٠
ممنون جالب بودن ایشون و البته حس کنــــــــــــــجکاوی شما :))))
m-nik110
m-nik110
٩٢/٠٢/١٣
٠
٠
جالب بود!
ati200
ati200
٩٢/٠٢/١٣
٠
٠
ممنون
Niva
Niva
٩٢/٠٢/١٣
٠
١
آره منم مایکل زیاد گوش میدم عجب سبکی داره.. همه آهنگاشو حفظم ... این آقاهه چی خوش سلیقه بوده و چی هنری :)))
firuze
firuze
٩٢/٠٢/١٣
٠
٠
فضولی نبود به خدا
SE7EN
SE7EN
٩٢/٠٢/١٤
٠
٠
مردی از جنس موسیقی
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠