عقاب و چکاوک
داستانی از جبران خلیل جبران

عقاب و چکاوک

نویسنده : morteza-d

روزی عقاب و چکاوکی برفراز صخره‌ای بلند با هم برخوردکردند، چکاوک گفت: صبح‌تان بخیر سرورم! عقاب از بالا نگاهی به چکاوک کرد و به آهستگی گفت: صبحت بخیر! چکاوک گفت: سرورم امیدوارم همه چیز بر وفق مرادت باشد. عقاب پاسخ داد: آری، همه چیز بر وفق مراداست، اما مگر نمی‌دانی من شاه پرندگانم و تو اجازه نداری پیش از این‌که من سخن گفتن با تو را آغاز کنم، با من حرف بزنی؟ چکاوک گفت: تصور می‌کنم من و تو هر دو از یک خانواده هستیم. عقاب با تحقیر به چکاوک نگریست و گفت: چه کسی گفته است که من و تو از یک خانواده هستیم؟ چکاوک پاسخ داد: می‌خواهم این مطلب را یاد‌آوری کنم که من نیز مانند تو می‌توانم در بلندای آسمان پرواز کنم و نیز می‌توانم آواز سرد هم و دل مخلوقات زمین را شاد کنم، در حالی که تو نمی‌توانی شادی و لذتی به آن‌ها هدیه کنی.

عقاب خشمگین شدو گفت: شادی و لذت، ای موجود پرمدعا! من می‌توانم با یک تکان منقارم تو را نابود کنم، تو از چنگال من بزرگ‌تر نیستی. پس چکاوک بر پشت عقاب پرید و با منقارش پر او را کند. عقاب احساس درد کرد و با قدرت بیشتری پروازکرد و اوج گرفت تا شاید بتواند چکاوک را از پشت خویش جدا سازد و به زیر افکند، اما موفق نشد.

پس دوباره روی همان صخره‌ای که بر آن نشسته بود، بازگشت و در حالی که خشم وکینه وجودش را فرا گرفته بود، روی صخره نشست و چکاوک کوچک هنوز از پشتش جدا نشده بود که عقاب بر آن ساعت و مقدراتش لعن و نفرین می‌فرستاد. درآن لحظه، لاک پشت کوچکی به او نزدیک شد و از دیدن آن منظره به او خندید، و خنده‌اش آن‌قدر ادامه یافت که به پشت افتاد و دیگر نمی‌توانست سر جایش باز گردد. عقاب از فراز صخره‌ای که روی آن نشسته بود، نگاهی به او انداخت وگفت: ای موجود کند و گوژپشت و زمین گیر، به چه می‌خندی؟ لاکپشت پاسخ داد: از این که می‌بینم همچون اسبی شده‌ای و پرنده‌ای کوچک از تو برتر و بهتراست! پس عقاب به او گفت: برو پی‌کارت، اسن یک دعوای خانوادگی است بین من و خواهرم چکاوک و هیچ غریبه‌ای حق دخالت ندارد!

جبران خلیل جبران

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
خیلیباحال بود!آخرش خندم گرفت!مچکر
v-qavam
v-qavam
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
فلفل نبين چه ريزه...درشتاشو جدا کن...
v-qavam
v-qavam
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
حالا جدي جدي اينو جبران خليل جبران نوشته؟ فکر نميکنم...
radmehr
radmehr
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
خیلی جالب بود ممنون
wolf
wolf
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
جالب.....
Niva
Niva
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
من موندم اون لاکپشته بالای نوک کوه چی کار میکرده؟ حتما اومده بوده دعواهای خانوادگی رو صاف کنه دیگه!!!
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
ای بابا لاکپشته دیگه!آهسته میره ولی پیوسته میره:)))))
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
قاضی بوده!
Mohaddeseh.Gh
Mohaddeseh.Gh
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
خیلی جالب بود ممنون.......
نسیم
نسیم
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
لاک پشت نگو بلا بگو!! تشکر.
م-نص
م-نص
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
:))
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
خخخخخخ:))) آخرش خیلی با حال بود :))))
h_nim82
h_nim82
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
جالب بید ممنون
Paeez
Paeez
٩٢/٠١/٢٩
٠
٠
جبران عالیه نوشته هاش کتاباشو بخونین:)
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠١/٢٩
٠
٠
سپاس
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
به یاد آن روزها

سالن مرجع

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

بالا بلند مه لقا

٩٦/٠٤/٠٧
محو نگاهش شده بودم

رویای مادرم

٩٦/٠٤/٠٥
شعری سروده خودم

یا که می شوی...

٩٦/٠٤/٠٤
با خوب، خوب بودن هنر نیست

معامله با زندگی

٩٦/٠٤/٠٥
روزی دنیا را فتح می کند

خوشبختی

٩٦/٠٤/٠١
تبلیغات
تبلیغات