زبان نفهم... / حکایتی از مثنوی معنوی

زبان نفهم... / حکایتی از مثنوی معنوی

نویسنده : sjalal

یک عرب، یک ترک، یک فارس و یک رومی همسفر بودند که هنگام ظهر به شهری رسیدند و خواستند غذایی فراهم کنند. عرب گفت: من عنب می‌خواهم. ترک گفت: من اوزوم می‌خواهم. فارس گفت: من انگور می‌خواهم و رومی گفت: من استافیل می‌خواهم. اما چون زبان یکدیگر را نمی‌فهمیدند فکر می‌کردند که هر کس غذایی دیگر می‌خواهد و بین آن‌ها نزاع افتاد. شخصی از آنجا رد می‌شد و علت نزاع آن‌ها را جویا شد و چون زبان هر چهار نفر آن‌ها را می‌فهمید برای‌شان انگور خرید و بدین ترتیب هر چهار نفر به مقصود خود رسیدند.

چاركس را داد مردي يك درم 

هر يكي از شهري افتاده به هم

فارسي و ترك و رومي و عرب 

جمله با هم در نزاع و در غضب 

فارسي گفتا از اين چون وارهيم

هم بيا كاين را به انگوري دهيم 

آن عرب گفتا معاذالله لا 

من عنب خواهم نه انگور اي دغا 

آن يكي كز ترك بد گفت اي كزم 

من نمي‌خواهم عنب خواهم ازم 

آنكه رومي بود گفت اين قيل را

ترك كن خواهم من استافيل را

...
برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
سلام :پس نتیجه میگیریم همدلی ازهمزبانی بهتراست.... ممنون.ایزدیکتایارتان
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
دقیقا... ممنون آقا جلال.
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
و مفهوم دیگر اینکه مقصودها یکیست، رنگ های ادمیان با ذهنیت هاشان فرق می کند؛ این توضیح و قصه سازی شعر ها کاری بس جالب است
m-roohangiz
m-roohangiz
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
خیلی جالب بود :) تچکر
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

تو خودت سجده شکری

٩٥/١٠/٢٢
شاید هل ام داده باشند

افتاده به آب هیچ نفهمد که چه گویی!

٩٥/١٠/٢٢
چرا آدم ها را از روی ظاهر قضاوت می کنیم؟

چادر سیاه

٩٥/١٠/٢٢
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
شما هم نظر بدهید!

پیشنهاد امتیاز دهی به نوشته های سایت جیم

٩٥/١٠/٢٢
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
آدم خوش قولی هستم

گل فروش

٩٥/١٠/٢٢
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
تبلیغات
تبلیغات