نامه ای به فرزند

نامه ای به فرزند

نویسنده : sayedala-tagh

فرزند عزیزم:
آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،
اگر هنگام غذا خوردن لباس‌هایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباس‌هایم را بپوشم
اگر صحبت‌هایم تکراری و خسته کننده است
صبور باش و درکم کن
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور می‌شدم روزی چند بار لباس‌هایت را عوض کنم
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور می‌شدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم...

وقتی نمی‌خواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن
وقتی بی‌خبر از پیشرفت‌ها و دنیای امروز سوالاتی می‌کنم، با تمسخر به من ننگر
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند، دستانت را به من بده... همانگونه که تو اولین قدم‌هایت را کنار من برمی‌داشتی....
زمانی که می‌گویم دیگر نمی‌خواهم زنده بمانم و می‌خواهم بمیرم، عصبانی نشو. روزی خود می‌فهمی
از این‌که در کنارت و مزاحم تو هستم، خسته و عصبانی‌ام
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم
        
فرزند دلبندم، دوستت دارم


برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_kabiri
m_kabiri
٩١/٠٨/٢٩
٢
٠
ناگفته های همه سالمندان به فرزندانشون بود.شایداونا انقدرمهربون باشن که این توقعات ساده رو حتی به زبون هم نیارن.
m-nik110
m-nik110
٩١/٠٨/٣٠
٠
٠
هیچ وقت دوست نداشتم زیادی پیر بشم
bye
bye
٩١/١٠/١٩
٠
٠
چاره چیه ؟! شتری که در خونه هر کسی میخوابه
bye
bye
٩١/١٠/١٩
٠
٠
ممنون دوست خوبم
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤