خدایا یاریم ده در این هجوم بی‌کسی

خدایا یاریم ده در این هجوم بی‌کسی

نویسنده : aseman773

 خدایا یاورم باش در این انبوه ویرانی .
خدایا یاریم ده در این هجوم بی‌کسی .
خدایا یاورم باش در این انبوه ویرانی .
خدایا یاریم ده در این هجوم بی‌کسی .
دستانم را محکم بگیر و مرا به جلو بران. منی که دیگر نایی برایم نمانده .
منی که دیگر فقط یک جسم درون تهی هستم .
خدایا قلبم در زیر پاهای این جماعت شکست. خدایا حضورم را شکستند .
خدایا غرورم را در میان حرف‌هایشان خرد کردند. خدایا این جماعت سرد؛
روزها و شب‌ها بر من خنجر زدند .
گرفتند
گرفتند از من هر چه عشق و دوست داشتن بود .
گرفتند از من گرمی وجودم را. گرفتند از من هرچه محبت بود .
خدایا مردم این شهر؛ خنجر زدند بر خرمن باورهایم .
چوب حراج زدند به قلب خسته و درماندهام .
و احساس عشقم را گرفتند و روزها و شب‌ها به آن خندیدند .
خدایا اینان مگر آدم نیستند؟ مگر دل ندارند؟ قلب ندارند؟
این‌ها مگر غرور ندارند؟ احساس ندارند؟ مگر عاشق نمی‌شوند؟
خدایا اینان قلبم را به قیمت یک لبخند دروغین؛ فروختند .
بار خدایا ریشه عشقم را سوزاندند و خاکسترش را به آب رود سپردند .
خدایا مرا هم مانند خود کردند .
سرد و بی‌روح و خشن .
خدایا در مقابل بندگان سنگی‌ات؛ کم آوردم .
دیگر نمی‌توانم قدم از قدم بردارم .
خدایا به من نیرو بده تا بتوانم لااقل بمیرم .
مردم این دیار؛ حتی حس و حال مردن را هم از من گرفتند .
خنجر زدند بر من و با قطره قطره خونم؛ رفتند و دروغ خریدند .
 رفتند و خیانت خریدند. رفتند و حیله خریدند .
خدایا همه چیزم را گرفتند .
خدایا یاورم باش؛ یاریم ده .
دستانم را محکم بگیر . دیگر نایی برای ماندن ندارم .
خدایا دستانم را بگیر و مرا به سوی خودت ببر .
من از این جماعت سنگی بیزارم. نمی‌توانم نفس بکشم .
مرا به سوی خودت ببر. در مقابل این مردم؛ بدجوری کم آوردم .
خدایا تا چوب حراج بر خودم نزدند؛ مرا به پیش خود ببر.
خسته‌ام از زمین...


برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
taba_sa
taba_sa
٩١/٠٨/٢٣
٠
٠
خدااااااااااااااااااااایاااااااااااااااا..... کمکم کن.....
m-nik110
m-nik110
٩١/٠٨/٢٣
٠
٠
عجیب زیبا بود!همین
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات