من و دلم
بیا دلم که خیلی وقت نداریم

من و دلم

نویسنده : mashhadiboy

لحظاتی خبری نیست. به درون می‌نگرم می‌بینم که لبه طاقچه عادت، قرآن همیشگی است. همان که همیشه آغوشش برایم باز است و پذیرای مرواریدهای من است. همیشه می‌شود صدفی تا که حفظ کند این مرواریدها را و گاهی از یاد می‌رود. گاهی نه! مدت‌هاست از یاد رفته. مدت‌هاست غبار رویش نشسته. کنارش انگار یک آینه است. دل را می‌نگرم که آرام آرام آینه را تمیز می‌کند و می‌گرید. آخر آینه تمیز کردن مگر گریستن دارد؟! باخودش زمزمه می‌کند.«آینه می‌بینی چقدر رنگ عوض کردم؟ می‌بینی این یک ساله چقدر آفتاب‌پرست صفت شدم؟ نمی‌دانی با خود چه کردم. نمی‌دانی چه کشیدم از این تنهایی.»

 

باز یک لحظه ساکت می‌شود و خیره خیره به من نگاه می‌کند انگار من مقصر بودم. انگار جز من کس دیگری نیست که همه چیز را سر او خراب کند. باشد حالا که چه؟ اگر خودت خوب می‌بودی مرا هم حفظ می‌کردی. من باید از تو گله کنم. از این تویی که نابودم کردی. از این تویی که هیچ‌کس نمی‌داند کجایی هستی و چه می‌کنی و چه می‌پسندی. اصلا نقطه مشترک من و تو فقط خلوت ماست و انتظار همیشگی. مگر تو نیستی که یک همراز می‌خواهی .آخر همین تو کاری می‌کنی که این دو را هم از دست دهیم و دیگر نقطه مشترکی برای‌مان نماند. پس ساکت شو و این توقعات نابجا را از ذهنت با همان دستمالی که به دست داری و پر از غبار ظلمت شده پاک کن.

 

سکوت می‌کند. فقط می‌گرید و دیگر حتی به چشمانم نگاه هم نمی‌کند و من نیز ساکت می‌شوم و آرام آرام گریه می‌کنم. به این فکر می‌کنم چقدر از هم دور شده‌ایم. چقدر بین‌مان فاصله افتاده انگار همین دیروز بود که با هم عهد بستیم

همیشه باهم باشیم و به فکر هم .اما الان! من عوض شده‌ام و او همان دل باوفای قدیم است. اعتراف می‌کنم اما نه در دلم که او خواهد شنید به زبان با صدای بلند می‌گویم تا نه تنها او بشنود بلکه همه بشنوند که دل همیشه باوفاست مشکل از خودم است.

 

دلم می‌خواهد ساعتی غرق درونم باشم .انگار دلم برای خودش تنگ شده! گوشه‌ای کز می‌کند و دستش چیزیست. آلبوم را بازکرده و ورق می‌زند. چه خانه تکانی شد. بجای آب همه جا را با اشک تمیز می‌کند. روی برخی عکس‌ها بدجور مثل موج خروشان می‌شود و صدای هق هقش از خانه دل هم فراتر می‌رود. انگار همان عکس‌های مشترکمان هست. همان‌هایی که با حس با تو بودن، با حس زیبای بارانی گرفتیم و او هنوز در خاطر دارد اما من چه؟ می‌رود سراغ دفترچه خاطرات. چه خاطراتی! یک‌یک دوستان را یاد می‌کند و افسوس می‌خورد بر ناراحتی‌های بچه‌گانه و بر خشم‌های زودگذر.

 

به یادم می‌آورد که روزگاری چقدر مهربان بودم و چقدر با وفا، روزگاری چقدر سحرهای زیبا داشتم و خوشحال بودم از حضور تو. و با هر طلوع از تو یاد می‌کردم و در هر غروب فریاد بر می‌آوردم که آخر چرا نیامدی. به یادم می‌آورد که روزگاری روزهای دوری از تو را می‌شمردم .و ساعت‌ها را و ثانیه‌ها را ...

 

ای دل باز هم غبار از این صفحات بزدای. می‌دانم که این‌بار مرا ندامت نمی‌کنی. این بار هر دو مسئولیم. هر دو از یاد برده‌ایم. بگذار در خانه تکانی کمکت کنم. می‌خواهم با هم کینه‌ها را به زباله‌دان تاریخ بریزیم و غبار از با هم بودن‌ها و شادی‌های زیبایش بزداییم. بیا با هم تمام گوشه گوشه خانه را بگردیم شاید یک جایی حقی مانده که ادا نکردیم. شاید یک جایی دلی شکستیم که خرده‌هایش هنوز جا مانده. نکند آن خرده‌ها زمین گیرمان کند. بیا با هم قرآن را از طاقچه عادت برداریم و پشت پنجره امید و وفا بگذاریم. بیا به انتظار طلوع از سحر تا صبح بنشینیم و پشت پنجره بال‌هایمان را بر روی سجاده انتظار پهن کنیم و ستاره‌ها را تا صبح همراهی کنیم. بیا با هم قرآن را بگشاییم شاید که لااقل چشمان‌مان با نورش بینا شود. و ای دل شاید تو یک رنگ شوی. سپید سپید.

 

آه کاش تا بشود با هم کل خانه را مطابق میل او بچینیم و منتظر بمانیم تا شاید وقت دعای نیمه شب پنجره دل را آرام باز کند و نور وجودش تمام خانه را نورانی کند. آن‌وقت کاش حواسم باشد که شیشه عطرم را با بوی خوش ودل انگیز وجودش پرکنم و هر روز بر وجودم بپاشم تا عهدمان را از یاد نبرم.

بیا دلم که خیلی وقت نداریم....

بیا ...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
PAEEZ
PAEEZ
٩٢/٠١/١٧
١
٠
شاید این جمعه بیاید شاید چهره از پرده گشاید...مرسی مستر
shahrzad_z
shahrzad_z
٩٢/٠١/١٧
١
٠
خیل یطولانی بود اما قشنگ بود مرسی
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/١٧
١
٠
بیا.../ خیلی دلم گرفت از خودم...
م-نص
م-نص
٩٢/٠١/١٧
١
٠
قشنگ بود ممنون
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠١/١٧
١
٠
زیبا بود فقط کمی طولانی بود اما سپاس
اسمانه
اسمانه
٩٢/٠١/١٨
٠
٠
ممنون جناب مشهدی بوی ما خیلی وقتها فراموش میکنیم دلی هم هست ..
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

قبیله عشق

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

پای من لغزید

٩٦/٠١/٠٤
تبلیغات
تبلیغات