«دیگه باید ردش کنم بره»
داستان کوتاه

«دیگه باید ردش کنم بره»

نویسنده : e_shin

صبح با استرس آماده کردن چای و صبحانه از خواب بیدار شد. خودش را رساند به کتری و پر از آب کردش و گذاشت روی شعله گاز.

با هزار خدا خدا، رفت سراغ جانانی که «خدا کنه نون داشته باشیم» چون با آن بی‌حالی اول صبح اصلا نمی‌توانست برود نان بگیرد.

"خدا رو شکر داریم"

می‌رود می‌چسبد به سینک تا ظرف‌های شام دیشب را که به خاطر خستگی نتوانسته بود بشورد، بشورد. مشغول می‌شود. در حال و هوای خودش ایت که یکهو متوجه صدایی می‌شود که غرغر کنان از اتاق خواب می‌آید بیرون که«چه خبره .. چیکار می‌کنی اول صبی تق و توق را انداختی»

 

یواش آب را می‌بندد. مرد می‌رود صورتش را بشورد. آب جوش آماده... دیگر باید چای دم کند.

بعد از صبحانه مرد رفت سرکار. سفره را جمع کرد و ظرف‌های صبحانه را شست. تخت‌خواب نامرتب... وای... فکر ناهار را می‌کند و این‌که خیلی چیزها کم است. باید برود خرید. کی وقت می‌کند خانه را جارو کند؟

کلی پرده شسته شده که باید اتو بشوند. کمد لباس‌ها که مثل بت زهر مار نشسته گوشه اتاق و دارد نگاهش می‌کند که کی می‌رود مرتبش کند؟

بعد از ظهر هم که باید برود مغازه کمک شوهرش.

در یک چشم به هم زدن چادرش را گذاشت روی سرش و از خونه رفت بیرون. کیسه‌های پلاستیکی خریدهایش را به زور و کشان کشان تا طبقه دوم آورد. همه چیز را گذاشت توی آشپزخانه و رفت چادرش را بگذارد توی اتاق سر جالباسی.

چشمش افتاد به ویولون گوشه اتاق که سال‌هاست آرشه‌اش را دست نگرفته.

با خودش گفت «من دیگه... باید ردش کنم بره»

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
اسمانه
اسمانه
٩٢/٠١/٢٢
٠
٠
عجب ..گرفتار زندگی شده ها..ولی همه اون دردسرها شیرینه..
Niva
Niva
٩٢/٠١/٢٢
٠
٠
باید ردش کنه. به جاش یکی نو بخره. والا همه چی که کار نمیشه! اگه از صبح تا شب کار خونه بکنی آخرش هم تمومی نداره. آدم باید به فکر خودش هم باشه ( ستاد حمایت از زنان خانه دار)
taba_sa
taba_sa
٩٢/٠١/٢٢
٠
٠
یه جورایی درکش می کنم.... :))))))) خخخخ اما باید به فکر خودشو سرگرمی های خودشم باشه دیگه..... :))))))
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/٠١/٢٢
٠
٠
خیلی خشنگ بود ... مر30...
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠١/٢٢
٠
٠
جالب بود!مچکر
mahtab-k
mahtab-k
٩٢/٠١/٢٢
٠
٠
آخیییییی چه گناهی....اینجوری که خیلی بده همش کار خونه
....
....
٩٢/٠١/٢٢
٠
٠
ای بابا
Paeez
Paeez
٩٢/٠١/٢٢
٠
٠
حیف آرشه ی به دست نگرفته:))))خیلی بده آدم از علایق خودش بگذره:((مرسی امیدوارم دلتنگی که باعث شده بود اشکتون دربیاد برطرف شده باشه خانومی:)
wolf
wolf
٩٢/٠١/٢٢
٠
٠
مفهوم مشغله کاری رو میتونست در یک داستان بهتر برسونه
a-pooryousof1373
a-pooryousof1373
٩٢/٠١/٢٢
٠
٠
گاهي به خاطر كار از كارايي كه قبلا ميكردي فاصله ميگيري و اگر اون كار هنري هم باشه خيلي دلت ميخاد دوباره به اون روزا برگردي ولي هييييييييييييييييييييييي
نسیم
نسیم
٩٢/٠١/٢٢
٠
٠
هم زکار هم زندگی... البته زندگی بیشتر!
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠١/٢٢
٠
٠
جالب بود . شروع یک رمان میتونه باشه . اگه اجازه بدین میتونم ازش استفاده کنم ؟ سپاس
e_shin
e_shin
٩٢/٠١/٢٥
٠
٠
قابلتون رو نداره
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/٢٣
٠
٠
جالب بود ممنونم.
m-nik110
m-nik110
٩٢/٠١/٢٣
٠
٠
جالب بود!
e_shin
e_shin
٩٢/٠١/٢٥
٠
٠
ممنونم از نظراتتون... به قول اون دوستمون.. مچکر
f.haghighat
f.haghighat
٩٢/٠١/٢٧
٠
٠
می خواست قبل اینکه خانه دار شه فکر اینجاشو بکنه :| با تشکر
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠١/٢٩
٠
٠
هنر...هنرمند...فقر...آه
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
شعری سروده خودم

هوای کی به سر داری؟

٩٦/٠٢/٠٧
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
گذار بازهم ببینمت...

چشم هایم را بگیر

٩٦/٠٢/٠٢
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
حس دلتنگی

همه ی دار و ندارم به تو بر می گردد

٩٦/٠٢/٠٦
داستان من و عمو جیمی

واحد آباژور سایت جیم

٩٦/٠٢/٠٧
دلتنگت می شدم

زمانی که کنارت بودم...

٩٦/٠٢/٠٦
شعری سروده خودم

کجای این زندگی زیباست؟

٩٦/٠٢/٠٦
دلم گرفته

حس نامشخص

٩٦/٠٢/٠٤
بارها خدا را شکر!

یک صبح دانشجویی

٩٦/٠٢/٠٣
کارهای عجیب ما

رنج فضای مجازی

٩٦/٠٢/٠٣
بزرگترین تردیدهای زندگی من

پیراهن آبی ام را بپوشم یا پیراهن سیاه؟

٩٦/٠٢/٠٢
تبلیغات
تبلیغات