انتظار پنجره پايان نيافت
باز هم جمعه غروب کرد

انتظار پنجره پايان نيافت

نویسنده : saheb zaman

نامه‌ام خط به خط تمام مي‌شود ولي حرف‌هاي نانوشته‌ام بي‌قراري مي‌كنند. راستي مهربان من، نامه‌ام را با كدامين نشانه و به كدامين نشاني روانه كنم و به دست كدامين قاصد بسپارم؟ باز هم جمعه غروب كرد اما؛ انتظار پنجره پايان نيافت بغض‌‌هاي حنجره پايان نيافت. 

بار ديگر جمعه‌اي بود و دلي بود و اميد و تمام چشم‌ها رو به افق دوخته بود، آسمان هم مكث مي‌كرد لحظه‌اي تا بيايي از سفر، اي مسافر تمام قلب‌ها! 

لحظه لحظه سرخي غروب به قلب‌هاي بي‌قرار شرر مي‌ريخت و با عبور لحظه‌ها، قلب‌ها در سينه‌ها بي‌تاب‌تر مي‌زد و چشم‌هاي انتظار خيره‌تر مي‌شد ولي انگار قرار نبود به چشم تر عاشقان قدم بگذاري. 

آري باز جمعه‌اي ديگر از جنس تمام جمعه‌هاي انتظار غروب كرد، اما در آينه اشكي چشمان كبوتران غريب، تك سوار آرزوهاي سپيد جولان نداد. 

مهربان! با من بگو تا كدامين بهار بايد جمعه شماري كنم؟ اي مرد جمعه حضور، بيا كه جمعه‌ها بيش از اين طاقت تنهايي ندارد. بيا كه جمعه‌ها هرچه دارند از تو دارند و هرچه داشته باشند تو را كم دارند. بيا كه عشق هم جاي خاليت را پر نكرد. 

خبرداري چقدر ياس‌ها دلواپسي مي‌كنند؟ پيچك‌ها بر سر پرچين‌ها در انتظار تو نشسته‌اند و شكوفه‌هاي اطلسي در جمعه‌هاي بي‌كسي بي‌قراري مي‌كنند و بلبلان در اين باغ غم زده آواز نمي‌خوانند و دير گاهي است كه ترنم باراني خاك را نوازش نداده است. 

جمعه‌ها در تمام سال‌ها و فصل‌ها عيد من است. عيد تمام لحظه‌هاي منتظر است، عيد تمام پا برهنگان، عيد تمام انبيا است. بيا كه عيدي سبزمان حضور بهاري توست. 

مولا بگو كدامين جمعه مي‌آيي، كدامين ماه، كدامين فصل سبز؟ بگو تا تمام كوچه‌هاي بي‌عبور دلم را با مژه‌هاي پريشان و اشك ديدگانم آب و جارو كنم. اگر چه من تمام جمعه‌ها را در انتظار تو نشسته‌ام. 

نامه‌ام خط به خط تمام مي‌شود ولي حرف‌هاي نانوشته‌ام بي‌قراري مي‌كنند. راستي مهربان من نامه‌ام با كدامين نشانه و به كدامين نشاني روانه كنم وبه دست كدامين قاصد بسپارم؟ 

نمي‌دانم چرا گفته‌اند كه دلنوشته سبزم را به امواج آب‌ها بسپارم؟ شايد تمام آب‌ها و آبي‌ها در جست‌وجوي چشمه چشمان تو اند و تو را خواهند يافت و نامه‌ام را به قلب نازنين تو خواهند سپرد، پس من نامه‌ام را به جاري اشك‌هايم مي‌سپارم و به تو تقديم مي‌كنم. 

من منتظرم تو از سفر برگردي

پايان شب از دل سحر برگردي 

از پيش دلم چه بي‌خبر رفتي تو

من منتظرم كه بي‌خبر برگردي....

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Niva
Niva
٩٢/٠٢/٠٧
١
٠
عمریست از حضور او جا مانده ایم/ در غربت سرد خویش تنها مانده ایم/ او منتظر است که ما برگردیم/ ماییم که در غیبت کبری ماندیم...
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٢/٠٧
٠
٠
سپاس
کانگورو به تربیت فرزند خود اهمیت ده
کانگورو به تربیت فرزند خود اهمیت ده
٩٢/٠٢/٠٧
١
٠
:(
tanha
tanha
٩٢/٠٢/٠٧
٢
٠
جمعه یعنی لاله ها دلخون شوند/ از غم او بیدها مجنون شوند
Niva
Niva
٩٢/٠٢/٠٨
٠
٠
به به
radmehr
radmehr
٩٢/٠٢/٠٧
٢
٠
هنوز آدم نشدیم
e.niyazi
e.niyazi
٩٢/٠٢/٠٧
١
٠
موافقم
mahshid
mahshid
٩٢/٠٢/٠٧
١
٠
مرسی
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٢/٠٧
١
٠
آه که آدم شدن چقدر سخت است....
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٢/٠٧
٠
٠
موافقم زیاد . سپاس
Paeez
Paeez
٩٢/٠٢/٠٧
٢
٠
هر چند كه بيمار تو هستيم همه/ديوانه ي ديدار تو هستيم همه/بين خودمان بماند آقا عمري است/انگار طلب كار تو هستيم همه .......جلیل صفربیگی
Niva
Niva
٩٢/٠٢/٠٨
٠
٠
بسیار زیبا به به
m-nik110
m-nik110
٩٢/٠٢/٠٧
١
٠
چیزی ندارم بگم!
باران
باران
٩٢/٠٢/٠٧
١
٠
هی چقد خوب میشه اگه همین حالا بیااااااااااااااااااد...........
mahshid2
mahshid2
٩٢/٠٢/٠٧
١
٠
ممنون....!
h_nim82
h_nim82
٩٢/٠٢/٠٧
١
٠
زیبا نوشتین...سپاس
saheb zaman
saheb zaman
٩٢/٠٢/٠٨
٠
٠
ناگفته نماند که این مطلب رو کاملا اتفاقی از اینترنت پیدا کردم و نوشته خودم نیست...
وصال
وصال
٩٢/٠٢/٠٧
١
٠
ممنونم تلنگری بود
v-qavam
v-qavam
٩٢/٠٢/٠٧
١
٠
اللهم عجل لولیک الفرج
Niva
Niva
٩٢/٠٢/٠٨
٠
٠
ممنون از همه دوستان
نسیم
نسیم
٩٢/٠٢/٠٨
٠
٠
شرمنده‌ام شرمنده...
ati200
ati200
٩٢/٠٢/٠٩
٠
٠
لایک
A.hosseiny
A.hosseiny
٩٢/٠٢/٢١
٠
٠
بسیار سپاسگذارم صبرم از کاسه دگر لبریز است اگر این جمعه “نیاید” چه کنم ؟ آنقدر من خجل از کار خودم اگر این جمعه “بیاید” چه کنم ؟
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
خاطرات باهم بودن

ساعت یازده

٩٥/١١/٣٠
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات