واقعيت ترسناك!
دو تصور دو واقعیت!

واقعيت ترسناك!

نویسنده : f_maveddat

داستان اول :

صداي كوبيده شدن در يكي از خانه‌ها، سكوت مطلق كوچه را مي‌شكند! و فريادهاي بي‌امان زني كه مي‌گفت: كمك... كمك... در رو باز كنيد... من رو دزديدن...كمك... اينا ميخوان منو بكشن... آيييي مردم كمك...آيييي... آخ ...خدا جاااان....... خداااااا...

 

داستان دوم :

+ اين كيه؟ 

- نمي‌دونم!!

+ چي مي‌خواد؟ چطور اومده داخل؟ 

- نمي‌دونم! 

+ خانوووم شما با اجازه كي اومدي داخل؟ چي مي‌خواي؟ با كي كار داري؟ 

سكوت

+ خانووم صداي منو مي‌شنوي؟؟ مثل اين‌كه نمي‌شنوه! زنگ بزن يكي بياد اين رو بيرون كنه؟

زن به محض شنيدن اين حرف  با قيافه وحشت زده و با لكنت مي‌گوید: تو رو خدا منو ندين به پليسا! به خدا هيچي نمي‌خوام... يه لقمه نون و يه ليوان آب بدين قرصام رو بخورم مي‌رم... 

+ آخه اين‌جوري كه نمي‌شه! شما كي هستي؟ مگه در هر خونه‌اي باز بود شما بايد بي‌اجازه وارد بشي

تورو خدا من از پليسا مي‌ترسم. آب نمي‌خوام. نونم نمي‌خوام. به پليسا زنگ نزنين، ميرم....

 

از تصور تا واقعيت:

داستان اول مربوط به زني (يك مادر 70 ساله) مبتلا به آلزايمر هست كه در خانه تنها رها شده و به علت فراموشي، محيط به نظرش ناآشنا مي‌رسد وگمان مي‌كند كه دزديده شده! در صورتي كه در خانه دخترش بوده! حالا چرا تنها... الله اعلم...

 

داستان دوم هم مربوط به پيرزني است كه به علت كوهلت سن، زمين گير بودن وآلزايمر، توسط فرزندانش به كوچه و خيابان ترد شده! و هنگام مراجعت به آن‌ها به علت ايجاد مزاحمت توسط پليس، به كلانتري برده شده! آن هم طي شكايتي توسط كساني كه عمرش را به پاي‌شان ريخته.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
FAHIME.N
FAHIME.N
٩٢/٠٢/٠٢
١
٠
دومیش خیلی بی نصافی بود ممنون
wolf
wolf
٩٢/٠٢/٠٢
١
٠
خیلی.....
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٣/٢٤
٠
٠
خـــــــــــــــــــــیـــــــلــــــی....
G_Emami
G_Emami
٩٥/٠٤/١٣
٠
٠
خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی بیشتر از خیـــــــــــلی گلبرگ!!...
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٤/١٤
٠
٠
اوهوم.. من هنوزم یادم میاد مو به تنم سیخ میشه :/ تازه این خانوم کلی برگه وکاغذ دستش اشت که نصفش نسخه بود نصفشم نشون میداد وقتی تصادف کرده بچه هاش دیه پای شکستشو گرفته بودن اما خودشو نگه نداشته بودن...هنوزم قیافش یادمه :/
m-roohangiz
m-roohangiz
٩٢/٠٢/٠٢
١
٠
دردناک بودن...!
radmehr
radmehr
٩٢/٠٢/٠٢
١
٠
ای خدا کمک کن ما اینجوری نباشیم
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٢/٠٢
١
٠
تلخه ... تلخ...!
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠٢/٠٢
١
٠
هعی!ینی همچین آدمایی هم هستن!خدایا ما اینجوری نشیم!
s.a
s.a
٩٢/٠٢/٠٢
١
٠
واقعا که! این جور آدما فکر نمیکنن که یه روزی خودشون هم پیر میشن؟! خودشون هم آلزایمر میگیرن؟!
mahmoud
mahmoud
٩٢/٠٢/٠٢
٠
٠
به خاطر ابراز نظرتان بسیار سپاسگذاریم
e.niyazi
e.niyazi
٩٢/٠٢/٠٢
٠
٠
بيا بچه بزرگ كن...ما بچه بوديم پامونو جلو بزرگ ترمون دراز نميكرديم....هه
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠٢/٠٢
٠
٠
ها والا همو که تو میگی
محمود
محمود
٩٢/٠٢/٠٢
٠
٠
بچه ها هر چیزی رو که از بزرگترها یاد گرفتن عملی میکنن.
wolf
wolf
٩٢/٠٢/٠٢
٠
٠
موافقم
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٢/٠٢
١
٠
چه تلخ و دردناک . سپاس
v-qavam
v-qavam
٩٢/٠٢/٠٢
٠
٠
داستان های واقعا تلخ و عبرت آموزی بودن...اما داستان دوم اشکال داره...چون اصولا پیرزنی که مبتلا به آلزایمر باشه اگه توسط خونواده طرد بشه ...مجدد نمی تونه آدرس خونه یادش باشه و برگرده به خونه خودشون...چون فراموش میکنه...
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٢/٠٢
٠
٠
یه احتما هس! اینکه همونجا بیرونش کرده باشن
نسیم
نسیم
٩٢/٠٢/٠٢
١
٠
خیلی تلخ بود... :((
آرشام ایرانی
آرشام ایرانی
٩٢/٠٢/٠٢
١
٠
هههغی
F-jafari
F-jafari
٩٢/٠٢/٠٢
٠
٠
آلزایمر واقعا ترسناکه...
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩٢/٠٢/٠٢
٢
٠
خدا هیچکسو زمین گیر نکنه...بد عاقبتیه....بمیری بهتر از زمین گیر شدنه
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠٢/٠٢
٠
٠
آلزایمر بد دردیه!خیلی ناراحت شدم اینارو خوندم!
پسر جهنمی
پسر جهنمی
٩٢/٠٢/٠٢
١
٠
تلخ ولی واقعیت
maryam
maryam
٩٢/٠٢/٠٢
١
٠
ههههعي
h_nim82
h_nim82
٩٢/٠٢/٠٢
١
٠
وافعا باعث تاسفه
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠٢/٠٢
١
٠
خیلی تلخ بود
Niva
Niva
٩٢/٠٢/٠٣
٠
٠
خدا این آلزایمر و نسیب گرگ بیابون هم نکنه... ممنون
g.h
g.h
٩٢/٠٢/٠٣
٠
٠
کم قصه داریم این روزا!!!!!!!!!!اینم بهش اضافه شد!خدا مزدشونو میده!
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠٢/٠٦
٠
٠
چه کثیف بودن دومی ها
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/٢٠
٠
٠
هعععععععععععععععععععععی
پربازدیدتریـــن ها
پیامی از تو

چایی را می‌ریزم همسرم

٩٦/٠١/٢٨
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
هنوز تو را به خدا نسپرده بودم

عجب غروب غریبی است!

٩٦/٠١/٢٧
شعری سروده خودم

غزلِ شیرین ترین تردید

٩٦/٠١/٢٨
داستان کوتاه

رنگ پریده تر

٩٦/٠١/٢٧
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
از رویای پرواز تا ...

زمین پیما

٩٦/٠١/٢٨
ازدواج اشتباه

خط فاصله

٩٦/٠١/٢٧
دشمن خدا

دروغ ممنوع!

٩٦/٠١/٢٩
با همان سرعت و دقت

ضَرَبَ، ضَرَبا

٩٦/٠١/٢٧
چقدر نبودنت توی ذوق می زند

شاید یک شروع جدید

٩٦/٠١/٢٩
شاید بتوان شنید!

خدا را نمی‌توان دید اما...

٩٦/٠١/٢٨
احساساتی که ابراز نشدند

مادر، دوستت دارم تا آن سوی ابدیت

٩٦/٠١/٢٧
اندر حکایت انتخابات ریاست جمهوری

ناموسا می دانستید؟!

٩٦/٠١/٢٩
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
کمی هم به فکر خودتان باشید!

تقدیری از دولت عزیز

٩٦/٠١/٢٨
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
چرا باید هزینه پرداخت؟

تابلوی خیلی تابلو

٩٦/٠١/٢٩
تبلیغات
تبلیغات