کور نشی...
داستانک پنجم از مجموعه عیدانه گروه ادب و هنر جیم

کور نشی...

نویسنده : سایت جیم

سید مصطفی صابری

پدرش نابینا بود و پسر هر روز کارهای پدر را انجام می‌داد. پسر چشمان پدر بود. سال‌ها گذشت، پدر به رحمت خدا رفت و پسر روزی دچار حادثه‌ای سهمگین شد. انفجار یک کپسول گاز باعث حریق منزلش شد. وقتی همسایه‌ها مرد جوان را بیمارستان رساندند دکترها با یک صورت سوخته مواجه شدند که چشم‌هایش کاملاً سالم بود. پسر وقتی به هوش آمد پزشک را بالای سرش دید که می‌گفت: «خیلی جالبه، توی عمر پزشکیم با همچین موردی مواجه نشده بودم، شما خیلی شانس آوردین که بعد از اون انفجار سهمگین و از فاصله نزدیک، نابینا نشدین.» دکتر گفت شانس، اما مرد جوان نظر دیگری داشت، او روزهایی را به یاد می‌آورد که عصای دست پدر بود، روزهایی که بعد از هر کمک، پدر نابینایش می‌گفت: «الهی هیچ وقت کور نشی پسرم.» 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s.a
s.a
٩٢/٠١/١٠
٠
٠
آخییییییییی....... :)
wolf
wolf
٩٢/٠١/١٠
٠
٠
دوم
wolf
wolf
٩٢/٠١/١٠
٠
٠
کارخدارو!!!!!!!!!!
وصال
وصال
٩٢/٠١/١٠
٠
٠
آره همینه دیگه غیر از این میشد تعجب میکردم
fatemeh moradi
fatemeh moradi
٩٢/٠١/١٠
٠
٠
ای کاش ما هم بتونیم دعای خیر بزرگتر ها رو همراه خودمون داشته باشیم
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠١/١٠
٠
٠
خیلی قشنگ بود!با تچکر
ف-گ
ف-گ
٩٢/٠١/١٠
٠
٠
دعای پدر و مادر ردخور نداره!
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/١٠
٠
٠
چقدر قشنگ.../ممنونم سایت جیم :)
Eli-soltani
Eli-soltani
٩٢/٠١/١٠
٠
٠
خیلی قشنگ بود ... مرسی
mo_so
mo_so
٩٢/٠١/١٠
٠
٠
ممنون آقای صابری.امیدوارم به نفرین پدر و مادرم گرفتار نشوم
mahtab-k
mahtab-k
٩٢/٠١/١٠
٠
٠
وااااااااااااای چقد زیبا...ممنونم
Khal ghezi
Khal ghezi
٩٢/٠١/١٠
٠
٠
تکونم داد یعنی کتابیش متاثرشدم..........امیدوارم مام دعای خیرپدر مادر همرامون باشه.ممنون
mahshid
mahshid
٩٢/٠١/١١
٠
٠
خداکنه
Em Ad
Em Ad
٩٢/٠١/١١
٠
٠
دعای پدر و مادر غوغا میکنه ...
نسیم
نسیم
٩٢/٠١/١٣
٠
٠
دعای والدین. تشکر.
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠١/٢٨
٠
٠
ناز!هه!
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
شعری سروده خودم

گفتار در هم عشق

٩٥/١٠/٢٣
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
هوا خیلی خیلی پس است!

هوای این روزها

٩٥/١٠/٢٥
چتر صورتی و قدم های دو تایی

سه حرفی جمع و جور

٩٥/١٠/٢٥
تبلیغات
تبلیغات