مگر این‌جا ایران من نیست؟!
تقدیم به تمام جانبازان و خانواده آن‌ها

مگر این‌جا ایران من نیست؟!

نویسنده : !WARNING!

بسم رب الحسین...

آه

ای خدا...

صدایی می‌شنوی، صدای فریاد، در دلت فحشش می‌دهی: چه وضعیست!

وسط خیابان، فریاد!

- مرد آرام باش، مسخره بازی‌ها چییست!

خیلی‌ها هم نه، دلشان می‌سوزد!

- آخی مریض است! حالش خوب نیست، یک سیم کم دارد!

یک عده هم نه، می‌خندند و می‌روند.

 

آه

ای خدا...

نمی‌دانند، نمی‌فهمند منشا این درد چیست. این فریاد چیست.

یاور جان آتیش بریز! نیرو بیار، بچه‌ها دارن تلف می‌شن! تیکه تیکه شدیم!

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

فریااااااااااااااااااااااااااد

نه

بگو آمبولانس بیاد، ممد نرو نرو نرو

...

پای ممد زیر تانکه

احمد برو کمک

بمب

نه نه نه نه

 

تکه‌تکه‌های رفقایش را دیده، فقط یک رنگ می‌بند، سرخ، خون، یک صدا، صدای خمپاره...

حال می‌خندند به او، می‌گویند: می‌خواست نرود، مگر ما گفتیم بروند!

 

پای درد و دلش که می‌شینی، می‌بینی مینالد

از 3 هزار میلیارد، از دلار...

داغ دلش

داغش؟

آری

داغش

داغ

 

می‌گفت: وقتی رفتیم بجنگیم، با خودمان گفتیم دشمن نمی‌تواند یادگار فاطمه را از ما بگیرد.

می‌گفت: از عقایدمان دفاع می‌کردیم و دل به این خوش بود

اما

اما

اما

می‌بینم امروز، ببینم مگر این‌جا ایران من نیست!

نه، پدر جان، جانباز من، نه، این‌جا شده لندن، نه، از آن هم بدتر، دیسکوست سنتی خانه‌های امروز، آری شراب فروشی‌ها بسته‌اند، اما ایکس و شیشه جایش دادند.

آری، چادر نیست، نمی‌بینی، نه مشهد است، اما زمانه تلخ است، می‌بینی اما تک و توک‌اند که آرمان‌هایت را زنده نگه داشته اند.

 

می‌نالند از تو، می‌گویند تو تمام ایران را به نامت کرده‌اند و دانشگاه شده برای شماها!

نه

نه

کدام زمین، دانشگاه! والا من برای دانشگاه نخاعم را ندادم، اعصابم را ندادم!

زمین؟ نکند همین کلنگی اجاره‌ای را می‌گویی، نه این هم مال من نیست.

تازه زندان زنان را یادت رفته که م.ک برایمان ساخت!

آزارش یادت نیست

 

آرزویش این بود که در دنیا در تاریخ، نگویند ولایت فقیه تنها ماند، که به آرزویش نرسید. وقتی دید سیدش، امامش گفت: جان ناقابلی دارم! اشک ریخت، خون به دلش شد. امروز فقط می‌گوید من فرزندم را دارم، آن را دارم، همه دنیای من است!

 

داغ من زیاد است برو، گریه نکن ای فرزند جانباز من، ای آخرین سرباز من، غم مخور ای آخرین سرباز من، ای فرزند جانباز من

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Eli-soltani
Eli-soltani
٩٢/٠١/٢٤
٠
٠
داغ دلم زیاده ... خیلی زیاد ... نمیدونم چی بگم ... بغض گلومو گرفته ...
taba_sa
taba_sa
٩٢/٠١/٢٤
٠
١
الی جونم... سلام.... خوبی؟؟؟؟؟// کجا بودی؟؟؟؟؟/ دلم برات تنگ شده بود.....
Paeez
Paeez
٩٢/٠١/٢٤
٠
٠
آرمان یعنی چی تو ذهن جوونا؟..چی بگم؟
اسمانه
اسمانه
٩٢/٠١/٢٤
٠
٠
قشنگ نوشته بودی..حرف زیاد هست برای گفتن..درد زیاد است..گوش شنوا کم است..
taba_sa
taba_sa
٩٢/٠١/٢٤
٠
٠
سخته خیلی سخته..... :(((((((((((((((
Em Ad
Em Ad
٩٢/٠١/٢٤
٠
٠
واقعأ این بود آرمانهای امام ؟ به کجا چنین شتابان ؟؟؟
Paeez
Paeez
٩٢/٠١/٢٤
٠
١
مستر عماد این با اون قبلیه چه قدر فرق داره!از قرنطینه دراومدین:)
Em Ad
Em Ad
٩٢/٠١/٢٤
٠
١
هه هه ! قرنطینه ؟؟؟ شاید ...
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠١/٢٤
٠
٠
خیییییییییلی قشنگ نوشته بودین!واقعا قشنگ بود.چی بگم والا.../مچکر
نسیم
نسیم
٩٢/٠١/٢٤
١
٠
چی بگم؟! چیزی جز شرمندگی ندارم... :(
mahshid2
mahshid2
٩٢/٠١/٢٤
٠
٠
هعیییییی آدم می مونه چی بگه
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/٢٤
١
٠
خدا بهشون صبر بده... واقعا سخته وقتی میبینی همه دارند پشتت بد می گند ، همه دارند از ارث پدریاشان حرف میزنند که انگار تو از آنها گرفتی... ولی نمیدانند که تو برای چه رفتی برای چه جان دادی و برای چه اسیر شدی...
ati200
ati200
٩٢/٠١/٢٤
٠
٠
اخی
h_nim82
h_nim82
٩٢/٠١/٢٤
٠
٠
نمیدونم چی بگم!
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠١/٢٤
٠
٠
منم نمیدونم چی بگم . اما هر کی خودش باید یه قدم براداره . سپاس
mahtab-k
mahtab-k
٩٢/٠١/٢٥
٠
٠
سکوت فقط همین :(
!WARNING!
!WARNING!
٩٢/٠١/٢٦
٢
٠
بسم رب الحسین .. . بابا یه خورده ابراز احساسات! همین! تلخند!
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠١/٢٩
٠
٠
من که اصلا نمی خندم به این چیزا.
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
تبلیغات
تبلیغات