روزهای تکراری...
با صدای شکستن چیزی بیدار شد

روزهای تکراری...

نویسنده : نسیم

چشم‌هایش از فرط گریه زیاد پف کرده بود! صدایش در نمی‌آمد، با هزار فکر و خیال و گوسفند شمردن، خوابش گرفت! نفهمید چند ساعت است که خوابیده تنها چیزی که فهمید صدای شکستن چیزی بود که او را از خواب بیدار کرد، با زحمت فراوان خودش را رساند به در اتاقش، در را باز کرد، باز هم همان صحنه‌ تکراری! باز هم مامان و بابا مشغول پرت کردن وسائل به سمت هم و فحش کاری بودند! در را بست! همان‌جا افتاد و دوباره شروع کرد به گریه کردن، روزی نبود که از خدا مرگش را نخواهد!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
جه غم گین ناک! خبلی درد ناک بیبنی پدر مادرت دارن با هم دعوا میکنن...
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
یه چیزیه از دردناک هم بدتر!
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
وای چه غم انگیز . سپاس
radmehr
radmehr
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
قلم خوبی دارین اما کاش یکم شاخو برگه داستانو بیشتر می کردین
نسیم
نسیم
٩٢/٠٢/٠١
٠
٠
نظر لطفتونه. راستش تو این مدت مغزم بیشتر از این نمی‌کشه!
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠٢/٠١
٠
٠
آخی!!!!!!!!1
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
روزهایی بود که از خدا مرگ می خواستم...روز و شب گریه میکردم...تو فکر خودکشی بودم...ولی الان زدم به در بی خیالی...دیگه برام مهم نیست...هرکار می خوان بکنن...رفتار سرد من بهشون فهمونده که ازشون دلخورم ولی شکست دل من دیگه جبران نمیشه.من با خدا معامله کردم.راضیم به رضای خدا
mahtab-k
mahtab-k
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
کار خوبی کردی عزیزم....بخدا بسپار حله همه چی...تو خونه های همه هست ازین مشکلات خیلی خوبه که تونستی کنار بیای
radmehr
radmehr
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
گاهی آدم نمیدونه چی باید بگه تا خوب باشه،تا یکیو آروم کنه،البته شایدم اصلا نیازی نباشه اما باشه بهتره،نمخوام بگم پدرو مادر هدیه ی خدا هستند و باید تحت هر شرایطی دوستشون داشت چون با اینکه واقعیته اما خیلی کلیشه ایه،من شرایطه شمارو نمیدونم اما کار خوبی میکنین،خدا از هر راهی بهتره. اگر درها به رویت بسته شد، دل بر مکن از ما/در خانه دق الباب کن، وا کردنش با من...بیفشان قطره اشکی، که من هستم خریدارش بیاور قطره ای اخلاص، دریا کردنش با من
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
جناب رادمهر ممنون.این قسمت شعرتون دلمو آروم کرد:بیاور قطره ای اخلاص،دریا کردنش با من
radmehr
radmehr
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
خواهش میکنم وظیفه بود.دلم میخواست یه چیزی بگم خوشحالم که کمکی کردم
h_nim82
h_nim82
٩٢/٠٢/٠١
٠
٠
براتون از خدا آرامش را آرزومندم...
mahtab-k
mahtab-k
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
کاش کمی والدین بفهمن کوچیکترین رفتارا و کاراشون رو اینده بچه هاشون تاثیر داره دیگه دعوا که جای خود داره :((((.....ممنون نسیم جان
نسیم
نسیم
٩٢/٠٢/٠١
٠
٠
واقعا. من شاهد این چیزها نبودم اما دیدم این جور چیزها رو تو دوستانم، خیلی سخته که شاهد آب شدن یکی بشی و نتونی کمکی بکنی...
باران
باران
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
اوهوم ................
v-qavam
v-qavam
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
خیلی تلخ و سخته...مخصوصا اگه تعداد بچه ها کم یا تک بچه باشه...خیلی خیلی سخته...
h_nim82
h_nim82
٩٢/٠٢/٠١
٠
٠
ممنون خانم نسیم
Paeez
Paeez
٩٢/٠٢/٠١
٠
٠
درکش سخته..روح هر بچه ای نسبت به خانوادش خیلی حساسه..
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩٢/٠٢/٠١
٠
٠
چی بگم؟؟..کسایی که به خودشون و عشقشون و زندگیشون احترام و ارزش قائل نیستم میخوان به بچشون ارزش بدن؟؟
Niva
Niva
٩٢/٠٢/٠١
٠
٠
ای بابا مامان بابا ها دعوا کنن.. ابلهان باور کنند....
نسیم
نسیم
٩٢/٠٢/٠١
٠
٠
دعوا داریم تا دعوا...
mahshid
mahshid
٩٢/٠٢/٠١
٠
٠
الهی...
mahshid2
mahshid2
٩٢/٠٢/٠١
٠
٠
هعیییییییییییی چی بگم؟ ممنون
Mohaddeseh.Gh
Mohaddeseh.Gh
٩٢/٠٢/٠١
٠
٠
خیلی دردناک بود....ممنون.
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠٢/٠١
٠
٠
خیلی ناراحت شدم!دلم گرفت
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠٢/٠٦
٠
٠
از تیتر موضوع رو حدس زدم
سهره
سهره
٩٢/٠٢/٣١
٠
٠
با این که زیادی شاخ وبرگ نداشت اما بازم تاثیر گذار بود.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤