هیئت کلاس اولی‌ها
داستانک سوم از مجموعه عیدانه گروه ادب و هنر جیم

هیئت کلاس اولی‌ها

نویسنده : سایت جیم

سید مصطفی صابری

سخنران با قاطعیت می گفت: «شک نکنید، آقا حتماً توی مجلسی که ذکرشون باشه می‌یاد! آقا حلال مشکلاته! کافیه نیتتون خیر باشه.» 

***

- سعید، چرا این هفته تنها اومدی هیئت؟ پس بابات کو؟

- تنها که نیومدم! با داداش بزرگترم اومدم! اوناهاش اون جا نشسته!

- حالا بالاخره نگفتی بابات کجاست؟

- مریض شده! یعنی مریض بود، اما حالا حالش خیلی بد شده، دیگه سر کار هم نمی‌تونه بره! 

- غصه نخور! حاج آقا می‌گفت امام زمان می‌تونه مشکلات همه رو حل کنه! به ایشون می‌گیم!

- آخه ما که امام زمان رو نمی‌بینیم، چه‌طوری بهشون بگیم؟

- خب، یک مجلس براشون می‌گیریم، مگه حاج آقا نمی‌گفت که آقا توی مجلس خودشون حتماً میان؟

***

امام زمان مهربان سلام، اکبر آقا پدر سعید است. او حسابی مریض شده بود، حالش خیلی بد بود، ما خواستیم یک مجلس برای شما بگیریم. ما خواستیم تا شما هم بیایید. ما می‌خواستیم شما را ببینیم و به شما درباره بیماری اکبر آقا بگوییم، یکی از بچه‌ها مداحی کرد، ما هم سینه زدیم، اما هرچه منتظر ماندیم شما نیامدید، اما نمی‌دانیم که پس از کجا فهمیدید که پدر سعید مریض است چون او خیلی سریع حالش خوب شد. ما هم تصمیم گرفتیم مجلس‌مان را ادامه دهیم و همیشه باشد. اسمش را هم گذاشتیم هیئت کلاس اولی‌های منتظر، چون همیشه منتظر آمدن شما هستیم، راستی به نظر شما وقتی رفتیم کلاس دوم اسم هیئت‌مان را چه بگذاریم؟ 

امضاء اعضای هیئت کلاس اولی‌های منتظر شما 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
mahtab-k
mahtab-k
٩٢/٠١/٠٦
١
٠
ممنون خیلی زیبا بود....
wolf
wolf
٩٢/٠١/٠٦
٠
٠
امتیاز میخواممممممممممممممم!!!!!
a-pooryousof1373
a-pooryousof1373
٩٢/٠١/٠٦
١
٠
خيلي قشنگ بود كاش ميشد بفهميم بين ما واماممون فاصله اي نيست
m-nas
m-nas
٩٢/٠١/٠٦
١
٠
:)))))))))))) هیئت منتظران ابدی
golara-h
golara-h
٩٢/٠١/٠٦
١
٠
تمام تنم لرزید! مو به تنم سیخ شد!اشکم در اومد!!!!ممنون آقا سید.
وصال
وصال
٩٢/٠١/٠٦
١
٠
ادم بغش میگیره...............
وصال
وصال
٩٢/٠١/٠٦
١
٠
خیلی قشنگ بود آقا سید
e.niyazi
e.niyazi
٩٢/٠١/٠٦
١
٠
ممنون آقا سيد
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/٠٦
١
٠
خیلی زیبا بود... خیلی.../ آقا جان خدا کند که بیایی... می دانم من آنی نیستم که شما دوست دارید باشم... ولی شما بخشنده و رئوفید...
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠١/٠٦
١
٠
حقیقتا لذت بردم.مچکر
نسیم
نسیم
٩٢/٠١/٠٦
٢
٠
چقدر دلاشون پاک و صافه....
f_bi3daa
f_bi3daa
٩٢/٠١/٠٦
١
٠
.....چه شبها كه زهرا دعا كرده تا ما / همه شيعه گرديم و بي تاب مولا/غلامي اين خانواده دليل مراد خدا بوده از خلقت ما/ مسيرت مشخص.اميرت مشخص/ مكن دل دل اي دل بزن دل به دريا.....
wolf
wolf
٩٢/٠١/٠٦
٠
٠
من عاشق این شعرم!زنگ استراحت توی مدرسمون میزارن
imanhkt
imanhkt
٩٢/٠١/٠٦
١
٠
خیلی هم ممنون ...
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات