بی‌بی‌گل دوست داشتنی
میراث‌های نوروزی؛ عیدانه گروه گزارش جیم/ قسمت سوم

بی‌بی‌گل دوست داشتنی

نویسنده : سایت جیم

 

نوروزها پشت سر هم می‌آیند و می‌روند، لباس‌هایی نویی که خریده‌ایم، آجیل و میوه و شیرینی نوروز و البته عیدی‌هایی که گرفته‌ایم...

پوشیده می‌شوند، خورده می‌شوند، خرج می‌شوند و البته فراموش! اما چیزی که همه نوروزهای گذشته را هنوز زنده نگه داشته است، «خاطرات» نوروزی است، نه رخت و لباس، پسته و فندوق! 

این روزها که دید و بازدیدها و خاطرات مثل طبیعت دوباره زنده می‌شود، بد نیست یادی کنیم از خاطرات شما در نوروزهای گذشته:

 

معصومه کیهانی مقدم؛ 60 ساله؛ خانه‌دار

یازده سالی بیشر نداشتم و نوروز نزدیک بود. در همسایگی ما پیرزنی متین و مهربان به نام «بی‌بی‌گل» زندگی می‌کرد که کسی را نداشت جز دختر میانسالی که سالی به دوازده ماه، یکی، دو باری به دیدنش می‌آمد و بعد از یکی دو ساعتی می‌رفت سراغ گرفتاری‌های زندگی‌اش.
اما پیرزن با بچه پر جنب و جوش و شلوغی چون من نیز مهربانی‌ها داشت، حتی یکی از شب‌های سرد اسفند که مادرم به‌واسطه یک خلاف کودکانه، حکم کرده بود که دو، سه ساعتی بیرون خانه و در کوچه بمانم، تاب نیاورد و مرا به اتاق محقر و کوچک خود برد و در خلال پند و نصیحت، افسانه‌ای را برایم نقل کرد؛ افسانه زنی را که هزاران سال است در انتظار آمدن مرد محبوب خویش در روزهای پایانی هر زمستان شروع به گرد و غبارروبی خانه خود می‌کند اما درست در شب «سال تحویل» خسته از تر و تمیز کردن خانه، برای لحظاتی به خواب می‌رود و درست در همین دقایق سر و کله مرد محبوب زندگی‌اش پیدا می‌شود. مرد چندین و چند بار در می‌زند اما زن خسته و خواب رفته، متوجه نمی‌شود و مرد ناامید از ملاقات با بانوی خویش، راه خود می‌گیرد و می‌رود، به امید این‌که شاید و در آخرین شب زمستان سال بعد بتواند زن را ملاقات کند.
نام این مرد، عمو نوروز است. زن که بیدار می‌شود، دیگر خبری از عمو نوروز نیست، نه صدایی، نه ندایی، نه صدای کوبه دری، زن بر سر سفره هفت‌سین می‌نشیند به نیت این‌که زمستان بعدی عمو نوروز بیاید...
بی‌بی‌گل مهربان پی گفتن این افسانه، دست مرا گرفت و به خانه‌مان برد و واسطه آشتی و بخشش من از جانب مادرم شد. دو هفته بعد در روزهایی که شکوفه‌های سفید و صورتی کوچه‌باغ‌های اطراف خانه ما را لبریز از وجود خود کرده بودند، بی‌بی گل از دنیا رفت.
هنگام مرگ، همسایه‌ها هیچ رد و اثری از یگانه فرزندش نداشتند تا خبرش کنند. چند نفری از اهالی محله جمع شدند و ترتیب مراسم خاکسپاری او را دادند. چند ماه بعد سر و کله دختر پیدا شد اما دیر رسیده بود.
مادرش، بی‌بی‌گل پی عمو نوروز رفته بود.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
saeed_p
saeed_p
٩٢/٠١/٠٧
١
٠
روحش شاد...
mahtab-k
mahtab-k
٩٢/٠١/٠٧
١
٠
الهیییییییییییی چقد قشنگ بود....ممنون
m_kashiyan
m_kashiyan
٩٢/٠١/٠٧
٠
٠
آخی چه مهربون بودن ایشون.خدا رحمتشون کنه.......
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/٠٧
٠
٠
زیبایی بود.انتظار بدترین درده...
s.a
s.a
٩٢/٠١/٠٧
٠
٠
آخی........ دلم سووووووووووخت :((((((((((((((((
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠١/٠٧
٠
٠
بسیار زیبا و تاثیر گذار.مچکرم
imanhkt
imanhkt
٩٢/٠١/٠٧
٠
٠
خیلی عالی بود ...
Em Ad
Em Ad
٩٢/٠١/٠٧
٠
٠
خوب بود ، ممنون ...
آرشام ایرانی
آرشام ایرانی
٩٢/٠١/٠٨
٠
٠
بی بی ...یادش ب خیر.صداقت و سادگیش
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات