آشغال پرت نکنن توی طبیعت...
خاطرات نوروزي آقوي همساده!

آشغال پرت نکنن توی طبیعت...

نویسنده : سایت جیم

فاطمه محمدپور

آقو خاطرات نوروزي ما از شب چهارشنبه سوری شروع می‌شه تا خود 13 به در، كه تعطيلات در مي‌ره و تموم مي‌شه. من اصلا اهل اين جور برنامه‌ها نيستم آقو، با خودم گفتم چهارشنبه سوريه، منم كه جوونم و كلم پرباد، اگر بمونم شهرمون، گول اين دوستاي ناباب رو می‌خورم، پس بهترین انتخاب اینه که بزنم به دل طبیعت، همین‌جور که دل طبیعت را می‌شکافتم سر از رشته كوه درآوردم، چهارصد و بیست و هفت قله رو رد کردم، به چهارصد و بیست و هشتمی که رسیدم، مشخصاتش نظر ما رو به خودش جلب کرد، روي شناسنامه‌اش نوشته بود: آتشفشانی که يك ميليارد و نهصد و هشتاد و سه سال هم هست خاموشه و اصلا حالا حالا هم قصد روشن شدن نداره. آقو جبروتش ما رو گرفت، رفتم روي كوه وايسادم عكس بگيريم، تا فلش دوربين خورد، اين كوه هم انگار از خواب بيدار شد، شروع كرد به فش فش انفجار و تركيدن. آقو دیگه نفهمیدم چی شد، چشمامو که باز کردم، روی تخت بیمارستان بودم دستبند به دست، از پرستارا پرسیدم که چرا دستبندم زدین، گفتن چهارشنبه سوري آتش‌بازیت جهاني شده، نصف كره زمين رو فرستادی کره ماه، خودت هم تا آخر تعطيلات توقيفي و اعمال قانون میشی!

 

روز دوازدهم آقو آزادم کردن، هرچی گفتم یک روز از تعطیلات مونده، کسی به حرفم گوش نکرد، به قدری اون لحظه به من سخت گذشت که نگو! داغون شدم آقو، له له... با خودم گفتم از همین یک روز تعطیل استفاده کنم، برم سفر تا يك حال و هوايي عوض كنم، بلیط هواپیما گرفتم و سوار شدم، همه چيز به قدری داشت خوب پيش مي‌رفت آقو که داغون شده بودم، لِهِ لِه! ولي آقو خدا گر زحكمت ببندد دري ز رحمت گشايد در ديگري، یک‌دفعه مهماندارا اعلام كردن كه هواپيما در حال سقوطه، چتر نجاتتونو باز کنید بپرید بیرون، خودمو پرت کردم بیرون ولی هرچی زور زدم ها این چتر نجاتم کار نکرد، سقوط کردم وسط آب‌های آزاد، 24ساعت توی آب‌های آزاد شناور بودم تا این‌که سر و کله یک نهنگ پیدا شد، با خودم گفتم ساده! دوباره بخت یاریت کرد و در رحمت به روت باز شد! این نهنگه دور ما دور زد و دور زد تا این‌که دهنشو باز کرد و توی یک چشم به هم زدن ما رو بلعید! آقو داشتم توي مسير هضم غذای نهنگ به جاهاي خوب خوب مي‌رسيدم كه يكدفعه مسيرم تغيير كرد، افتادم توي يك مسير پر از پيچ و تاب، عينهو سرسره انتحاري همين موج‌هاي آبي بود، قرمز بود، نميدونم چی چي بود! خلاصه که با یک صدای انفجار مهیبی از یک جایی پرت شدم، بعد دیدم توی دریاچه ارومیه‌م! بعدا شصتم خبردار شد که بعله، يك پدر نيامرزيده‌اي روز سيزده‌ای، آشغال غذا و میوه گنديده‌ و كنسرو تاريخ مصرف گذشته ريخته بوده توي دريا اون‌وقت اين نهنگو خورده و روم به دیوار و گلاب به روی همه مخاطبای جیم، این حیوون مزاجش به هم ریخته بود و مارو با زور داده بیرون! آقو داشتم بی‌دردسر توی بدن این نهنگ مسیر زندگي و سرنوشتمو طی مي‌كردم!! این اتفاق داغونم کرده، خب شما كه توي رسانه جمعي هستين به ملت بگين كه اين كارا رو نكنن، آشغالاشونو پرت نکنن توی طبیعت. داشتم زندگيمو مي‌كردم‌ها!

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
t.m
t.m
٩٢/٠١/١٢
٠
٠
ولی من بره رو بیشتر دوس دارم!
wolf
wolf
٩٢/٠١/١٢
٠
٠
خوب بود
wolf
wolf
٩٢/٠١/١٢
٠
٠
ولی یک سوال اقو چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
wolf
wolf
٩٢/٠١/١٢
٠
٠
متوجه شدم اقای همساده
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/١٤
٠
٠
همساده به آقا میگه آقو :)
t.m
t.m
٩٢/٠١/١٢
٠
٠
مرسی....نهنگ تو دریچه ارومیه! مرسی
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠١/١٢
٠
٠
ایول!جالب بود!کلا این داغونای آقای همساده خودش جوکه
saheb zaman
saheb zaman
٩٢/٠١/١٢
٠
٠
:)
mahtab-k
mahtab-k
٩٢/٠١/١٢
٠
٠
مرسی خندیدیم....باوشه قول میدم فردا مواظب طبیعت باشم((((((:
اسمانه
اسمانه
٩٢/٠١/١٢
٠
٠
چشم مواظبشیم تا مواظبمون باشن..
آرشام ایرانی
آرشام ایرانی
٩٢/٠١/١٢
٠
٠
حدمن
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠١/١٢
٠
٠
ممنون خوب بود
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠١/١٣
٠
٠
خعلی خوووووب بود
Khal ghezi
Khal ghezi
٩٢/٠١/١٣
٠
٠
من که تمام متن سعی کردم چهره وصدای آقای همساده رو مرورکنم وخودمم تاجاییکه ممکن بود مثل اون خوندم متن.......شخصیت شیرین وباحالی چشم,قول قول میدم همه اوقات مواظب طبیعت باشم ممنون
Niva
Niva
٩٢/٠١/١٣
٠
٠
چه نتیجه گیری جامعیی داشت!!! توش موندم
وصال
وصال
٩٢/٠١/١٣
٠
٠
وای چقدر این همساده باحاله ...
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/١٤
٠
٠
همساده عشقه عشق :)))
پربازدیدتریـــن ها
شاید قهرمان این فصل شویم

ظهور استقلال آرمانی

٩٥/١١/٢٨
ترامپ هستند، 70 ساله از حزب باد!

وقتی از ترامپ حرف می زنیم، دقیقا از چه حرف می زنیم؟

٩٥/١١/٢٨
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
طنزیات

مصاحبه خبرگزاری مهر با آبراهام لینکلن!

٩٥/١١/٢٨
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
نقد و بررسی فیلم فصل نرگس

وعده ما قبرستان!

٩٥/١١/٢٨
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
تبلیغات
تبلیغات