من چشم خورده‌ام...
شعری از حسین پناهی

من چشم خورده‌ام...

نویسنده : mahshid

مادربزرگ

گم كرده‌ام در هياهوی شهر 

آن نظر بند ِسبز را 

كه در كودكي بسته بودی به بازوی ِمن 

در اولين حمله ناگهانی ِتاتار عشق 

خمره دلم 

بر ايوان سنگ و سنگ شكست 

دستم به دست دوست ماند 

پايم به پای ِراه رفت 

من چشم خورده‌ام 

من چشم خورده‌ام

من تكه‌تكه از دست رفته‌ام 

در روز روز زندگانيم

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
h_taghizadeh
h_taghizadeh
٩٢/٠٢/٠٨
٠
٠
لایک
radmehr
radmehr
٩٢/٠٢/٠٨
٠
٠
من اینو قبلا خونده بودم خیلی جالبه...با صدای خودش اینو نخوند
tanha
tanha
٩٢/٠٢/٠٨
٠
٠
من تكه‌تكه از دست رفته‌ام .....ممنون
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٢/٠٨
٠
٠
سپاس
نسیم
نسیم
٩٢/٠٢/٠٨
٠
٠
خیلی قشنگ بود. تشکر.
h_nim82
h_nim82
٩٢/٠٢/٠٨
٠
٠
مرسی قشنگ بود
v-qavam
v-qavam
٩٢/٠٢/٠٨
٠
٠
دستم به دست دوست ماند ...خیلی زیبا بود
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٢/٠٨
٠
٠
زیبا بود ممنونم...
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/٠٢/٠٨
٠
٠
بسیلر زیبا بزن به افتخارش اون کف قشنگه رو هوریوووووووووووووووووووووووووووووووووووو
Niva
Niva
٩٢/٠٢/٠٨
٠
٠
زیبا بود
باران
باران
٩٢/٠٢/٠٨
٠
٠
نبینم از دست رفته باشی
mbarzegari
mbarzegari
٩٢/٠٢/٠٨
٠
٠
من تكه‌تكه از دست رفته‌ام در روز روز زندگانيم
ati200
ati200
٩٢/٠٢/٠٩
٠
٠
من چشم خورده ام
Paeez
Paeez
٩٢/٠٢/٠٩
٠
٠
بی نظیره این حسین پناهی اشعارش
mahshid
mahshid
٩٢/٠٢/٠٩
٠
٠
ممنون از نظراتتون
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠٢/١١
٠
٠
حسین پناهیه دیگه...
هومن حقدادی
هومن حقدادی
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
واقعا موجود عزیزی بود حیفش ک توی جمع مانیس...روحش شاد
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨