خزان...
فصل‌ها را گم کرده‌ام

خزان...

نویسنده : لاکپشت

از گوشه چشمانم باران می‌آید
فصل‌ها را گم کرده‌ام
می‌گویند در بهار زندگیم!
ولی چرا پیکرم در فصل خزان است؟
قلبم از نامهربانی‌ها همنشین زمستان
و
روحم
فکر می‌کنم هنوز از اهالیه تابستان است...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
javad agha
javad agha
٩٢/٠١/٢٥
٠
٠
نه بابا با بارونی که امروز اومد معلوم بود فصل بهاره
a-pooryousof1373
a-pooryousof1373
٩٢/٠١/٢٥
٠
٠
ادم این قدر نا امید یه کم با انرژی به زندگی ادامه بده. ولی متن زیبابود
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/٢٥
٠
٠
سرزمین 4 فصل که میگن همینه!
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠١/٢٥
٠
٠
گل گفتی مستر!
وصال
وصال
٩٢/٠١/٢٥
٠
٠
چرا خو ؟
saiideh70
saiideh70
٩٢/٠١/٢٥
٠
٠
خیلی خیلی به دلم نشست
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠١/٢٥
٠
٠
قشنگ بود.ولی من پاییز رو از بهار بیشتر دوست دارم.
h_nim82
h_nim82
٩٢/٠١/٢٥
٠
٠
ممنون زیبا بود .. خوبه روحتون هنوز گرمای تابستونو داره .
نسیم
نسیم
٩٢/٠١/٢٦
٠
٠
تابستون گرمه اماسر سبزه!!
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠١/٢٦
٠
٠
زیبا بود!مچکر
میثم
میثم
٩٢/٠١/٢٦
٠
٠
به قول دوستمون : بارون زیبا نشون داد که تو چه فصلی هستیم
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩٢/٠١/٢٦
٠
٠
خیلی قشنگ بود..پیکرم در خزان است
Niva
Niva
٩٢/٠١/٢٦
٠
٠
ممنون
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠١/٢٦
٠
٠
سپاس
Mohaddeseh.Gh
Mohaddeseh.Gh
٩٢/٠١/٢٦
٠
٠
ممنون........
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/٠١/٢٧
٠
٠
شاید فصلیست که هنوز نا کجا آباد است... شاید هم چشمانمان رنگ ها را گم کرده !!!
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠