رابینسون کروزو در جزیره گلستان!
داستان علمی، تخیلی، واقعی

رابینسون کروزو در جزیره گلستان!

نویسنده : f_maveddat

کروزو برای بار دوم این حس را تجربه میکند که پا در یک مکان ناشناخته گذاشته است!

منتهی شرایط این بار به مراتب سخت تر بود! جزیره اول با اینکه ماهی های گوشت خوار و موجودات آدم خوار داشت ولی در عوض آب و خوراک و محیطی که بشود در آن زندگی کرد را هم دارا بود! اما جزیره گلستان غیر ساختمان های مثلا بتونی که تا به حال آه خیلی ها را از نهادشان بلند کرده چیزی ندارد!  اما کروزو آدم خود ساخته ای است پس راهی پیدا میکند! خب مشکل اول آب و برق وگاز است. که کروزو فکر میکند با دادن یک اولتیماتوم 5 ماهه به پیمانکاران و مسئولان ذی ربط در کوتاه مدت(!) برطرف می شود!. 

مشکل بعدی مرکز خرید و جایی هست که بتواند احتیاجات روزانه و معمولیش را برطرف کند! برای این کار هم گمان می کند یک اولتیماتوم 8 ماهه کافی باشد! مشکل بعدی پیدا کردن وسیله ای مناسب برای حمل ونقل بین شهری است! چیزی که علاوه بر سرعت مناسب به سوخت کمی نیاز داشته باشد. با دخل وخرج های امروزی هم متناسب باشد در ضمن امنیت کافی هم داشته باشد! ولی خب همچین وسیله ای وجود خارجی ندارد( آخه همه این شرایط باهم نمیتونه برای یک وسیله باشه) پس وسیله های موجود را اولویت بندی میکند: دوچرخه،  موتور، اتوبوس های شرکت واحد، و البته اگر ترس از جان و دریده شدن توسط گرگها نبود، ایضا پیاده روی هم به این لیست اضافه می شد! با این اوصاف یک اولتیماتوم یک ساله هم برای این مورد اختصاص داد! کروزو در جزیره به شدت احساس تنهایی می کرد و دعا می کرد کاش یک نفر مثل «جمعه» هم در این جزیره وجود داشت تا تنها نباشد!.

 اتفاقا یک «صمد در به در» پیدا میکند و با او دوست می گردد. وقتی می خواستن یکی از خانه های نیمه ساز را بسازند و در آن زندگی کنند، در کمال ناباوری متوجه شدن، تمامی این ساختمان های نصفه و نیمه، صاحب دارند!  اما خب به سختی محلی را پیدا کردند و ساکن شدند! هر چند مدت زیادی طول کشید تا آدم های دیگری هم ساکن جزیره بشوند اما چیزی که بیشتر از همه فکر کروزو را به خودش مشغول کرده بود، ساختن یک شبکه آب و فاضلابی قوی برای کل منطقه بود تا مبادا با کمترین میزان بارش، یک سیلاب کوچک جزیره گلستان را به کل بشورد وببرد....و مشکلش این بود که نمی دانست چه اولتیماتومی را برای این پروژه در نظر بگیرد تا همه چی ختم به خیر شود! 

پی نوشت: زرنگاش فهمیدنااااا ! رابینسون کروزو استعاره از مسئول جدید وخجسته دل هست! و جزیره هم که استعاره از مجتمع های خارج از شهر مسکن مهر است!!!!!

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
elham_habashi
elham_habashi
٩٤/٠٧/١٩
٠
٠
واژه ی اولتیماتوم رو دوس دارم !
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠