سفرنامه طهران
یادداشت طنز

سفرنامه طهران

نویسنده : مریم غلامزاده

الیوم بیست و یکم دی ماه سنه یک هزار و سیصد و نود و یک توشه سفر اندوختیم و کوله باری چرخ‌دار از انواع سوغات و البسه و پا پوش و سر پوش و مانتو و شلوار و لباس توی خونه گرد آوردیم و عزم سفر کردیم و سوار بر مرکب آهنی از ولایت کوچک‌مان قصد طهران نمودیم تا به دیدار جمال دوستان هم خرج‌مان در دوران جاهلیت که تحصیل علم می‌کردیم در دانشگاه علوم شفای بیرجند روح و جانی تازه کنیم. چنان‌که پای از رکاب بر گرفتیم و توشه راه را کشان‌کشان به ورودی رساندیم.

خیل مرکب سواران مرا احاطه کردندکه: خانوم مسیرتون کجاست؟! گفتم مرا حاجتی به مرکب شما نیست و مرکب فقط مرکب زرد! که تاکسی گویندش، نه شخصی! و یکا یک پراکنده شدند، مرکبی محیا شد و قصد سر منزل دوست کردم آن هم به بهایی بس گزاف!

نفسی چاق نمودیم و در جوار دوست به خیابان همی شدیم به بنایی رسیدیم تیراژه نام، طبقه طبقه، حجره حجره گشتیم اندر سرا و از دیار خویش البسه و پای ازارش را گران‌تر یافتیم، پس شکرت خدا کردیم و رفیق راگفتیم: مگه این‌جا سر گردنه‌اس! قربون امام رضای خودمون برم که دور و برش ارزونیه هنو!

گروهی تمبان بگ در پای و لباس آویزان بر تن ظاهر گشتند که به طریق رپ با هم گفت‌وگو می‌کردند، بسی تعجب نمودیم و به باد استحضاء گرفتیم و به ریش داشته نداشته‌شان خنده گسیل داشتیم (که قدرت خدا، از عقل مردم کم شده به لباسشان اضافه)

روز بعد دوباره به قصد ملاقات طبیب به خیابان شدیم، به میدانکی رسیدیم ونک نام و آدرس خواستیم از رهگذران و هر که به فراخور فکرت خویش نشانی حوالت ما کرد اشتباه که مرا از نواحی پا و زانو و کمر ملول کرد و ناتوان و زبان گشودم به...که ای خواهر و خانواده آباد (آدرس دادن بلد نیستین، ندادن که بلدین)

و روز سوم روسری به طریقه عرب بستیم و چادر عربی بسر کردیم و در روز شهادت ثامن آل احمد به زیارت خواهراشان شتافتیم، سلام آقا را عرض نمودیم و زیارتی و صفایی کردیم و باز گشتیم به طهران و به سبب این‌که جوانکان این دیار از دیدن دختران چادر به سر بسی در شگفتند، جوانکی از ایشان مرا تا به درِ خانه، به دیده شگفت تعقیب نمود که این شی العجاب از کجا نمایان شد و من ترسان و لرزان همی تا به در خانه افتان و خیزان شدم و بگذشت...

و روز چهارم به قصد شفاخانه رفیق به دل خیابان زدیم و هر نفس به حال مردم آن دیار اسف خوردیم به خاطر هوای آلوده به دود و ترافیک‌های گران، و در آن شهر در هر قدم ندیدم الا مردمی که دائما در حال دویدن بودند و دختر خانم‌هایی که سرخاب سفید آبشان از هفت قلم به هفتاد هزار قلم، بلکه افزون بر آن ارتقاء یافته بود و حسن و جمال خدایی در پس آن هیچ پیدا نبود. رفیق را گفتم: ای خانه‌ات آباد، من ولایت کوچک خویش به این قطب حاکم نشین شما همی‌نفروشم و اگر گزاف گویم خدا منو از اینجا ور داره بزاره اونجا...

شب شد و همراه رفیق و شوی گرامیشان عزیمت چایخانه سنتی کردیم جگری به بدن زدیم و قلیانی برگرفتیم و رفیق را در آن حال یافتیم که کر کری قلیان می‌کشید و حلقه حلقه دود به هوا می‌داد، زبان به تعجب گشودم که تو را چه شده تو و این غلطا؟! خنده‌ای تحویل داد مرا که از عوارض شوی است...

فردا روز شد و بند و بساط گسترده خویش گرد کردیم تا با مرکبی که با هزار مشقت بلیطش را اوکی کرده بودیم، عازم ولایت خویش شویم.

پایان

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
باران
باران
٩٢/٠١/٢١
١
٠
بسیار بسیار زیبا بسی مسرور گردیدیم از این وجیزه بانو..........
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/٠١/٢١
٠
٠
خواهش دارم خواهر چشمانتان بسیار زیبا میبیند
taba_sa
taba_sa
٩٢/٠١/٢١
٠
٠
اندراحوالات اینجانب هم بود.... که بسی تعجب کردیم در ابتدا..... :)))))))
taba_sa
taba_sa
٩٢/٠١/٢١
٠
٠
خیلی زیبا نوشتی مریم بانو..... مرسی....
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/٠١/٢١
٠
٠
زیبایی از خودتان است ما را قدر و قیمتی نیست
taba_sa
taba_sa
٩٢/٠١/٢١
٠
٠
بسیار زیبا... نفرمایید....
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠١/٢١
٠
٠
سپاس
mahtab-k
mahtab-k
٩٢/٠١/٢١
٠
٠
جالب گفتین ...ممنون
مریم
مریم
٩٢/٠١/٢٢
٠
٠
خواهش میکنم خواهر
Niva
Niva
٩٢/٠١/٢٢
٠
٠
خیلی سخت بود! یاد کتابای خطی افتادم :) خوشکل نوشته بودی.
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/٠١/٢٢
٠
٠
ای بابا خواهر من که خیلی سبکش کردم البته این نوع نثر رو خیلی دوست دارم ولی زیاد نمینویسم بیشتر طنز اجتماعی مینویسم چشم سعی میشود روانتر و سبکتر نگاشته شود
اسمانه
اسمانه
٩٢/٠١/٢٢
٠
٠
ممنون قشنگ توصیف کرده بودی..بارک الله مریم بانو که دیار خود نفروختی به ان دود طهران..
مریم
مریم
٩٢/٠١/٢٢
٠
٠
آره بابا یه سر ظهر پا میشی میری جمعه بازار کاپشن میخری سه تا 100 لباس خریدم از اونجا 25 تومن هنوز که هنوزه...
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠١/٢٢
٠
٠
اووووووووووووووووووووووف!این چه نثر خفنی بوووووووووووووووود!من این همه کتابای خطی خوندم اینقدر خوفناک نبود!ینی الان چشامو ورداشتم گذاشتم تو آب نمک یکم استراحت کنن دارم بدون چشم نظر میدم!آخه چرا آدمو توی همچین موقعیتایی قرار میدین خوووووووو!ولی خب از حق نگذریم خیلی قشنگ بود.مرسی
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/٠١/٢٢
٠
٠
ای بابا من که خیلی سعی کردم روون باشه
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/٢٢
٠
٠
خخخ:)) چقدر خوندنش سخت بود ! :دی ولی خیلی جالب و خنده دار بود :))) ممنونم.
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/٠١/٢٢
٠
٠
خواهش دارم
mahdiarkermani
mahdiarkermani
٩٢/٠١/٢٤
٠
٠
خیلی خوب و نو تازه به سبک دلخواه من. ممنون ازشما
سینا
سینا
٩٢/٠٦/١٦
٠
٠
خیلی جالب و خنده دار بود دستتون درد نکنه
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

کاسب دیوانه

٩٦/٠١/٣٠
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
گذار بازهم ببینمت...

چشم هایم را بگیر

٩٦/٠٢/٠٢
یادم تو را فراموش

خنده هایش آغاز ماجرا بود

٩٦/٠١/٣٠
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
شعری سروده خودم

به نام عشق

٩٦/٠١/٣١
حس دلتنگی

همه ی دار و ندارم به تو بر می گردد

٩٦/٠٢/٠٦
از والیبالیستی تا خوابیدن با چشم های باز

معلم ها در گذر زمان

٩٦/٠١/٣١
بارها خدا را شکر!

یک صبح دانشجویی

٩٦/٠٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات