من، تو، او
این داستان غمناک سال‌هاست ادامه دارد

من، تو، او

نویسنده : nikta_21

- من 6، 7 ساله بودم که دخترخاله‌ام که 16، 17 سال از من بزرگتر بود و خیلی با هم match بودیم، دو روز در میان می‌آمد و به من زبان یاد می‌داد

+ تو وقتی 7 ساله بودی، با کیف قرمز- سرمه‌ای برادرت که عکس اسپایدرمن داشت رفتی و دیدی که نمای مدرسه هم مثل خونه شما آجری و قدیمی است. رنگ سبز میله‌های پنجره، بدجوری توی ذوق می‌زد

* او روز آخر شهریور برای فوتبال در مدرسه ابتدایی‌اش خیالبافی می‌کرد و هر یک ربع کفش‌های ورزشی نو اش را بررسی می‌کرد.

 

- تابستان هفت سالگی، مامانم اسمم را توی کانون پرورش فکری نوشت و من شدم کرم کتاب و بعدش رفتم المپیاد سواد خواندن

+ برای تو تابستان شروع کار بود و جار زدن مطلب روزنامه‌ها تو خیابون‌ها

- او روز آخر کلاس اول، از پدرش یک دوچرخه قرمز زیبا جایزه گرفت

 

- من هیچ وقت لای کتاب ریاضی را برای امتحان توی ابتدایی باز نکردم

+ تو به خاطر 10 کلاس پنجمت از معلمت و بابایت کتک خوردی

* پدر او برایش معلم خصوصی گرفته بود تا وارد تیزهوشان شود...

 

- معلم زبان از بچه‌ها پرسید انگلیسی کی از همه بهتره؟ بچه‌‌ها یکصدا گفتند نیکتا

+ تو برایی جریمه زبان کفش‌های بچه‌ها را واکس زدی

* او برای رتبه‌های استانی از پدرش اسکناس 100 تومانی جایزه گرفت...

 

- من تو روزهای برفی با بابام می‌رفتم مدرسه و برف‌ها را تماشا و شعرهای فروغ را زیر لب زمزمه می‌کردم

+ تو با بدبختی و ترس تا مدرسه می‌دویدی، چون ناظم دبیرستان برای دیر رسیدن تنبیه می‌کرد و معلم علوم برای تحقیق نیاوردن. او نمی‌دانست که تو هیچ جوری نمی‌توانستی تحقیق جورکنی...

* او با راننده پدرش به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت و مودب‌ترین خوش اخلاق‌ترین بچه کلاس بود.

 

- من در 17 سالگی توی المپیاد ادبی کشور رتبه دوم را کسب کردم و تابستانش با خانواده رفتیم مسافرت

+ تو توی پمپ بنزین به ماشین پدرم بنزین زدی

* او هم در همان جا داشت با خواهرش تلفنی حرف می‌زد و به تو انعام خوبی داد چون به ماشین لوکسش بنزین زده بودی. داشت به بازار می‌رفت تا برای خواهرش یک ویولون گران قیمت و خوب بخرد.

 

- من داشتم قصه 20 امتحان ادبیات ترم را تلفنی به مادرم می‌گفتم. بچه‌های خوابگاه ساکت بودند تا بشنوند

+ تو 6 سالی می‌شد ترک تحصیل کرده بودی و بچه‌های دانشکده موقع تی زدن زمین تحقیرت می‌کردند، آخر تو همسن‌شان بودی. به اشتباه به یکی‌شان مشت زدی. او به تو نمی‌خندید، داشت با خواهرش صحبت می‌کرد. ما با سروصدای بچه‌ها به سالن آمدیم. پدرش از تو شکایت کرد و تو به زندان رفتی اما پدر تو کاری نکرد، چون پارسال کنار جوی خیابان مرده بود...

می‌بینی... و این داستان غمناک سال‌هاست ادامه دارد.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
firuze
firuze
٩٢/٠١/٣١
١
٠
مرسی نیکتا جون عالی بوووووووووووود... و بسیار غم انگیز گریه ام گرفت
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠٢/٠١
٠
٠
واقعا گرییدی؟
faraz2FM
faraz2FM
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
خیلیییییی قشنگ بود.مرسی
radmehr
radmehr
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
انشای خوبی داره این متن.ممنون
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠٣/٢١
٠
٠
متشکرم.
من
من
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
...
h_nim82
h_nim82
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
زیبا نوشتین این واقعیت تلخ رو...
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
جالب بود و مقداری غمناک.مچکر
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
موافقم
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠٢/٠١
٠
٠
مرسی[آیکون خجالت]
wolf
wolf
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
خیلی تاثیرگذار بود ممنون
mo_so
mo_so
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
بله.و هیچ وقت پایان نمی یابد
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
داستان غمناکی بود...
ati200
ati200
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
یک حقیقت تلخ
blue girl
blue girl
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
خيييييييييييلي زيبا.........ولي خداييش تعريف از خود كار خوبي نيست!!!!!!!
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠٢/٠١
٠
٠
این بالای من نیستم به خدا.البته شما که می دونین ولی گفتم که بدونین من نظرات رو می خونم.خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
سپاس
باران
باران
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
مرسی
mahtab-k
mahtab-k
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
خیلی تلخ بود:(....ممنون
Paeez
Paeez
٩٢/٠٢/٠١
٠
٠
تلخ و عینی...
Niva
Niva
٩٢/٠٢/٠١
٠
٠
ای وای... آخه چرا؟!!
Niva
Niva
٩٢/٠٢/٠١
٠
٠
میگم کاش آخرش با هم ازدواج میکردن.. این طوری بهتر نبود؟
sorme
sorme
٩٢/٠٢/٠١
٠
٠
مگه فیلم ایرانیه که آخرش حتما باید عروسی بشه؟؟؟؟؟؟
٩٢/٠٣/١٨
٠
٠
ازدواج قضیه چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نسیم
نسیم
٩٢/٠٢/٠١
٠
٠
حقیقت همیشه تلخه... تشکر.
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠٣/٢١
٠
٠
مرسی که خوندید ونظر دادید.
sorme
sorme
٩٢/٠٢/٠١
٠
٠
ممنون
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠٣/٢١
٠
٠
خواهش می کنم.
mike
mike
٩٢/٠٢/١٥
٠
٠
هوم؟؟
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤