روز تحویل مشق
حکایت درویش و کودک...

روز تحویل مشق

نویسنده : g.h

درویشی شب دید کودک در بستر می‌نالد و سر بر بالین می‌مالد. گفت: ای جان پدر چرا در خواب نمی‌روی؟

گفت: ای پدر! فردا روزِ پنج شنبه است و مرا متعلّما (درس‌های) یک هفته پیشِ استاد عرضه می‌باید که از بیم در خواب نمی‌روم، مبادا که درمانم.

آن درویش این سخن بشنید نعره‌ای زد و بیهوش شد. چون با خود آمد گفت: واویلا، وا حَسْرَتا؛ کودکی که درسِ یک هفته پیش معلّم عرض باید کرد شب در خواب نمی‌رود، پس مرا که اعمالِ هفتاد ساله، پیش عرشِ خدا در روز مظالم (قیامت) بر خدایِ عالم الاَسرار، عرض باید کرد حال چگونه باشد؟

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
a-pooryousof1373
a-pooryousof1373
٩٢/٠١/٢٤
١
٠
واقعا بايد چه كرد؟
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/٢٤
٠
٠
خدا عاقبت هممون رو ختم به خیر کنه انشاالـ.../ممنونم حکایت جالبی بود .
نسیم
نسیم
٩٢/٠١/٢٤
٠
٠
حکایت جالبی بود باشد که انشاالله عبرت بگیرم...:)
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠١/٢٤
٠
٠
ما که مثا شاگرده ایم...ممنون
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠١/٢٤
٠
٠
سپاس
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/٠١/٢٤
٠
٠
این درویش از مریدان ابوجارچی نبوده ؟؟؟ این نعره ها معروفند آخه ...
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠١/٢٤
٠
٠
منم به همینش شک کردم...
g.h
g.h
٩٢/٠١/٢٤
٠
٠
سپاس بابت نظراتتون.
taba_sa
taba_sa
٩٢/٠١/٢٤
٠
٠
گل آرا جون.... همون عکس سید و بذار.... خیلی با حال بود..... :)))))))))))))خخخخخخخ
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠١/٢٤
٠
٠
:)))) چه همه طرفدار داشته عسک:)))
mahtab-k
mahtab-k
٩٢/٠١/٢٥
٠
٠
آره منم موافقم خعلی عکس بامزه ای بود (((((:....می شد سوژه هر روزمون کلی میخندیدیم
taba_sa
taba_sa
٩٢/٠١/٢٤
٠
٠
حکایت بسیار زیبا و قابل تأملی بود.... مرسی.... باشد که انشالله درس بگیریم....
Em Ad
Em Ad
٩٢/٠١/٢٤
٠
٠
آره واقعأ ...
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠١/٢٤
٠
٠
با تچکر از گل آرا خانم.خعععلی قشنگ بود.پندناک شدیم ایضا:)))
mahtab-k
mahtab-k
٩٢/٠١/٢٥
٠
٠
واااای یجوری شدم یهو...ممنون گل آرا جون
parisa
parisa
٩٢/٠١/٢٥
٠
٠
چه باید کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠١/٢٩
٠
٠
چه باحال
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
پیامی از تو

چایی را می‌ریزم همسرم

٩٦/٠١/٢٨
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
هنوز تو را به خدا نسپرده بودم

عجب غروب غریبی است!

٩٦/٠١/٢٧
شعری سروده خودم

غزلِ شیرین ترین تردید

٩٦/٠١/٢٨
داستان کوتاه

رنگ پریده تر

٩٦/٠١/٢٧
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
از رویای پرواز تا ...

زمین پیما

٩٦/٠١/٢٨
ازدواج اشتباه

خط فاصله

٩٦/٠١/٢٧
دشمن خدا

دروغ ممنوع!

٩٦/٠١/٢٩
چقدر نبودنت توی ذوق می زند

شاید یک شروع جدید

٩٦/٠١/٢٩
با همان سرعت و دقت

ضَرَبَ، ضَرَبا

٩٦/٠١/٢٧
احساساتی که ابراز نشدند

مادر، دوستت دارم تا آن سوی ابدیت

٩٦/٠١/٢٧
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
شاید بتوان شنید!

خدا را نمی‌توان دید اما...

٩٦/٠١/٢٨
اندر حکایت انتخابات ریاست جمهوری

ناموسا می دانستید؟!

٩٦/٠١/٢٩
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
تبلیغات
تبلیغات