قضیه اشک‌ها چه بود؟!
گزارش ارسالی خبرنگار سایت جیم از اردوی راهیان نور

قضیه اشک‌ها چه بود؟!

نویسنده : aaasaeid

«هر چه که از اردو می‌گذشت ‌احساسی‌ام نسبت به مناطق بیشتر می‌شد و کم‌کم بغضی به سراغم آمد. تا این‌که به شلمچه رسیدیم. دیگر خجالت می‌کشیدم که قصدم از این اردو تفریح بوده است». جنگ و هشت سال دفاع مقدس خیلی‌ها را خدایی کرد اما موضوع گزارش ما درباره آن‌هایی است که بعد از جنگ آدم شدند، معلوم نیست آن زمین چه برکتی دارد ولی تا امروز خیلی‌ها در اردوهای راهیان نور با قدم گذاشتن روی خاکی که روزی جای پای شهدا روی آن افتاده بود، راه زندگی‌شان عوض شده است. گزارشی که می‌خوانید ماحصل حضور من در اردوی امسال راهیان نور است.

 

برای تفریح به این اردو آمدم...

در منطقه شلمچه بودم، جوانی که از تیپی متفاوت ار بقیه توجهم را جلب کرد. در حالی معنوی بود و مطمئنم کلی از دستم ناراحت شد که جلو رفتم و حالش را خراب کردم!

بعد از سلام و احوال پرسی قبول کرد به سوالات من پاسخ دهد. امید اهل مشهد است و می‌گوید هدفش را از آمدن این اردوها اولش فقط تفریح بوده است و درک مفاهیم معنوی این اردو را فقط از رسانه شنیده بوده است و آن را چیزی فراتر از درک خودش می‌دانسته است.

+ از طرز لباس پوشیدنت حدس می‌زنم اهل این جور فضاها نباشی؟

- نه زیاد. به همین دلیل وقتی همسفرهای خودم را دیدم ارتباط زیادی بین خودم و آن‌ها نمی‌دیدم چون نه بسیجی بودم نه به جلسات مذهبی و سیاسی می‌رفتم.

+ ولی الان که از دور نگاهت می‌کردم داشتی اشک می‌ریختی. اگر اهل این جور چیزها نیستی، پس قضیه آن اشک‌ها چه بود؟

- هر چه که از اردو می‌گذشت ‌احساسی‌ام نسبت به مناطق بیشتر می‌شد و کم‌کم بغضی به سراغم آمد. تا این‌که به شلمچه رسیدیم. دیگر خجالت می‌کشیدم که قصدم از این اردو تفریح بوده است. توی این منطقه بغضم شکست و اشک‌هایم جاری شد و خیلی سبک شدم. تصمیم گرفتم کمی بهتر زندگی کنم. خدا کند بتوانم این حال و هوایم را تا مدتی حفظ کنم. از صداقت و درستی که توی بچه‌های بسیجی دیدم خیلی خوشم آمد و می‌خواهم رابطه بهتری با آن‌ها داشته باشم. واقعا که شهدا زنده‌اند.

 

باید آرمان‌های خود را بشناسیم

در راه برگشت درون قطار بودم که به سراغ یک نفر از هم واگنی‌ها که معلوم بود از این اردوی معنوی برمی‌گردد رفتم قیافه‌اش مذهبی‌ نشان می‌داد و بعدا فهمیدم بسیجی است. امیر زیبدی 19 سال داشت و حسابی برای سوال‌های من جواب داشت، شاید هم از قبل می‌دانست دارم می‌آیم!

+ امیر جان هدفت از آمدن به این اردو چه بود؟

- به هرحال هر انسانی باید با آرمان‌های دنیایی که دارد در آن زندگی می‌کند آشنا شود. و باید آن‌ها را تحلیل و بررسی کند. مهم‌ترین آرمان ما هم همین 8 سال دفاع مقدس است که ما باید از تجربیات و خاطرات رزمنده‌های زمان جنگ استفاده کنیم و کارهای آن‌ها را ارزیابی کنیم و براساس آن‌ها آینده خود را برنامه‌ریزی کنیم.

+ امیر یک هفته قبل با الان چه فرقی کرده است؟

نمی‌توانم دقیق بگویم ولی از این اردو این را فهمیدم که آدم‌های بزرگ تمامی ندارند.

+ در این اردو چه تصمیمی برای زندگی و آیندت گرفتی؟

تصمیم گرفتم سعی کنم انسان بزرگی شوم و بتوانم حتی در حد کم برای مردمم مفید باشم. حرف قشنگی زد یکی از دوستانم که: «شهیدان با خون پاک خود امنیت و آرامش را برای امروز ما به ارمغان آوردند، جفاست اگر ما هم مراتب آرامش آن‌ها را در پیشگاه خداوند فراهم نکنیم.»

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m-roohangiz
m-roohangiz
٩٢/٠١/١٠
٠
٠
مرسی...منو بردی به اون روزا...یادش بخیر...
اسمانه
اسمانه
٩٢/٠١/١٠
٠
٠
دلم هوای مناطق رو کرد..دلم گرفته دلم میخواد الان فکه باشم..شهدا کمکم کنید..
mahtab-k
mahtab-k
٩٢/٠١/١٠
٠
٠
دقیقا....یادش بخیر فکه،اروند،طلاییه،فتح المبین،شلمچه و همه و همه...
m-nik110
m-nik110
٩٢/٠١/١٠
١
٠
به اندازه کافی دوستانی که خداحافظی کردند دلمان را خون و چشممان را پر اشک کردند!یکبار یکنفر برایم از انجا سوغات یک قسمت از چفیه ای را اورد که روی جسد یک شهید بود!نمیدانم انجا چه دارد و خاکش چیست فقط میدانم حسی متفاوت دارد!قسمت ما که نشده!خوش به حال انهایی که رفته اند!انگار نوبتمان نشده!شاید هم خدا نخواسته میگن هرکسی هر جایی راه نمیدهند!!در هر صورت دلمان هوایی شد!
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/١٠
٠
٠
همینطوره آدمـــــــــــــهای بـــــــــــــــزرگ هیچ وقت تمامی ندارند.../ممنونم از این گزارش خوبت سعید عزیز
aaasaeid
aaasaeid
٩٢/٠١/١١
٠
٠
قابل شما جیمی ها را ندارد.
a_davoodi
a_davoodi
٩٢/٠١/١١
٠
٠
بار اولی که رفتم شلمچه همینح حسو داشتم...یکدفعه گریم گرفت....شهدا دو بار در یک سال منو دعوت کردن،الان دیگه ...
چرا ناشناس مهشیدم
چرا ناشناس مهشیدم
٩٢/٠١/١١
٠
٠
اما قسمت نشد من برم...چرا مارو با قطار نبردن وگرنه ما میرفتیم
Em Ad
Em Ad
٩٢/٠١/١١
٠
٠
میگن یه حال و هوای توپی داره ! شنیدن کی بود مانند دیدن ؟!؟
R-Rad
R-Rad
٩٢/٠١/١١
٠
٠
زمانی که مدیر مدرسه ما میخواست ما رو ببره من نتونستم برم ولی خبری من شوکه کرد اتوبوسی که قرار بود بچه ها رو ببره تو جاده تصادف کرد.
nika
nika
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
مرسی............
پربازدیدتریـــن ها
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
یکی باید بیاید

ویرانه دل ماست

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟

توحش ناشی از بی‌ پولی

٩٦/٠٥/٢٩
صدای نفس هایمان را می شنیدیم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت دوم

٩٦/٠٥/٣١
فنجان چای

ایهام

٩٦/٠٥/٢٨
کوچه تان خالی از آن ها مباد!

معصوم نیوز

٩٦/٠٥/٢٨
تو دلت چه می خواهد؟

تاوان دلتنگی

٩٦/٠٥/٢٤
همین برایم کافیست

نشانه عاشقی

٩٦/٠٥/٢٨
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
خرده شیشه دارند

ارتباط دوستی و آینه های قدی

٩٦/٠٥/٢٦
کجای دنیا را قرار است بگیریم؟

قدرتی به نام عرف

٩٦/٠٥/٣٠
حال عجیبی داشتم

اولین قرار عاشقی

٩٦/٠٥/٣١
چند خطی برای خاتونم...

تفاوت شخصيت

٩٦/٠٥/٣٠
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
راس ساعت 8

تردید

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

پلک بزن

٩٦/٠٥/٢٨
چند خطی برای امام مهربانی ها

تو هدیه امام خوبم هستی!

٩٦/٠٥/٢٥
تبلیغات