به اندازه خودت...
حکایت

به اندازه خودت...

نویسنده : ahkiani

مرد فقیرى بود که همسرش کره مى‌ساخت، آن زن کره‌ها را به صورت دایره‌های یک کیلویى مى‌ساخت. مرد آن را به یکى از بقالى‌های شهر مى‌فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى‌خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره‌ها شک کرد و تصمیم گرفت آن‌ها را وزن کند. هنگامى که آن‌ها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت:

دیگر از تو کره نمى‌خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى‌فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است. مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:

ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى‌دادیم. یقین داشته باش که: به اندازه خودت برای تو اندازه مى‌گیریم!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s.a
s.a
٩٢/٠١/٢٠
١
٠
هووووووووووووم........... جدید بود! نشنیده بودم! ممنون!
ahkiani
ahkiani
٩٢/٠١/٢١
٠
٠
خواهش
نسیم
نسیم
٩٢/٠١/٢٠
٣
٠
از هر دست بدی از همون دست پس میگیری... تشکر
taba_sa
taba_sa
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
منم می خواستم همینی که نسیم گقت رو بگم.... به هر دست بدی با همون دست هم میگیری.....
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
یعنی عجب جواب دندان شکنی. سپاس
آرشام ایرانی
آرشام ایرانی
٩٢/٠١/٢٠
١
٠
جالب بود
sorme
sorme
٩٢/٠١/٢٠
١
٠
واقعا قشنگ بود!!!!
Paeez
Paeez
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
میزان اعمال خود انسان هاست،خوب بود مستر کیانی به امید پنج قلو دار شدنتون بعله!
ahkiani
ahkiani
٩٢/٠١/٢١
٠
٠
دلم میخواد منم یه دعا و ارزویی برای شما بکنم! میترسم جنجال درست بشه:)))
Paeez
Paeez
٩٢/٠١/٢١
٠
٠
من عاشق جنجالم اصلا بفرمایین ،الان که فکر می کنم می بینم5قلو کمه ایشالا6قلوهاتون از سروکولتون بالا برن:دی
ahkiani
ahkiani
٩٢/٠١/٢١
٠
٠
ولی ما عاشق جنجال نیستم:)))
maryam
maryam
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
بعله!!!!!
h_nim82
h_nim82
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
میگن نتیجه عملت رو همین دنیا می بینی !!!
اسمانه
اسمانه
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
ممنون عجب مطلب جالبی بود ها..افرین..
mahtab-k
mahtab-k
٩٢/٠١/٢١
٠
٠
چه جالب بود....ممنون
Niva
Niva
٩٢/٠١/٢١
٠
٠
واقعا که چه شیرین و قند و عسل هستند این حکایت ها و مثل ها. به دلمان بنشست. سپاس فراوان. (در ضمن جای کم فروشان آن ته ته جهنم است. تقریبا می افتد یه چیزی تو همون نزدیکای ما.البته خود بنده رو عرض کردم ها جسارت به دوستان نشه). ماشاا... اینجا همه بهشتی هستن خدا رو شکر
ahkiani
ahkiani
٩٢/٠١/٢١
٠
٠
همسایه گرامی شما کدوم بلوک جهنم تشریف دارید؟
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/٢١
٠
٠
خیلی حکایت جالبی بود،ممنونم/هرچه کنی به خود کنی... چرا اینقدر بعضی ها بی رحم شده اند نمی دونم.../
h-ghasedak
h-ghasedak
٩٢/٠١/٢٢
٠
٠
ممنون جالب بود.
parisa
parisa
٩٢/٠١/٢٢
٠
٠
عالی بود....................حق یه همچین ادمایی همینه.....
mahshid2
mahshid2
٩٢/٠١/٢٣
٠
٠
خیلی جالب و جدید و عالی بود ممنون
طلایه
طلایه
٩٢/٠٨/١٦
٠
٠
جالب بود سپاس
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات