خدا را شکر که دستم شکست!
حکایت پسر خاله‌ام و سیزده به در

خدا را شکر که دستم شکست!

نویسنده : maryam

سيزده بدر رفته بوديم بيرون، تازه صبحانه خورده بوديم كه رفتيم بالاي كوه، بعد از نيم ساعتي من و خاله‌ام داشتيم برمي‌گشتيم كه وقتي رسيديم پايين كوه، پسر عمه‌ام كه 10 سالش است دوان دوان به سمت كوه آمد از من سراغ بچه‌هاي ديگر را گرفت، گفتم بالاي كوه هستند دارند مي‌آیند پايين.

ديگر من حواسم پرت شده بود، با خاله‌ام حرف مي‌زديم كه يکهو ديدم يكي با سرعت از بالاي كوه جلوي پاهایم  پرت شد!

من كه ترسيده بودم، خودم را كشيدم عقب و دست و پاهایم مي‌لرزيد، بعد خاله‌ام دو نفر ديگر از اقوام‌مان كه آن‌جا بودند را بلند كرد، بابایش هم از دور ديده بودش، آمد بردش، فقط مچ دستش شكسته بود. 

بعدتر خاله‌ام گفت وقتي بلندش كردم گفته خدا را شكر!

شب بعد از اين‌كه مامانم از بيمارستان برگشت، گفت: از محمد پرسيدم چرا از كوه بدو بدو مي‌كردي! گفته: اخه اون جا يه زنبور وحشي ديدم داشتم فرار مي‌كردم.

مامانم گفته: نمي‌خوردت كه حالا خوبه كه دستت شكسته؟!

گفته: عيبي نداره الان فقط  دستم شكسته ،اگه زنبور نيشم مي‌زد مي‌مردم...

آن خدا را شكر هم، برای اين بوده كه از دست زنبور فرار كرده، من يكي كه مرده بودم از خنده....

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
خعلی خنده ناک بود.. تصور کردم بیشتر خندیدم.. ممنون.. خدا رو شکر!
maryam
maryam
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
سپاس از حضور شما
Paeez
Paeez
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
:))))))آخی
maryam
maryam
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
دل خودمم خيلي براش سوخت
نسیم
نسیم
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
آخه زنبورم ترس داشته!گاو میش که نبوده!!!خخخخخخخخخخخخخخخخ
maryam
maryam
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
خدايي!!!!من خودم مرده بودم از خنده.........
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
ایییییییول!خعععععععععلی باحال بود:)))))))
maryam
maryam
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
خواهش ميكنم
taba_sa
taba_sa
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
خیلی خندیدم..... :)))))))))))))))) خخخخخخخخ
م-نص
م-نص
٩٢/٠١/٢٠
١
٠
کجاش خنده دار بود
maryam
maryam
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
:))))))))
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
جالبـــــــــــــــــــــــــــــ بود :-) سپاس
maryam
maryam
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
مرسي از حضورت
sorme
sorme
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
جالب بود مرسی!!!!!
maryam
maryam
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
خواهش
م-نص
م-نص
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
زنبور بیچاره
maryam
maryam
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
زنبور بيچاره!!!!!!!چرا!!!!!!!
h_nim82
h_nim82
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
خب شاید به نیش زنبور حساسیت داره!چرا میخندی؟!:))
maryam
maryam
٩٢/٠١/٢١
٠
٠
همه ي كاراش همينجوريه يه تو جيح هايي واست مياره كه ادم شاخ در مياره ...
اسمانه
اسمانه
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
ولی من هم به قدری از حشرات می ترسم که اگه بالای کوه باشم بعید نیست همین کار رو بکنم..
Niva
Niva
٩٢/٠١/٢١
٠
٠
باز خوبه زنبور دیده! اگه شیری پلنگی چیزی میدید چی کار میکرد!!!
m-roohangiz
m-roohangiz
٩٢/٠١/٢١
٠
٠
ینی واقعا زنبور نیش بزنه بهتره یا دست بشکنه؟؟؟!!!...مردم؟؟؟
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/٢١
٠
٠
زنـــــــــبور :)) من که یک بار یک زنبور خوردم ! زنده زنده! خوشمزه بود! ولی در آخرین دقایق نیشم زد :دی ! بیچاره شدم رفتـــــ....
maryam
maryam
٩٢/٠١/٢٢
٠
٠
زنبور خوردي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
m-nik110
m-nik110
٩٢/٠١/٢٣
٠
٠
اخه زنبور ترس داره؟!
سهره
سهره
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
خداییییششش!!!
پربازدیدتریـــن ها
با مدیران کت و شلواری

کرمانشانگم چنی بی کسی...

٩٦/٠٨/٢٤
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم

قلبی که تنها تو را دوست دارد

٩٦/٠٨/٢٥
خودشان انتخاب کردند...

قاتل واقعی

٩٦/٠٨/٢٧
حبیب خدا...

داستانک مهمان

٩٦/٠٨/٢٤
#تسلیت

صدسال تنهایی

٩٦/٠٨/٢٤
آخرین بند وصیت حاجی

زیر چشمان پدر

٩٦/٠٨/٢٧
قندیل‌های اندوه وجودم

کوچ برستو

٩٦/٠٨/٢٩
همین جا؛ کنار دل من

به تعداد همه

٩٦/٠٨/٢٨
تنها در خودم اشک می ریزم

یک فنجان فراموشی لطفا

٩٦/٠٨/٣٠
از هیچ چیز نمی ترسم

غرقه سازی

٩٦/٠٨/٢٨
زندگی را زندگی می‌کنم

ای روح عاشقانه…

٩٦/٠٨/٢٧
شعری سروده خودم

یک نفس عشق

٩٦/٠٨/٢٨
دشوار روزگاری است

اعجاز تنهایی

٩٦/٠٨/٣٠
یکی از آن هزاران برگ پاییزیِ

مُرده متحرک

٩٦/٠٨/٢٩
شعری سروده خودم

بغض آسمان

٩٦/٠٨/٣٠
دلیل لبخند‌هایم

دلیل حال خوبی

٩٦/٠٩/٠١
شعری سر کلاس ریاضی!

شعر می‌گفتم و با قافیه می‌جنگیدم

٩٦/٠٩/٠١
تبلیغات