ترانه‌های بهاری
هدیه‌ای از شعرهای زیبا به انتخاب گروه ادب و هنر جیم

ترانه‌های بهاری

نویسنده : سایت جیم

ملیحه جهانبخش

حبس ابد بی تو

بی تو این‌جا همه در حبس ابد تبعیدند

سال‌ها، هجری و شمسی، همه بی‌خورشیدند

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند

چشم‌های نگران آینه تردیدند

نشد از سایه خود هم بگریزند دمی 

هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود

همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار

باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند

کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است

فصل‌ها را همه با فاصله‌ات سنجیدند

تو بیایی همه ساعت همه ثانیه‌ها

از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

قیصر امین پور

-----------****-----------

استغفار از نگاه تو

نمازم را قضا کرده تماشا کردنت ای ماه

بماند بین ما این رازها بینی و بین الله!

من استغفار کردم از نگاه تو نمی‌دانم

اجابت می‌شود این توبه کردن‌های با اکراه

برای من نگاه تو فقط مانند آن لحظه است

همان لحظه که بیتی ناگهانی می‌رسد از راه

...و شاید من سر از کاخ عزیزی در می‌آوردم 

اگر تشخیص می‌دادم چو یوسف راه را از چاه

 سید حمیدرضا برقعی

-----------****-----------

 قصه گیسویت

ای نگاهت از شب ِباغ ِنظر ، شیرازتر

دیگران نازند و تو از نازنینان، نازتر

چنگ بردار و شب ما را چراغان کن که نیست 

چنگی از تو چنگ‌تر، یا سازی از تو سازتر

قصۀ گیسویت از امواج ِتحریر ِقمر 

هم بلند آوازه‌تر شد، هم بلند آوازتر

گشته‌ام دیوان حافظ را ولی بیتی نداشت 

چون دو ابروی تو از ایجاز، با ایجازتر

چشم در چشمت نشستم، حیرتم از هوش رفت 

چشم وا کردم به چشم اندازی از این بازتر

از شب جادو عبورم دادی و دیدم نبود -

جادویی از سِحر چشمان تو پُر اعجازتر

آن‌که چشمان مرا تَر کرد، اندوه ِتو بود 

گر چه چشم عاشقان بوده ست از آغاز، تَر

علیرضا قزوه

-----------****-----------

احترام زمستان

پس از او نیز  نامش را نگهدار

شکوه صبح و شامش را نگهدار

زمستان پیرمردی سالخورده است

بهارا! احترامش را نگهدار

میلاد عرفان پور

-----------****-----------

اسم دلم، دل نمی‌شود

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود

باید بگویم اسم دلم ، دل نمی‌شود

دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند

دیوانه‌ی تو است که عاقل نمی‌شود

تکلیف پای عابران چیست؟ آیه‌ای

از آسمان فاصله نازل نمی‌شود

خط می‌زنم غبار هوا را که بنگرم

آیا کسی زِ پنجره داخل نمی‌شود؟

می‌خواستم رها شوم از عاشقانه‌ها

دیدم که در نگاه تو حاصل نمی‌شود

تا نیستی تمام غزل‌ها معلّق‌اند

این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود

 نجمه زارع

-----------****-----------

عکس‌هایت، خاطرات کهنه‌ات

بی‌تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها

می‌شوم بی‌اعتنا دیگر به خیلی چیزها

تا چه پیش آید برای من! نمی‌دانم هنوز...

دوری از تو می‌شود منجر به خیلی چیزها

غیرمعمولی‌ست رفتار من و شک کرده است

ـ چند روزی می‌شود ـ مادر به خیلی چیزها

نامه‌هایت، عکس‌هایت، خاطرات کهنه‌ات

می‌زنند این‌جا به روحم ضربه، خیلی چیزها

هیچ حرفی نیست، دارم کم‌کم عادت می‌کنم

من به این افکار زجرآور... به خیلی چیزها

می‌روم هرچند بعد از تو برایم هیچ‌چیز...

بعدِ من اما تو راحت‌تر به خیلی چیزها...

نجمه زارع

-----------****-----------

اكنون دل من شكسته

ما چون دو دريچه روبروي هم

آگاه ز هر بگو مگوي هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آينده

عمر آينه بهشت، اما…آه

بيش از شب و روز تير و دي كوتاه 

اكنون دل من شكسته و خسته ست 

زيرا يكي از دريچه‌ها بسته ست 

نه مهر فسون، نه ماه جادو كرد 

نفرين به سفر، كه هر چه كرد او كرد

مهدی اخوان ثالث

-----------****-----------

عطر مزرعه‌ها

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد

به جويبار كه در من جاري بود

به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند

به رشد دردناك سپيدارهاي باغ كه با من

از فصل‌هاي خشك گذر مي‌كردند

به دسته‌هاي كلاغان

كه عطر مزرعه‌هاي شبانه را

براي من به هديه مي‌آوردند

به مادرم كه در آينه زندگي مي‌كرد

و شكل پيري من بود

و به زمين كه شهوت تكرار من درون ملتهبش را

از تخمه‌هاي سبز مي‌انباشت 

سلامي دوباره خواهم داد

مي‌آيم مي‌آيم مي‌آيم

با گيسويم: ادامه بوهاي زير خاك

با چشمهايم: تجربه‌هاي غليظ تاريكي

با بوته‌ها كه چيده‌ام از بيشه‌هاي آن سوي ديوار

مي‌آيم مي‌آيم مي‌آيم

و آستانه پر از عشق مي‌شود

و من در آستانه به آن‌ها كه دوست مي‌دارند

و دختري كه هنوز آن‌جا

در آستانه پرعشق ايستاده سلامي دوباره خواهم داد.

فروغ فرخ زاد

-----------****-----------

رقص شیطان در آتش سبز

کاش می‌دیدم چیست

آن‌چه از عمق تو تا عمق وجودم جاریست

اه وقتی که تو لبخند نگاهت را

می‌تابانی

بال مژگان بلندت را

می‌خوابانی

اه وقتی که تو چشمانت 

آن جام لبالب از جان دارو را

سوی این تشنه جان سوخته می‌گردانی

موج موسیقی عشق

از دلم می‌گذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم می‌گردد

دست ویران گر شوق

پر پرم می‌کند ای غنچه رنگین پر پر...

من، در آن لحظه كه چشم تو به من مي‌نگرد

برگ خشكيده ايمان را 

در پنجه باد،

 رقص شيطاني خواهش را، در آتش سبز !

 نور پنهاني بخشش را در چشمه مهر !

 اهتزاز ابديت را مي‌بينم!

 بيش از اين، سوي نگاهت، نتوانم نگريست!

اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست!

كاش مي‌گفتي چيست

آن‌چه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست؟!

فریدون مشیری

-----------****-----------

هرکجا نامه عشق است

نشود فاش کسی آن‌چه میان من و تست

تا اشارات نظر، نامه رسان من و تست

گوش کن با لب خاموش سخن می‌گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و تست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و تست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید

همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ار نه

ای بسا باغ و بهاران که خزان من و تست

این همه قصه فردوس و تمنای بهشت

گفت‌وگویی و خیالی ز جهان من و تست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل

هرکجا نامه عشق است نشان من و تست

سایه ز آتشکده ماست فروغ مه و مهر

وه ازین آتش روشن که به جان من و تست

هوشنگ ابتهاج

-----------****-----------

از آفتاب یاد بگیرید! 

ای کاش می‌توانستند

از آفتاب یاد بگیرند

که بی‌دریغ باشند

در دردها و شادی‌هاشان

حتی

با نانِ خشکِشان

و کاردهایشان را

جز از برایِ قسمت کردن

بیرون نیاورند 

احمد شاملو

-----------****-----------

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست

با هر بهانه و هوسی عاشقت شدست 

فرقی نمی‌کند چه کسی عاشقت شدست 

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی‌شود 

گیرم که برکه‌ایی نفسی عاشقت شدست 

ای سیب سرخ غلتزنان در مسیر رود 

یک شهر تا به من برسی عاشقت شدست 

پر می‌کشی و وای به حال پرنده‌ایی 

کز پشت میله قفسی عاشقت شدست 

آیینه‌ای و آه که هرگز برای تو 

فرقی نمی‌کند چه کسی عاشقت شدست 

فاضل نظری

-----------****-----------

بی‌تاب شدن عادت کم حوصله‌هاست

بی‌قرار توام و در دل تنگم گله‌هاست 

آه ...! بی‌تاب شدن عادت کم حوصله‌هاست

مثل عکس رُخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله‌هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله‌هاست

باز می‌پرسمت از مسئله دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه مسئله‌هاست

فاضل نظری

-----------****-----------

بهاری دیگر

خلاصه بهاری دیگر

بی حضور تو

از راه می‌رسد

و آن‌چه که زیبا نیست

زندگی نیست

روزگار است...

شمس لنگرودی

-----------****-----------

مرگ، دوست نداشتن توست

اگر مرا دوست نداشته باشی

دراز می‌کشم و می‌میرم

مرگ نه سفری بی‌بازگشت است

و نه ناگهان محو شدن

مرگ دوست نداشتن توست

درست آن موقع که باید دوست بداری

 رسول یونان

-----------****-----------

تو نجاتم دادی

داشتم از این شهر می‌رفتم

صدایم کردی

جا ماندم

از کشتی‌ای که رفت و غرق شد

البته...

این فقط می‌تواند یک قصه باشد

در این شهر دود و آهن

دریا کجا بود

که من بخواهم سوار کشتی شوم و...

تو صدایم کنی

فقط می‌خواهم بگویم

تو نجاتم دادی

تا اسیرم کنی

رسول یونان

-----------****-----------

برایت آرزو می‏کنم که خودت باشی

برایت رویاهایی آرزو می‏کنم تمام نشدنی

و آرزوهایی پرشور

که از میانشان چندتایی برآورده شود.

برایت آرزو می‏کنم که دوست داشته باشی

آنچه را که باید دوست بداری

و فراموش کنی

آن‌چه را که باید فراموش کنی.

برایت شوق آرزو می‏کنم. آرامش آرزو می‏کنم.

برایت آرزو می‏کنم که با آواز پرندگان بیدار شوی

و با خنده‏ کودکان.

برایت آرزو می‏کنم دوام بیاوری

در رکود، بی‌‏تفاوتی و ناپاکی روزگار.

بخصوص برایت آرزو می‏کنم که خودت باشی.

از: ژاک برل

ترجمه از: نفیسه نواب‏پور

-----------****-----------

لبخندت را فراموش نکن

اگر می‌خواهی ترکم کنی

لبخند را فراموش نکن

کلاه می‌تواند از یادت رود

دستکش، دفترچه‌ی تلفنت

هر آن چیزی که باید دنبالش برگردی

و در ناگهان برگشت گریانم می‌بینی

و ترکم نمی‌کنی

اگر می‌خواهی بمانی

لبخندت را فراموش نکن

حق داری زاد روزم را از یاد ببری

و مکان اولین بوسه‌مان

و دلیل اولین دعوای‌مان

اما اگر می‌خواهی بمانی

آه نکش

لبخند بزن . . . 

بمان !

از : هالینا پوشویاتووسکا

ترجمه از : علیرضا دولتشاهی و ایونا نویسکا

-----------****-----------

رد پاهایی که دور می‌شوند

روزی می‌آید

ناگهان روزی می‌آید

که سنگینی رد پاهایم را

در درونت حس می‌کنی

رد پاهایی که دور می‌شوند

و این سنگینی

از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود...

از : ناظم حکمت

ترجمه از : رسول یونان

****

به من گفت بیا

به من گفت بیا

به من گفت بمان

به من گفت بخند

به من گفت بمیر

آمدم

ماندم

خندیدم

مردم

از : ناظم حکمت

-----------****-----------

چون زورقی طلایی

لبخند تو

چون زورقی طلایی

که بر دریای نیلی گذر می‌کند

از پیش چشمان خیره من گذشت

و من به یکباره زیبایی تو

و تنهایی خود را

یافتم

بیژن جلالی

-----------****-----------

بگویید رفته باران‌ها را تماشا کند 

اگر کسی مرا خواست

بگویید رفته باران‌ها را تماشا کند .

و اگر اصرار کرد،

بگویید برای دیدن ِطوفان‌ها

رفته است !

و اگر باز هم سماجت کرد،

بگویید

رفته است تا دیگر بازنگردد ...

بیژن جلالی

-----------****-----------

از بهار تقویم می‌ماند

از بهار

تقویم می‌ماند

از من

استخوان‌هایی که تو را

دوست داشتند ...

الیاس علوی

-----------****-----------

در باد کمی پیرهنت را بتکان!

چشم تو که انتظار می‌ریزد از آن

دریا دریا وقار می‌ریزد از آن  

در باد کمی پیرهنت را بتکان!

من مطمئنم بهار می‌ریزد از آن!

هادی محمدزاده

-----------****-----------

من پا پس می‌کشم

به تو نگاه می‌کنم و می‌دانم

تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد

آسوده خاطرت کند

بگشایدت تا به درآیی

من پا پس می‌کشم

و درِ نیم گشوده به روی تو بسته می‌شود

مارگوت بیکل

-----------****-----------

مرا چه هديه خواهد داد 

من آموخته‌ام

به خود گوش فرا دهم

و صدائی

بشنوم

که با من می‌گويد

مرا چه هديه خواهد داد «اين لحظه»

نياموخته‌ام

گوش فرا دادن

به صدائی را

که با من در سخن است

و بی‌وقفه می‌پرسد

 من به دین «لحظه» چه هديه خواهم داد.

مارگوت بیکل

-----------****-----------

به ياد نخستين پرستوي بهاري

به ياد نخستين پرستوي بهاري

همه جا خوب‌ترين گل‌هاي معطر شعر را 

از باغ‌هاي عشق و صحراهاي اساطير خواهم چيد 

و دسته گلي خواهم بست 

و در يک بامداد اسفندي،

به ياد نخستين پرستوي بهاري 

که بر يک عمر زمستاني پر گشود،

ارمغانت خواهم آورد!

دکتر شريعتي 

-----------****-----------

زيبايي کرانه ندارد

دارم نگاه مي‌کنم و چيزها در من مي‌رويد

در اين روز ابري، چه روشنم

همه رودهاي جهان به من مي‌ريزد

به من که با هيچ پر مي‌شوم

خاک انباشته از زيبايي است

ديگر چشم‌هاي من جا ندارد...

چشم‌هاي ما کوچک نيست

زيبايي کرانه ندارد... 

سهراب سپهري 

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
parisa
parisa
٩٢/٠١/١٠
٠
٠
بعضیاش خیلی قشنگ بودن.............
parisa
parisa
٩٢/٠١/١٠
٠
٠
لوووووووووووووووووووووووووووووووووووووول شدم.............
maryam
maryam
٩٢/٠١/١٠
٠
٠
برايت ارزو ميكنمش خيلي زيبا بود ممنون وسپاس فراوان
Mohaddeseh.Gh
Mohaddeseh.Gh
٩٢/٠١/١٠
٠
٠
رقص شیطان در آتش....حبس ابد بی تو....هرکجا نامه عشق است خیلی زیبا بود ممنون............
ف-گ
ف-گ
٩٢/٠١/١٠
٠
٠
بعضی هاش دلنشین بود. ممنون
اسمانه
اسمانه
٩٢/٠١/١٠
٠
٠
خیلی زیاد بود راستش همش رو نخوندم انشالله وقتی خیلی دل و حوصله داشته باشم..
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/١٠
٠
٠
"احترام زمستان" هم زیبا یود/ بیشترش جنبه عشق و عاشقی داره بهار کلا فصل عاشقی در اشعار...
وصال
وصال
٩٢/٠١/١٠
٠
٠
بهار فصل طبیعته به نظر من پاییزه که فصل عاشقی شعراست
وصال
وصال
٩٢/٠١/١٠
٠
٠
فوق العاده بود واقعا لذت بردم ممنون یاد همه ی پنج شنبه هایی افتادم که تا جیم به دستم میرسید اول از همه ذهن زیبا رو میخوندم
m - O
m - O
٩٢/٠١/١١
٠
٠
احترام زمستان ... :)
چرا ناشناس مهشیدم
چرا ناشناس مهشیدم
٩٢/٠١/١١
٠
٠
مرسی زیبابود
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩٢/٠١/١١
٠
٠
کاش می‌دیدم چیست آن‌چه از عمق تو تا عمق وجودم جاریست...همشو دوست داشتم......مرسی
Em Ad
Em Ad
٩٢/٠١/١١
٠
٠
خییییییییییییییییلییییییییییییییییییییییی خوووووووووووووووووووب ....
nika
nika
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
ممنونم.....................
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨